تبليغاتX
مغنیه گر نیست صدها مغنیه برجایش نشست صاعقه شد بر سر صهیونی سرکش نشست
 کودک و عماد

کودک و عماد


نگاه سریعی به اطرافش انداخت و در گوشه‌ای از صحن به دیوار تکیه داد. دستانش را به همدیگر گره زد و به گنبد طلایی رنگ مقابلش خیره شد. زیر لب جملاتی را گفت و با همان آرامش همیشگی‌اش به راه افتاد. از داخل جیب پیراهن شانه زرد رنگی را بیرون آورد و به محاسنش کشید. شانه را که سر جایش گذاشت نشست و نایلونی که بر روی زمین افتاده بود برداشت و کفش‌هایش را داخل آن قرار داد.

روبروی ضریح ایستاد. چند ثانیه‌ای مکث کرد و به نشانه احترام خم شد. همین عمل عیناً در مقابل دو ضریح دیگر تکرار شد. نیازی به برداشتن مُهر نبود. همیشه تربت به همراه داشت اما کتابچه کوچکی را از میان کتاب‌ها انتخاب کرد و در کنار مرد جوانی که پسر بچه‌ای در بغل داشت نشست. کتابچه را گشود و شروع به خواندن نمود. چند دقیقه‌ی بعد جانماز کوچکش را پهن کرد و ایستاد برای نماز.

غُر زدن‌های پسر بچه که تازه از خواب بلند شده بود توجه همه را جلب می‌کرد تا جایی‌که پدرش برای ساکت کردن او مجبور شد اسباب‌بازی‌ای را از بسته‌بندی مخصوص بیرون بیاورد و او را سرگرم سازد. گویا از بازار کنار حرم خریده بود. یک اسلحه مشکی رنگ زیبا که هر پسر بچه‌ای آرزوی بازی کردن با آن را دارد. لبخند به چهره کودک نشست.

مرد بعد از پایان نمازش دوباره کتابچه را باز کرد و شروع کرد به خواندن: «السلام علیک یابن خاتم الانبیاء، السلام علیک یابن ولیّ الاولیاء، السلام علیک یابن بتول العذراء... » پسر بچه اسلحه‌اش را به سوی مرد گرفت و صدای رگبار بود که از دهانش بیرون آمد: «تق تق ت ت ت ت تق ت ت ت ت تق... » و مرد به چشمان پسرک خیره شده بود.

درست یک‌سال پیش بود که با چنین اسلحه‌ای... ، چندان وقت فکر کردن و مرور خاطرات گذشته را نداشت. به خواندنش ادامه داد: «... السلام علیک یابن شافع یوم الحساب یابن الائمة الاطیاب، السلام علیک یابن الطاهرین الانجاب...»

پسرک ول‌کن نبود. نوک اسلحه بازی‌اش را گذاشت بر روی پیشانی مرد و با زبانی شیرین گفت: «آقا میشه من که تیر بزنم بیفتی رو زمین؟!» مرد لبخندی زد و قبل از اینکه حرفی بزند، این پدر پسربچه بود که با عذرخواهی کودکش را در بغل گرفت. فکر مرد دوباره مشغول شد. درست یک‌سال پیش بود که با چنین اسلحه‌ای چندین تن از نیروهای ویژه تیپ... ، سرش را تکان داد بلکه ذهنش رها شود: «... السلام علیک یابن باب الحوائج یابن صاحب المقامات و المعارج السلام علیک یابن النّبأء العظیم یابن الکاظم الکظیم یا من زاره سیدنا عبدالعظیم... »

پسر بچه انگار جدی جدی خود را در وسط معرکه جنگ می‌دید. ناگهان از روی زمین کنده می‌شد و با همان شور کودکی همه را به گمان خودش به رگبار ‌بست. شاید شبیه مرد... در تابستان داغ سال گذشته... که با اسلحه‌اش چندین تن از نیروهای ویژه تیپ گولانی را در عرض کمتر از سه ثانیه به رگبار بسته و تمامی آنها را راهی جهنم کرده بود.

«... السلام علیک یا اخا الرضا الغریب یا حبیب بن حبیب یا ذالنسب الحسیب السلام علیک یا سیدی و مولای یا حمزة بن موسی الکاظم یابن الاطیاب و الاعاظم یا سلالة الافاخم... »

چقدر از این زیارت خوشش می‌آمد اما یاد تموز گرم سال پیش ذهنش را مشغول کرده بود. از عمق جان نفسی کشید و تمام نگاهش را معطوف ضریح نمود. ایستاد: «... یابن السادات المکرمین یابن الائمة المنجبین یابن آل طه و یس یابن ولی الله و یا اخ ولی الله و یا عم ولی الله ایها الشافع و ابن الشافع... » هر بار که به این فراز زیارت می‌رسید چند دقیقه‌ای تأمل می‌کرد و مرغ دلش را روانه مشهدالرضا می‌ساخت. اما این بار زمان اجازه‌اش نمی‌داد. سرش را برگرداند. از پسرک و پدرش خبری نبود. «... اشهد انک ابن الامام و اخ الامام و من ذریة ائمة الکرام و السلام علی آبائک الطاهرین و رحمة الله و برکاته...»

دلش می‌خواست زیارتنامه را از اول بخواند. تکرار دوباره کلمات و مفاهیم آن هر بار سر شوق می‌آوردش. همین که خواست صفحات را به عقب برگرداند چشمش به اسلحه اسباب بازی کودک افتاد که همان وسط رها شده بود. نشست و اسلحه را برداشت. چه سلاح خوش دستی! درست مثل سلاح خودش..

به سرعت سمت درب ورودی دوید طوری که برخی از خدّام با دیدن مردی تنومند و اسلحه به دست، خشک‌شان زده بود. لحظه‌ای میان صحن ایستاد و سری چرخاند. به کنار آب‌خوری رفت و با صدایی دلنشین گفت: «آقا ببخشید. این سلاحِ کودک بازیگوش شماست.»

