تبليغاتX
مغنیه گر نیست صدها مغنیه برجایش نشست صاعقه شد بر سر صهیونی سرکش نشست
 دردی حزین 3

دردی حزین ۳

 

 

از همان بچگی این موضوع را درک می کردم. نامردم اگر دروغ بگویم. از همان موقع که کنار منبر نشسته بودم و به صحبت هایِ آتشین حاج آقا که سلمان رشدی را سیبل انتقادهایش کرده بود و برایمان حکم تاریخی امام را می خواند. شاید در آن موقع همه به دنبال آن بودند که بِاَیِّ نحوِ کان، رُشدی را در مکانی گیر بیاندازند و پدرش را درآورند؛ اما یادم می آید به موضوع دیگری فکر می کردم. به اینکه این مردک که در آن موقع چهل و چند سال بیشتر نداشت؛ از چه رو سر از بَلدِ کفری مثل «انگلستان» در آورد؟ اصلاً یک هندیِ مسلمان را چه به انگلیس؟ آن هم کشوری که پدرِ هند و مردمانش را یک جا با هم درآورد. هر چه بیشتر فکر می کردم، از بازیهای کودکانه ام بیشتر عقب می ماندم. یادم می آید با حاج آقا بعد از منبَرَش صحبتی هم داشتم. یادم نمی آید چه گفت و چه شنیدم.آخر از آن موقع تا حالا... .

***

آخر از آن موقع تا حالا  27 سال می گذرد. گمان کنم آفتاب هنوز داشته بالای آسمان می رقصیده که اتومبیل شان به ایستگاه بازرسی «بَرباره» می رسد. اواسطِ پنجم ژولای. یا به قول خودشان: چهارم تمّوز.همان چهارده تیرِ خودمان.   اَخوان سعی می کند یک بار دیگر و این بار از زاویه ایی بهتر، از نیروهای فالانژ عکسی بیاندازد. گرچه بالا و پایین آمدن های مداومِ ماشین، دستانش را می لرزاند امّا تا حدودی از عکسی که گرفته راضی به نظر می رسد. سید محسن  که از موقعِ سوار شدن تا کنون مُدام به این ور و آن ور نگاه می کرده، حالا مثل مجسمه خیره شده به نیروهایی که با اشاره دست حکم بر توقف شان را می دهند. تَقی هم که از خونسردیِ فرمانده احمد خنده اش گرفته، دستی به صورتش می کشد و خنده اش را قورت می دهد و به آرامی پایش را بر روی پدال ترمز فشار می دهد. تصمیم گرفتند با هم از اتومبیل خارج شوند. هر کدام از طرفی. انگار فتنه ایی... .

***

فتنه؟ راستش را بخواهید از فتنه گذرانده اند. به زعمِ بنده حقیر؛ هر پدر سوخته بازی ای که در این گیتیِ پهناور در این چند قرن به وقوع پیوسته؛ یک سرش همین انگلستان یا به قول خودمان روباه مکّار است. حیوانی که لبنانی ها ابوحصین صدایش می کنند. عجب لَقبِ برازنده ای. حالا که با خود می اندیشم میبینم بیخود نبوده که بازی های کودکانه ام را رها می کردم و... . کم کم دیگر دَرکش برایم عادی شده. این که چرا همیشه در اکثر مرزهایِ کشورهای جهان به نحوی دعواست. از ایران خودمان گرفته که علی الدوام می شنویم: کُرد ایران و کرد عراق. عرب ایران و عرب خوزستان. تُرک ایران و ترک آذربایجان و ترکیه. ترکمن ایران و ترکمن ترکمنستان. بلوچ ایران و بلوچ پاکستان. تا مرز های هند و عراق پاکستان و ایرلند و سایر بلاد. این که چگونه فلسطینیان، ناجوانمردانه از کشورشان خارج شده اند و هنوز هم بعد از گذشت شصت و یک سال با سرود «حقُّ العُوده» حسین الاَکرَف، به خواب می روند. این که چه بلایی بر سر وحدت تشیع و تسنن افغانستان و عراق و پاکستان آمده. این که چرا روز و شبِ سودانی ها یکی شده و آرامش گویی برای همیشه از کشورشان رخت بربسته. این که چرا تایلند را تا عمر داریم باید کشور کودتا ها بنامیم و صدها چرایِ دیگر. هنوز هم باورم نمی شود آن روبَهی که قالبِ پنیرِ زاغکِ بیچاره را رُبود؛ همان روبَهَکِ بی دست و پایی است که در کتب درسیِ چند سال بعدش خواندیم یا نه؟... .