پسر بچه دستانش را از شانه‌های پدرش آویزان کرده و به خواب عمیقی فرو رفته بود.

|+| نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390  |
 مردی بر بلندی

مردی بر بلندی


   قابله با پشت دستِ چپ عرق پیشانیاش را پاک کرد. لبخند به لب با صدایی کوتاه گفت: « مادر، نوزاد آرامی داری؛ مثل خودت... . » این را که گفت بلند شد و به سمت در خانه حرکت کرد و به پدر که چند ساعتی می شد در حیاط خانه منتظر نشسته بود اجازه داد تا مادر و نوزاد را ملاقات کند. فائز بیقرار وارد خانه شد. نگاهش که به همسر افتاد قطرات اشک از گوشه چشمانش جاری شد. نوزاد خوابیده بود و بیصدا نفس می کشید... .

***                                                  **                                                          ***

   اشعه مستقیم آفتاب میگداختش. میدانست که پدر هم در زیر همین گرمای طاقت فرسا مشغول به کار است. با ارّه ای نسبتاً بزرگ به جان درختان خشک و بر زمین ریخته باغ افتاده بود. صاحب باغ که آمد از کار دست کشید و به تنه کوچک درخت پرتقال تکیه زد و نگاهش را به سمت او روانه ساخت.

-        « با این که هوا گرم است امّا خوب کار کردهای. آفرین. در این دو ماه چهره باغ عوض شده. میدانم کم است. میدانم. امّا چه می شود کرد. بیا بگیر. این هم دستمزد این مدّت. »

عماد به آرامی جلو رفت و از صاحب باغ تشکر کرد. از باغ که بازگشت مستقیم رفت پیش روحانی روستا.

-        « میدانم کم است. امّا با خودم عهد بسته بودم همه دستمزدم را بدهم به شما که برای ساخت مسجدِ روستا خرج کنید... . »

***                                                   **                                                          ***

-        « اهل جنوبی؟ »

-        بله.

-        « کدام شهر؟ »

-        صور.

-        « روستایی هستی؟ »

به چشمان استاد خیره شده و با صدایی محکم گفت:

-        طیردبا.

استاد از پشت عینک نیم نگاهی به او انداخت و باز پرسید:

-        « فرانسه را کجا آموختی؟ »

کلاس ساکتِ ساکت بود. دانشجویی با شیطنت از آخر جواب داد:

-        « استاد ببخشید، انگلیسی هم می داند! »

عماد می دانست دروس دانشگاهی اِقناعش نمی کند. در این یک سال هم که در بهترین دانشگاه بیروت درس خوانده، چندان راضی نبود.

 برای آخرین بار نگاهی به سردرِ دانشگاهی انداخت که خیلی از جوانان لبنانی آرزوی درس خواندن در آن را داشتند. رفت و پشت سرش را هم نگاه نکرد... .

***                                                       **                                                      ***

فرمانده نظامی جنبش فتحِ فلسطین نام چند نفر از اعضای جدید یگان نظامیِ 17 که مسئولیت حفاظت از رهبران این جنبش را بر عهده دارند معرفی میکند. اسمش اوّل لیست است. اما مثل بقیه خوشحال نیست؛ حتّی بعد از گذشت چند ماه که حسابی فرماندههانش را شگفت زده کرده و مرد اول آن ها شده. فکرش جایی دیگر است. این گونه نمیشود... .

***                                                       **                                                      ***

ساعت 4 بعد از نیمه شب است. یک ساعتی از جلسهشان میگذرد. نشستهاند و با دقت به نقشه عماد گوش میکنند:

- « امروز روز بزرگی برای بقاع است. ساعاتی دیگر مردم این شهر به شما افتخار خواهند کرد. کافیست آنچه گفتهام را مو به مو اجرا کنید... . »

در بعدازظهر همان روز، نیروهای صهیونیست هرچه میزنند به درِ بسته میخورند. پشت این نقشه کیست؟

شهر نبطیه بعد از مدّتها طعم آزادی را میچشد... .

***                                                       **                                                      ***

اول جوانیاش است. نهایتاً 23 سال. خشم رئیس جمهور وقت آمریکا درآمده. انفجار مقر نیروهای مارینزِ آمریکایی و چتربازان فرانسوی، نیروهای امنیتی جهان را انگشت به دهان کرده. رئیس جمهور میگوید: «100 سال هم طول بکشد طراح نقشه این دو عملیات را مجازات می کنیم».

خوب میدانند هر دو عملیات از یک جا آب میخورد. رئیس سیا کلافه شده. برای فرار از انتقادها میگوید: « کار عماد است! شک نداریم. برای دستگیری اش پنج میلیون دلار میدهیم... . »

پیرمردی لبنانی که گوشه بازار نشسته سرش را بالا میگیرد، دود قلیانش را به آرامی بیرون میدهد و زیر لب می گوید:

« گمان می کنند کشک است. لبنان حاله فریده! »

***                                                            **                                                 ***

هر عملیاتی علیه اشغالگران در لبنان و منطقه رخ میدهد یک گروه و یک فرد را بیشتر مقصر نمیدانند: سازمان جهاد اسلامی لبنان، عماد فائز مغنیه.

استاد رشته مدیریت بازرگانیِ دانشگاه آمریکایی بیروت چند روزی است که به فکر فرو رفته:

« این اسمِ عماد چقدر برایم آشناست. »

***                                                            **                                                 ***

چند صباحی میشود که رضوان صدایش میکنند. از اسمی که برای خودش انتخاب کرده خوشحال است. دوستانش هم نمیدانند مرد آرامی که گاهی اوقات با او نماز میخوانند همان فرد پنج میلیون دلاری مورد اشاره رئیس سیا و روزنامه نیویورک تایمز آمریکاست. فردی که حالا رسانه های غربی اتهام هواپیماربایی را هم به گردن او انداختهاند.

رضوان، فارغ از هیاهوهای تبلیغاتی به کار خویش مشغول است. او اکنون مسئولیت تمامیِ امور نظامی و امنیتی حزب الله را به عهده گرفته. سید عبّاس موسوی خوب میداند وظایف را چگونه تقسیم کند. مرد اوّلش عماد است... .

***                                                            **                                                 ***

فائز دو پسر دیگر هم دارد. جهاد و فواد. هر کدام به کاری مشغولند. تجارت، فواد را شیفته خود ساخته. خوب می داند کجا و چطور خرجش کند. با حزب الله بیگانه نیست. این را موساد هم خوب میداند. فکر بدی نیست. « احمد حلاقِ » جاسوس را روانه میکنند تا با فواد ارتباط برقرار کند.  شاید با بهانه کمک مالی به حزب الله بشود عماد را به چنگ آورد. مکان ملاقات، محله صفیر در جنوب بیروت. همه آمدند غیر از آن کسی که باید باشد. خودروی بمب گذاری شده منفجر میشود و فواد و یارانش به خیل شهدا میروند امّا در میان شهدا و مجروحین اسمی از عماد به چشم نمیخورد.

مدّتی بعد احمد حلاق با نقشهای حساب شده از سوی عماد، به سزای عمل خائنانهاش میرسد... .

***                                                            **                                                 ***

اوضاع عراق به هیچ وجه خوب نیست. حزب بعث به کمک فرانسه، اکثر هواداران حزبالدعوه را از میان برداشته. شیعیان در سختترین شرایط مبارزه می کنند. یک خبر در لبنان مثل بمب میترکد:

« لوئی دولامار سفیر فرانسه در بیروت کشته شد. »

چندی بعد سفارتخانههای آمریکا و فرانسه در کویت هم به روی هوا میرود. با وجود بر عهده گرفتن مسئولیتِ این قضایا از سوی حزب الدعوه، متّهم همیشگی یک نفر است. همان کسی که انفجار سفارت رژیم صهیونیستی در بئنوس آیرسِ آرژانتین را هم به او نسبت دادهاند.

رضوان در اوج مظلومیت، همچنان متهم شماره یک است.

***                                                        **                                                     ***

بالای تپّهای ایستاده است و با دوربین فرار آخرین نیروهای صهیونیست را از جنوب لبنان رصد میکند. ابرهای کوتاه خاکستری رنگ به سرعت حرکت میکردند و آسمان را سُربی کرده بودند. بادِ بکر وزنده بهاری نوک بینیاش را کمی سرد کرده بود. دوربین را به دست چپ گرفته و از تپّه پایین آمد.

-        « کجا میری رضوان؟ خودت رو برا جشن آماده کن... »

-        « می رم نماز بخونم. آسمون رو نمیبینی؟!... »

***                                                            **                                                 ***

رسانههای صهیونیستی نمیتوانند خشمشان را پنهان کنند. مجری شبکه 10 رژیم صهیونیستی مدام سرخ و سیاه میشود. کمی آن طرفتر در المنار شیرینی پخش میکنند:

« گولد فاسر و الداد ریغیف دو سرباز صهیونیست در عملیاتی به نام وعده صادق به اسارت نیروهای حزبالله درآمدند... . »

رضوان بر روی یکی دیگر از برنامههای پیش رویش خط میکشد. روزهای سختی در پیش است.

***                                                            **                                                 ***

به کودک و زن و غیر نظامیان هم رحم نمیکنند. از زمین و هوا جنوب را میکوبند. «هدف حذف حزبالله است. هرچه پیش آمد مشکل نیست. » این نهایت جنون نیروهای صهیون است. امّا مقاومت بیکار ننشسته. نصرالله هم به مانند سیّد عباس، مسئولیت را به همان کسی داده که حالا 25 میلیون دلار میارزد... .

ورق به سمت دیگری برمیگردد. صاروخهای حزب الله امان اولمرت را ربوده. شکار مرکاوا برای نیروهای عماد همچون به دام انداختن مگس راحت و آسان شده. دستور عقب نشینی از لبنان بعد 33 روز درگیری، بهترین راه حل ممکن برای مقامات تلاویو است.

مردی دوباره بر روی یک بلندی دوربین را به چشمانش نزدیک می کند... .

***                                                           **                                                  ***

نشسته است گوشه حرم و آرام آرام اشک می ریزد. احساس میکند به صاحب ضریح بسیار نزدیک شده. با وجود بغض سنگین گلوگیر، آه سوزناکی میکشد و زیر لب زمزمه میکند:

« السلام علیکِ یا بنتالحسین. السلام علیکِ یا رقیه... . »

***                                                           **                                                  ***

چند ساعتی میشود که مقامات سوریه در بُهتی شدید فرو رفتهاند. نصرالله، بشار اسد را آرام میکند:

« با کمال افتخار اعلام می کنیم.... . »

و اعلام کردند شهادت فرمانده جهادی و نابغهشان را.

« اسطوره، اسطوره شد. » 

|+| نوشته شده توسط رضوان در شنبه بیست و سوم بهمن 1389  |
 دردی حزین (6)

دردی حزین (6)

 

 

سال هاست که ابرهای خاکستری غم بر فراز کشور همسایه ما پاکستان در حال حرکت اند و مردمان رنج دیده شان چشم انتظار بادهای طوفان زایی هستند که سایه این ابرهای وحشت آور را برای همیشه از آسمان امیدشان حذف کند. اما انگار قرار نیست قلم از آرامش کشور اردو زبان ها بنویسد. کشوری پر جمعیت در گوشه ای از جهان اسلام که همواره شنیدن اسمش همراه بوده با نزاع های داخلی و دعواهای قومی.

پاکستان برای من یکی تداعی کننده بسیاری از واژه های دردآور است. انفجارهای مهیب در میان نمازگزاران شیعه، خبری است که حداقل هر دو هفته یک بار در میان اخبار این کشور خودنمایی می کند و با مرور زمان محو می شود. جدال لفظی علی الدوام مسئولین این کشور با هندوها بر سر مسئله کشمیر از یک سو و شاخ و شانه کشیدن های بی مورد در مسائل نظامی از سویی دیگر بر التهاب سیاسی حاکم بر کشورشان افزوده. خیره سری های سپاه وهابی اُسامه، جنگ های لفظی و فتنه هایی که بر سر قدرت سیاسی صورت می گیرد، دست و پنجه نرم کردن با مهاجرین افغانی، مداخله های بی جای کشورهای بیگانه در امور سیاسی، حمله های هواپیماهای بدون سرنشین آمریکایی به بهانه واهی حذف نیروهای طالبان و بسیاری دیگر از این قبیل مسائل سبب شده تا بیش از پیش این حس در درونمان تقویت گردد که پاکستان نیز نیاز به یک منجی دارد!