***

استغفرالله... . مگر می گذارند مثل یک بچه خوب  به بحث قبلی خودمان بپردازیم. همان دردِ حزین. در اصل درد که به نقطه حزینش می رسد اینگونه می شود. آدم نمی داند از کجایش بنویسد. از اینکه سرمنشاءِ این درد کجاست و به چه کَس یا کسانی برمی گردد؟ از اینکه برای مداوای این زخم چه مَرحمی در حال حاضر مناسب تر است؟ و یا از اینکه در کُل آیا درد چیز خوبیست یا نه؟. به هر حال به خوبی می دانم که آنچه من به قَهر می نویسم و تو به لُطف می خوانی زخمی کهنه هست و دردی حزین. به قولِ شاعر

صحبت از دشنه های شبگرد است

صحبت از امتداد یک درد است

فصل، فصل کُشنده یک زخم است

خنده گر هست، خنده زخم است

|+| نوشته شده توسط رضوان در شنبه سیزدهم تیر 1388  |
 دردی حزین (2)...
دردی حزین (۲)...

 

 

پدر و دایی ها  که نَه، حتی دکتر خِضری و شیخِ اعظم مسیح مهاجری هم که هر از گاهی در کلاس ها دم از سیاست و تاریخ می زدن؛ چیزی نگفتن. خودم خواندم. در کتاب های تاریخ و اطلس گیتاشناسی. راست و دروغش با خود نویسنده هایشان. نوشته بودند: در 22 نوامبر 1943  از زیر چکمه استعمار فرانسه رها شدند و اعلام استقلال شان را جشن گرفتند. به تاریخ شمسی خودمان می شود: 30 آبان 1322 . دقیقاً دو سال بعدش مصطفی پایش  را گذاشت داخل دبیرستان « دارالفنون ». یعنی در 12 سالگی. اگر درست حساب کنیم 17 سال بعدش، شاگردش مغنیه در روستای «طیردبا» از نواحی شهر صور، دیده به جهان گشود. آن موقع سید حسن نصرالله 2 سال بیشتر نداشت!

داشتم برایتان از تاریخش می گفتم. اصلا به ما چه دخلی دارد که مصطفی کیست و مغنیه در کجا به دنیا آمد و نصرالله چند سال داشته. مهم این است که در این 56 سال که از تاریخ استقلال شان می گذرد؛ آنقدر دستخوش حوادث تاریخی و سیاسی و اقتصادی این جور چیزها شده اند که حوادث شان طعنه میزند به کُل حوادثی که در قاره  های اروپا و استرالیا از اول پیدایششان تا کنون اتفاق افتاده. اتفاق هایی که حتی اَبَررایانه ایی هم که با کاسپاروف شطرنج بازی کرد؛ نمی تواند هضمش کند؛ چه برسد به بانکی مون که الان امین العام لِلاُمَمِ المُتَحده هست و خودش را شخص اول سیاست جهان می داند.

به زبان سامی می شود: سرزمینِ سپید با کوهستان های پوشیده از برف. همان جایی که تا کنون به جز فنیقی ها، هر قومی چند سالی بَرش حکومت راندند. از یونیانیان و کنعانیان و ایرانیان گرفته تا سلوکیان و رومیان. همین الانش هم معلوم نیست چه کسی و چه قومی برش حکومت می کنند. به قول خداداد عزیزی: شده مثل شاهنامه.

آره می گفتم. مصطفی بعد از اتمام دروسش در رشته الکترومکانیک دانشکده فنی تهران، به علت ممتاز بودن با بورسیه شدن در دانشگاه تگزاس آمریکا، تحصیلات فوق لیسانسش را ادامه داد. شاید به مُخیّله پدرش هم خطور نمی کرد که پسرش در 29 سالگی وارد دانشگاه برکلی شود و شروع کند به خواندن دکترا در رشته فیزیک پلاسما. با وجود قطع بورسیه تحصیلی از طرف دولت پهلوی آن هم به علت مبارزات سیاسی در آمریکا بر ضد شاه؛ به هر زوری بود در سال 1342 موفق به اخذ مدرک دکترا شد. آن موقع تازه امام خمینی مبارزه اش را شروع کرده بود و مغنیه هم تازه به دنیا آمده بود و سید حسن نصرالله هم دوسال بیشتر نداشت.