یکی دو سالی می شد که از مسائل به وجود آمده در این کشور اطلاع چندان زیادی نداشتم و بیشتر سعی می کردم به دنبال اتفاقات غرب و جنوب غربی آسیا باشم تا کشور همسایه. اما به ناگاه خبری همچون رعد در صفحه نخست اکثر رسانه های جهان صدا می کند و دل هر آزاده ایی را به درد می آورد: «سیل ویرانگر در پاکستان بیست میلیون نفر از مردم این کشور را با بحران روبرو کرد... » تصاویرش را که می بینم درجا خشکم می زند. گویا ابرهای طوفان زا بر غم های این مردمان بیشتر افزوده. دوباره به فکر فرو می روم:

«پاکستان به نحوی نمادی از جهان اسلام است و مسائل آن ها بسیار نزدیک و شبیه به هم هستند. روی هر نقطه ای از این پیکره اسلامی که دست می گذاری دلت می گیرد و اشکت جاری می شود. گاهی باید از حوادث خونین بغداد محزون باشی و گاهی از سخت گیری ناجوانمردانه مسئولین بحرینی بر شیعیانش. مدتی باید ذهنت را به سوی جنگ صعده متبادر سازی و مدتی دیگر به سمت مظلومان قَطیف و حجاز عربستان. گهگداری نگران بحران پیش آمده در لبنان به خاطر دعواهای سیاسی پیرامون قتل رفیق حریری هستی و گاهی دیگر دلت باید بسوزد برای آن عده خوش خیالی که دل خوش کرده اند به مذاکرات سازش بین محمود عباس خائن و رژیم جعلی صهیونیستی.

هنوز بغض غم آلود امام خامنه ای در خطبه های نماز عید فطر بر قلبت سنگینی می کند و مدام به دنبال راه حل برای مشکلات پاکستان و فلسطین می گردی که در آن ینگه دنیا حرف های کشیشی متعصب به همراه اعمال وقیحانه عده ای جاهل در اهانت به قرآن اعصابت را به هم می ریزد و به یاد می آوری حکم حضرت روح الله را مبنی بر مهدورالدّم بودن سلمان رشدی ملعون و... .»

 و این اوضاع همچنان ادامه دارد و تا زمانی که صُم و بکمٌ نشسته ایم در خانه هایمان و چشم دوخته ایم به صفحه رنگی تلویزیون تا صداوسیما احیاناً با خبری یا کلیپی نقطه جوشمان را کمی دست کاری کند، اوضاع همین است و بهتر از این نمی شود. و نمی شود که پیاده و سرباز باشیم و ادعای فرماندهی جهان را داشته باشیم و دل مان را خوش بکنیم به تعریف و تمجید یک پروفسور یا فلان شخصیت غربی از اسلام و کشورمان.

به دست آوردن توپ و مدیریتش در زمین خودی و حمله به دروازه دشمن عملی نیست که تنها با سلاح دعا و امید صورت گیرد. اراده و عمل می خواهد و اقدام. که این اراده پیش مقدمه اقدام و مبارزه است. و از این روست که اوضاع جهان کلاً درهم است. آنان عمل می کنند و از دعا و امید و علم راستین چیزی نمی دانند و ما متأسفانه عامل آنچه بدان علم داریم نیستیم و بهتر بگویم که دل و جرأت اقدام را نداریم و به طور کل فراموش کرده ایم کلمات گهربار آن پیرِ عالم و عامل را که گفت:

«ما با اعلام برائت از مشرکین، تصمیم بر آزادی انرژی متراکم جهان اسلام داشته و داریم. و به یاری خداوند بزرگ و با دست فرزندان قرآن، روزی این کار صورت خواهد گرفت...»

  و به راستی که راهی جز مبارزه نمانده. یا شهادت یا پیروزی. که در مکتب ما شهادت هم پیروزی است.

 

|+| نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه یازدهم مهر 1389  |
 وین امام موسی؟
وِین امام موسی؟

به همان اندازه که 31 آب ( 31 اوت. 9 شهریور ) برای لبنانی ها به خاطر سالروز تولّد سیدّ المقاومین شان « سید حسن نصرالله » شیرین است، به همان اندازه هم به علّت یادآوری سالروز ربوده شدن مسیح شان « سیّد موسی صدر » تلخ است.

دقیقاً 32 سال پیش در چنین روزهایی به هر خیابان و کوچه و خانه ایی در لبنان که وارد می شدی یک سوال اساسی از شما می پرسیدند» :وِین سید موسی؟» » سید موسی کجاست؟»

جواب اولیّه اش مشخص بود و همه می دانستند: امام موسی در 25 اوت 1979 به همراه شیخ محمّد یعقوب و عباس بدرالدّین در ادامه سفرهای دوره ایی خود به کشورهای اسلامی جهت متقاعد ساختن سران این کشورها برای تشکیل کنفرانس سران عربی، و اینبار با دعوت رسمی سرهنگ معمر قذافی، به لیبی رفت و آخرین باری که دیده شد بعدازظهر 31 اوت بود. در حال ترک هُتل « الشاطی».

تا اینجایش را همه می دانستند. امّا از اینجا به بعدش را گویی فقط خدا می داند و قذافی و دارودسته اش و خود آقا موسی و همراهانش!!!

کم کم نگرانی مردم لبنان و دوست داران آقا موسی افزایش یافت و درخواست های عمومی برای پیگیری قضیه روز به روز بیشتر می شد. بالطّبع مجلس اعلای شیعیان لبنان که امام موسی ریاست آن را بر عهده داشت، در این امر پیش قدم شد امّا مسئولین لیبی و هتل الشاطی هر بار جواب سربالایی به آنها می دانند تا جایی که کاردار سفارت لیبی در اظهار نظری عجیب پای کشور ایتالیا را هم به میان کشید و با گفتن این جمله که: « امام و همراهنش 31 اوت لیبی را با هواپیما به مقصد ایتالیا ترک کرده اند... » قضیه را پیچده تر کرد. دولت ایتالیا هم که در این میان اصلا دوست نداشت خود را در مقابل مسلمانان و علی الخصوص مردم لبنان قرار دهد، خیلی سریع با تشکیل دادگاهی به بررسی این موضوع پرداخت. تحقیقات رسمی این دادگاه یک چیز را ثابت می کرد: « امام موسی صدر و همراهانش نه تنها به ایتالیا نیامدند بلکه لیبی را با هیچ هواپیمای دیگری وبه هیچ مقصدی ترک نکردند«...

با گذشت زمان ماجرا از آنچه پیش بینی می شد رنگ و روی عجیب تری به خود گرفت. هیچ فرد یا گروه خاصی حاضر نبود ربودن امام و همراهانش را به عهده بگیرد و عجیب تر از آنکه هیچ شخصی حتی بعد از گذشت چندین ماه کوچک ترین اطلاعی از این قضیه نداشت. بالاخره دولت ها، نهاد ها، سازمان ها و دوست دارانِ «مسیح لبنان» بر خود واجب دانستند تا هر کدام به نحوی پیگیر این موضوع شوند. در اینجا می توان به اهم فعالیت برخی از این گروه ها یا نهاد ها و دولت ها اشاره نمود:

.1 دولت لبنان و گروه های لبنانی و خانواده های ربوده شدگان

دولت لبنان که از همان ابتدای امر پیگیر قضیه بود سعی کرد ابتدا با تشکیل دادگاه قضایی روشن شدن وضعیت امام موسی صدر را تسریع بخشد. طوری که بعد از مصوبه هیئت دولت در بهمن 1359 ، این پرونده به شورای عالی قضایی که بالاترین مرجع قضایی در لبنان محسوب می شود ارجاع داده شد و قاضی «طربیه رحمه» به عنوان قاضی تحقیق تعیین گردید.

در همین اثنا گروه های لبنانی ایی مانند حزب امل که امام موسی موسس آن بود، احزاب مسیحی و اهل سنّت و بعد ها حزب الله، به تناوب و از طُرُق مختلف خواستار روشن شدن وضعیت امام شان شدند.

در این بین نقش خانواده سید موسی صدر، شیخ یعقوب و عباس بدرالدین را هم نمی توان نادیده گرفت. طوری که تلاش های مداوم آنها و شکایت شان باعث می شد که پرونده همچنان در جریان بماند و همین پیگیری ها بود که در سال 2004 ، «عدنان عضوم» دادستان کل لبنان در طی حکمی، معمر قذافی و 17 تن از مقامات لیبی را به دادگاه لبنان فرا خواند. گرچه قذافی و دوستانش هرگز به لبنان قدم نگذاشتند.

طی این مدت دو قاضی لبنانی دیگر هم بر این پرونده نظارت داشتند. «سعید میرزا» که با حکم بازدداشت قذافی در 24 آوریل 2008 بار دیگر گَرد های نشسته شده بر پرونده امام موسی را تکانی داد و «سمیح الحاج» که در شهریور سال گذشته با حکم تاریخی خود مبنی بر اعدام قذافی و معاونینش، آتش خشم مقامات لیبیایی را نسبت به این موضوع دوچندان نمود.

.2 دولت و گروه های مختلف ایرانی

با این که ربوده شدنِ آقا موسی همزمان شده بود با اوج مبارزات مردم ایران علیه رژیم شاهنشاهی، امّا باز شخصیت ها و علمای ایرانی و در راس آنها امام خمینی (رحمه الله) به این موضوع اهتمام ویژه ایی داشتند. طوری که امام خمینی در اولین اقدام با زدن تلگرام به یاسر عرفات و حافظ اسد، خواستار پیگیری بیشتر آنان شد. بعد از پیروزی انقلاب، سرهنگ قذافی بارها و بارها درخواست دیدار از ایران را مطرح کرد که هر بار با جواب سرد ایران مواجه شد. شاید پاسخ رهبر کبیر ایران، آب سردی بود بر پیکره قذافی:

» من نمی گویم قذافی بیاید ایران یا نیاید! این را خودتان می دانید. امّا اینجا (قم) نیاید. چون هنوز مساله آقا موسی از جانب ایشان حل نشده است «. ... 

همین امر و بهانه های واهی دیگری از سوی دولت لیبی باعث شد که حتی کمیته تحقیقی هم که از سوی دولت ایران در این باره تشکیل شده بود، نتواند برای پیگیری موضوع حتی برای یک بار هم که شده به لیبی سفر کند. جریان ربوده شدن امام موسی و اتفاقات تلخ این پرونده همچنان نیز بر سطح روابط دو دولت تاثیر گذار بوده. لازم به ذکر است که با وجود سفر مقام معظم رهبری به لیبی، تشکیل کمیته تحقیق در مجلس، پیگیری مساله از سوی دولت های وقت و روسای جمهور، اقدامات متعدد مردمی و دانشجویی، برگزاری همایش های مختلف، تلاش ها و نامه نگاری کثیر تعدادی از علمای دلسوز و... هنوز هم هیچ همکاری مناسبی از سوی دولت لیبی در این زمینه صورت نگرفته است و عاشقان امام موسی اُمیدشان را کاملا از قذافی و دولتش قطع نموده اند.

.3 سازمان عفو بین الملل

همزمان با روز جهانی «ناپدید شدگانِ اجباری»، سازمان عفو بین الملل انجام تحقیقات پیگیر و منطبق با معیار های بین المللی را درباره سرنوشت ربوده شدگان و ناپدید شدگان اجباری خواستار شد که بخشی از این گزارش به امام موسی صدر و همراهانش نیز مربوط می شود.

این سازمان از سال 2001 تا هم اکنون هر ساله در گزارش هایش به مساله لیبی و همچنین مساله امام موسی و همراهانش اشاره هایی داشته و خواستار مساعدت بیشتر لیبی در این زمینه بوده.

.4 دولت ایتالیا

همان طور که قبلا هم ذکر شد، دولت ایتالیا نیز به خاطر ادعای عجیب لیبی، از جمله دولت هایی است که با این موضوع درگیر شده. این دولت با تشکیل دادگاه های متعدد و پیگیری های مستمر بارها و بارها بی گناهی و برادری خود را به ملت لبنان و دوست داران آقا موسی ثابت کرده است.

***

در مقابل اين پيگيري ها افراد و گروه هايي نيز بودند كه روشن شدن وضعيت امام موسي به هيچ وجه به صلاح شان نبوده و نيست. اينكه اين افراد و گروه ها تا چه حد در پيدايش اين قضيه مسئول بودند و به طور مستقيم و غير مستقيم در ربوده شدن امام موسي دست داشتند به طور كامل مشخص نيست امّا به طور قطع مي توان گفت اين گروه ها و افراد كه در ذيل به تعدادي از آن ها اشاره مي شود، از به وجود آمدن چنين وضعيتي براي «امام لبنان» شادمان شدند.

.1 حاکمان برخي از كشورهاي عربي:

همواره اين گونه بوده كه برخي از رهبران كشورهاي عربي دوست داشتند علاوه بر حكومت در كشورشان به نحوي زعامت جهان عرب را نيز بر عهده گيرند. با ظهور يك رهبر ايراني به نام موسي صدر در لبنان و خيل عظيم مردم، چه مسلمان و چه مسيحي كه عاشقش شده بودند و حتّي علاقه عده ايي از مردم و رهبران ديگر كشورها به او، اين پادشاهان حسود كه اكثر آنها حامل انديشه پان عربيسم نيز بودند و چشم ديدن فعاليت هاي يك فرد غير عرب را در جهان عرب نداشتند، با در خطر ديدن موقعيت و آرزوي ديرينه خود، در صدد برآمدند با حذف اين شخصيت تمام عيار، راه خود براي رسيدن به هدف واهي شان را هموارتر سازند. يكي از همين حاکمان حسود كسي نبود جز: كُلُنل معمر قذافي. فردي كه در همين سال هاي اخير نيز يكي دو باري در سخنراني هايش به ربودن امام توسط دولتش اعتراف كرده.

.2 رژيم جعلي اسرائيل و نهاد هاي اطلاعاتي اش:

امام موسي كه به كرار در سخنراني هايش اسرائيل را شر مطلق خوانده بودو با تشكيل سازمان امل « افواج مقاومه لبنانيه »، توسط عده ايي جوان به مقاومت در برابر عُمّال دست نشانده رژيم صهيونيست پرداخته بود. تا آنجا كه اين رژيم بر آن شد تا هر چه سريع تر امام موسي و حزب امل را كه رهبري نظامي اش را دكتر مصطفي چمران بر عهده گرفته بود، از صحنه لبنان حذف نمايد تا ديگر گروهي در لبنان در مقابل اهداف پليدشان ايستادگي نكند.

.3 برخي از احزاب داخلي و گره هاي فريب خورده فلسطيني:

اسم لبنان همواره همراه بوده با كلماتي چون «بحران سياسي» ، «جنگ داخلي» ، «سهم خواهي هاي حزبي» و... . بدون شك شخصيتي چون آقا موسي كه آمده بود تا با اقداماتش اين كلمات را براي هميشه از صفحه تاريخي و قاموس سياسي لبنان حذف كند، سدّ بزرگي بود در مقابل احزاب و گروه هايي كه به هر شكل از نزاع داخلي در لبنان سود مي بردند و امام را مانع تحقق آرزوهاي خود مي دانستند. بسياري از اين گروه ها گمان مي كردند آقا موسي سوداي رئيس جمهوري لبنان را در ذهن مي پروراند! در اين ميان برخي از گروه هاي فريب خورده فلسطيني كه که از طرف احزاب چپ لبناني و مصري مورد حمايت قرار گرفته بودند، با اين خيال خام كه مي توانند در صورت حمله اسرائيل به لبنان، كنترل جنوب را بر عهده گيرند، خيلي راحت آب به آسياب دشمن مي ريختند.

امام موسي بارها و بارها سعي كرد ضمن دفاع از آرمان فلسطين و مقاومت شان در برابر رژيم صهيونيستي، انحراف اين گروه ها را براي شان آشكار سازد امّا گويي خود نمي خواستند از انديشه هاي اشتباه شان دست بردارند. تا حدّي كه با دست اندازي به برخي از باغ هاي مردم جنوب، به مقابله با گروه امل نيز پرداختند و كارشان از تهديد امام نيز فراتر رفت و هواپيماي ايشان را كه براي ميانجي گري بين فلسطينيان و حافظ اسد به سوريه مي رفت، با 86 گلوله ضدهوايي مورد اصابت قرار دادند.

.4 حكومت وقت ايران:

از همان ابتداي نهضت انقلاب در سال 1342 به رهبري امام خميني، سيد موسي جزو كساني بود كه سعي مي كرد با نفوذي كه از آن بهره ميبرد به انحاء مختلف از مادي گرفته تا معنوي به حمايت از حضرت روح الله يا به قول خودش «امام الاكبر» بپردازد. همين حمايت ها باعث شد كه ساواك، امام موسي را در صدر ليست سياه خود قرار دهد. تلاش هاي آشكار سيد موسي صدر براي آزادي امام خميني در جريان دستگيري ايشان در 15 خرداد و حمايت هاي او در هنگام تبعيد شان به عراق و اقامت در فرانسه بر همگان واضح بود. آنچه در اين بين جلب توجه مي كرد علاقه وصف ناپذير امام خميني به سيد موسي صدر بود تا جايي كه آقا موسي را حتي لايق رهبري ايران مي دانست.

همه اين مسائل كافي بود تا رژيمي كه حتي كوچكترين اعتراضي را در برابر انديشه هاي استبدادي خود برنمي تافت، فرزندِ چهارم صدرالدين صدر را نيز، از مقابل راه خود حذف كند.

***                     ***                  ***

در اين سال هاي اُميد و صبر كه از رجعت صدر و يارانش مي گذرد، همچنان همان سوال سابق پابرجاست:

» وين امام موسي؟... امام موسي كجاست؟ «

كم نيستند شواهد و قرايني كه نشان مي دهند اين عزيزان همچنان در پشت ميله هاي زندان هاي ليبي به سر مي برند. در پايان اين نوشته بد نيست به برخي از اين شواهد و قراين نيز اشاره هاي كوتاهي داشته باشيم:

.1 زندانياني كه در طي اين سال ها از زندان هاي ليبي آزاد شدند. مخصوصا زندانيان آزاد شده در سال 2002 كه تعداد آنها به 300 تن مي رسيد. افرادي كه از 18 تا 30 سال در بند قذافي اسير بودند و بالاخره با فشارهاي مجامع بين المللي آزاد شدند. برخي از اين افراد گفته اند كه امام صدر را در زندان ديده بودند.

.2 اخبار رسيده از جانب دستگاه هاي امنيتي و اطلاعاتي جهان نيز در اكثر مواقع به ادامه حيات سيد موسي صِحه گذاشته اند. اين امر را مي توان در ارائه گزارش هاي شان به دستگاه هاي زيربط جستجو نمود.

.3 اخبار و گزارشات متعدد مطبوعات و رسانه هاي كشورهاي مختلف نيز همگي زنده بودن امام موسي را تاييد مي كنند. به عنوان نمونه روزنامه هاي الشرق الاوسط، عكاظ، المدينه، الاهرام العربي، ال پائيس، القبس، الحيات و... چندين مرتبه در خبر هاي خود به زنده بودن امام اذعان داشته اند. در اين ميان رسانه ها و مطبوعات مهم اروپايي و عربي اي كه با ليبي و مقامات اين كشور سروكار بيشتري داشته اند نيز اخباري در همين موضوع منتشر ساخته اند.

.4 اظهارات يكي از ديپلمات هاي سابق دولت ليبي كه به تازگي از اين كشور گريخته. اين فرد كه مصاحبه نسبتا مفصلي را نيز با روزنامه الجزيره تايمز انجام داده در سخني شگفت اعلام داشته نه تنها امام موسي در زندان هاي ليبي بسر مي برد بلكه در اين مدت موفق به نگارش مقالات و تاليفات فراوان و متنوعي نيز شده است.

.5 رجال مذاكره كننده با حكومتِ كودتايي قذافي كه از كشورهاي لبنان، ايران، سوريه و سودان بودند نيز شواهدي دارند كه نشان مي دهد امام موسي همچنان در قيد حيات مي باشد.

.6 آخرين دليل كه مي توان به آن اشاره كرد، نبود يك خبر قطعي در مورد فوت يا شهادت سيد و همراهانش مي باشد. بالطبع يكي از دلايلي كه ما را به ادامه پيگيري هاي سرنوشت اين عزيزان اميدوار تر مي سازد همين دليل آخر است.

 

***

حالا بعد از گذشت 11 هزار و ششصد و اندی روز از ربودن آقا موسی و همراهانش، شاید قلم زدن در این مورد کار چندان ساده ایی نباشد؛ امّا همین که بارقه هایی از اُمید را در این زمینه برای مان زنده نگه می دارد، خودش جای بسی شکر دارد...

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا بسلامت دارش

 


 
|+| نوشته شده توسط رضوان در دوشنبه هشتم شهریور 1389  |
 دردی حزین (5)
دردی حزین (5)
http://img.tebyan.net/big/1387/10/2121732261601618824220216821388423717170108.jpg

 

   چند صباحی است که نه از قرقیزستان خبری است و نه از قزاقستان. تایلند هم که انگار بِالکُل از تِلکس خبرگزاری‌ها حذف شده. اخبار جماعتِ طالبان هم آن‌قدر برای‌مان تکراری شده که گویا مسئول تنظیم خبر هم رغبتی برای تنظیمش ندارد تا آن را بگذارد زیر دست مُجری‌اش. هوگو چاوز و اورتگا و اِوُو مورالس هم گویی بیش از حد به فکر مسائل داخلی‌شان هستند که دیگر چندان حالی نمی‌کنند سلامی خدمت مردم ایران داشته باشند و خبری ازشان نیست که نیست.

   از وقتی که آرای عراق را دوباره باز‌شماری کردند آن هم با دست، تلویزیون کمتر نوری مالکی را نشان می‌دهد؛ پس حُکماً در شهرِ هزار و یک شب هم نباید خبری باشد. اوباما هم که بحرانِ نشتِ نفتِ خلیج مکزیک دست و پایش را بسته و هم‌چون نخبگان زمان انتخاباتِ ایران سکوت را بر هر چیزی ترجیح داده، کمتر فرصت پارس کردن سوی ایران را دارد. سوریه هم که به لطف رئیس جمهور و مردم آرامَش، کما‌فی‌السابق آرام است و تو اگر بخواهی یک خبر هم در طی هفته ازش داشته باشی باید خودکشی کنی و بعد از کلّی تلاش کردن و چَت کردن با یک جوان سوری که تازه بر خلاف بقیه سرش کمی بوی قرمه سبزی می‌دهد، نهایت چیزی که می‌شنوی و دستگیرت می‌شود این است که: « مِش خبر فی سوریا. کُل شَیء بِخَیر. الحمدلله. اللّهم احفَظ رئیس بشار اسد... ! » لبنان هم که اگر سیّد حسن و دار‌و‌‌دسته‌اش را نداشت، اوضاعش بهتر از سوریه و کشورهای هم‌جوارش نبود. باز هم گلی به جمال فرزندِ خلف روح الله که هر از چند‌گاهی شور انقلابی را در جوانان حزب اللّهی به غَلیان می‌آورد و... .

   کشورهای دَرپیت حوزه خلیجِ تا ابد فارس هم که هنوز دست‌شان بند است به شیر سماورهایی از نفت و پیت‌های لبریز از این مادّه سیاهِ به ظاهر طلا، همان بِه که سرشان گرم عیش و نوش و رقص و دَف و خواب و ... از این دست عبادات باشد. خدای‌شان زیاد‌تر کند به برکت فراوانی نعمت کالاهایی که صهاینه برای‌شان فراهم آورده‌اند از شیر مرغ گرفته تا گوشت سگ! هر چه از این ملت بی‌خبر‌تر، بهتر‌تر!

.

   امّا این وسط مثل اینکه تن ترکیه و ترک‌ها بد‌جور به خارش افتاده. طوری که مصری‌ها هم آرزو می‌کنند ای کاش یک اردوغان داشته باشند تا عکسش را بکوبند بالای دانشگاه الازهر و برایش هورا بکشند.

   تا آن جایی که از اهلش شنیده‌ام نمی‌شود به این سیاست چشم امید داشت. منظورم سیاستی است که سیاست‌مداران به راه می‌اندازند و عوام هم گِردش می‌چرخند و گاهی پیش می‌آید که خودشان هم نا‌خواسته گِرد عَلمی که به پا کرده‌اند چنان پیرهن پاره می‌کنند و سینه می‌زنند که هر آن حس می‌کنی بنده خدا الآن است که غش کند و... .

   حس می‌کنم سیاست ترکیه و سیاست‌مدارانش از این دست باشد. مگر می‌شود در میان ملل مسلمان، نخستین کشوری باشی که رژیم صهیون را به رسمیت بشناسی و بیشترین و بهترین روابط نظامی و دیپلماتیکی و تجاری را با این جُرثومه داشته باشی و ناگاه بشوی نماد مبارزه با صهیونیست و دشمن درجه یک آن در خاورمیانه و خیلی خیلی داغ‌تر از ایران!!  من که سر در نمی‌آورم.

   «‌‌... ترکیه، بازیگر مهمی در خاور‌میانه در رابطه با آمریکا، سوریه و فلسطینیان و به ویژه ماست... .‌» این را که دیگر من و امثال من نگفته‌اند. این جمله‌ی رئیس گرگ‌صفتِ رژیم صهیونیستی، شیمون پرز است در سال 2007، همان سالی که طرح خطّ لوله بزرگ برای انتقال آب و برق و نفت و گاز از ترکیه به صهیونیست‌ها تصویب شد و طبق آمار، آنکارا لقب هشتمین شریک بزرگ تجاری رژیم صهیون را یدک کشید. و درست در دسامبر سال بعدش بود که ترک‌ها مسئولیت میانجی‌گری بین سوریه و صهاینه را نیز بر عهده گرفتند و شده بودند امین هر دو طرف!

   نمی‌دانم چه تقی به توقی خورد که به ناگاه روابط از این رو به آن رو شد. «‌رَجَب‌» خان، چنان شیمون پرز را در اجلاس دافوس با کلماتش شستشو داد که حتی چشمان عَمرو موسی دبیر‌کل اتحادیه عرب هم داشت از حدقه در می‌آمد. موسی هم این علامت سؤال بزرگ در ذهنش نقش بست: « مگر می‌شود در میان ملل مسلمان، نخستین کشوری باشی که رژیم صهیون را... ؟ »

   ترکیه به یکباره سیاست‌های جنگی صهیونیست‌ها را نسبت به فلسطین و غزه به باد انتقاد گرفت. مردم آنکارا و ازمیر و استانبول و... هرچه فریاد داشتند بر سر رژیم صهیون خالی کردند. پیرانَش پیشانی‌بند حماس را بسته بودند و جوانانش پرچم فلسطین را بر روی دست می‌چرخاندند و... . کار به جایی کشید که در آخر هم «‌احمد دوات اوغلو‌» مشاور ارشد سیاست خارجیِ اردوغان، تنها کسی شد که توانست جلوی حماس را برای ادامه موشک‌باران مناطق صهیون‌نشین بگیرد.

   دلم نمی‌آید بیش از این ماجرا را شرح دهم که « العاقل یکفیه الاشاره ». یعنی آن که خودتان بگیرید داستان اعزام کاروان‌های آزادی به غزه و عَلَم شدن دوباره پرچم کشوری را که سیاست‌مدارانش بد‌جور شور گرفته‌اند و سینه می‌زنند.

   نمی‌خواهم بگویم داستان کشتی‌ها، یک بازیِ سیاسی از سوی ترکیه است. می‌خواهم کمی خودتان تأمل و فکر کنید که خود حضرتش فرمود:

   « یک ساعت فکر کردن افضل است از هفتاد سال عبادت »... .

.

.

.

   پاورقی:

  چندان هم یک طرفه نمی‌شود به قاضی رفت. به نظر بنده، مشکل را باید در سیاست های پشت پرده وجلسات ... جستجو نمود و شکر خدا ما هم که دستمان از این پشت پرده ها... .

 شاید در این بین اردوغان و مردم ترکیه را نباید مقصر دانست و آن‌ها را سیبل انتقاد‌ها قرار داد. آنچه در ظاهرِ امر می‌بینیم رفتار صادقانه و مواضع شجاعانه رهبران ترکیه هست و حمایت بی‌چون و چرای مردمش از این سیاست‌ها عَلی‌الخصوص در مورد فلسطین. شاید اگر من هم یک تُرک بودم هر شب آخر وقت نگاهی به عکس اردوغان در گوشه اتاقم می‌انداختم و خوشحال از اینکه از سید حسن نصرالله برای دیدار از ترکیه دعوت به عمل آورده، بر پرچم فلسطین بوسه‌ای می‌زدم و به تخت‌خواب می‌رفتم و برای سلامتی مسئولانم و نجات مردم بی‌دفاع غزه دعا می‌کردم.

   امّا خب؛ من یک ایرانی‌ام و فعلاً باید سرم گرم باشد به سالگرد انتخابات و انرژی هسته‌ای و جام جهانی فوتبال و مسائلی از این دست و اصلاً هم به توصیه‌های ره‌بر و امام عزیزم مبنی بر عقب نیفتادن از تحولات بین‌المللی گوش فرا ندهم و... .

|+| نوشته شده توسط رضوان در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389  |
 
 
بالا