ای بابا. دوباره که بحث به حاشیه کشیده شد. آره می گفتم. نه. می نوشتم... . زبان مادری شان از همان اولی که به دنیا می آیند عربی است. البته نه همه شان. بعضی ها فرانسوی هم بلدند. کُردی و ارمنی هم هِی. خلاصه اینکه در کشوری که مساحتش به اندازه قُم خودمان هم نیست، همه جور آدمی می توانی پیدا کنی. نمی دانم چطور توافق کرده اند که واحد پول شان یکی باشد؟ آن هم : لیره.

البته از آن موقع که مصطفی خانواده اش را در آمریکا رها کرد و وارد این کشور شد؛ از این توافق ها در کار نبود. خودش به کمک آقا موسی مجبور شد به تنهایی دستی برایشان بالا کند و برای شیعیان و محرومینش برنامه هایی بریزد. آقا موسی خوب می دانست مشکل این کشور چیست. پس مصطفی را که حالا دیگر برای خودش چریکی شده بود و دستی بر آتش داشت و صد تا چگورا را درستی قورت می داد، به عنوان یارش  برگزید و فرماندهی  نظامی  سازمان « اَمَل» را بر عهده او گذارد. دقیقاً 6 سال بعدش مصطفی در ایران شده بود وزیر دفاع و مغنیه هم 16 سال داشت و آقا موسی هم معلوم نبود که لیبی و قذافی یک سالی چه بلایی به سرش آورده بودند و سید حسن نصرالله هم 18 سالی از عمرش می گذشت.

اصلا خودم هم قاطی کردم. کجاش بودیم؟ آهان تو خودش بودیم. می گویند 6 استان اصلی دارد. استان بیروت. استان جبل. استان شمالی. استان بقاع. استان نبطیه. استان جنوبی. هر کدام از این محافظات برای خودشان عالمی دارند. بی خود نیست که همه کشورهای منطقه و غیر منطقه؛ برایش دست و پا می شکنند. احتمالا خبرهایی هست. مگر چی داره دیگه؟ چند تا شهر مهم و عجیب. بیروت. زحله. صور. صیدا. نبطیه. جونیه. طرابلس و بعلبک. که از همه قشنگ ترشان همان «ستِ الدنیا» ی خودمان یعنی بیروت است. همان جایی که عده ایی حتی برای رسیدن به ساحلش سر و دست می شکنند. البته بگذریم از جونیه و ساحلش و... . استغفرالله.

مصطفی دیگر بی خیال کشور رنگ ها شده بود. صد البته که به عنوان یک مسلمان دغدغه دار و درد شناس، وظیفه اش را در قبال این کشور انجام داده بود و حالا می خواست با تجاربی که کسب کرده، وظیفه اش را در غالب فرمانده جنگ های نامنظم در جنوب کشور انجام دهد. جنوب کشور ایران. کشوری که حالا شده بود مثل جنوب کشور رنگ ها.

داشتم می گفتم از کشور رنگ ها. کشوری که می گویند الان در حدود 4 میلیون و 300 هزار جمعیت دارد که چیزی حدود 65 درصدشان مسلمان هستند و بقیه هم مسیحی و دروزی و... . یعنی می شود گفت: کشور ادیان.  ادیانی که هر کدام ساز خودشان را می زنند. از مسلمانش گرفته تا مسیحی و یهودی. واقعا کشور عجیبی ست. مثل کشور خودمان. مثل مصطفی خودمان که الان 28 سال از شهادتش در دهلاویه می گذرد و یک سال و نیم از شهادت شاگردش. خداوند طول عمر دهد به سیدمان سید حسن نصرالله.  

|+| نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388  |
 دردی حزین

دردی حزین

 

بیروت

 

من یکی که از نزدیک ندیده ام امّا خودشان می گویند: « سِتّ الدُنیا » ست. به زبان مادری ما یعنی: « عروس دنیا ». بعید می دانم از رامسر و محلات و گلستان ما قشنگ تر باشد. خودشان می گویند دیگر. در کُل اگر بخواهی حساب کنی، هر کسی وطن و شهر خودش را از هر جایی بیشتر دوست دارد؛ حتی اگر در کویر زندگی کند. شاید اگر من هم جای نلسون ماندلا بودم، دیگر مثل ماجده الرّومی نمی  خواندم:« سِتِ الدُّنیا یا بیروت » 

خوانده است دیگر. من چه کار کنم؟. « فیروز » شان هم خوانده که: « بِحُبِّکَ یا لبنان » . دوستش دارند دیگه. چه می شود کرد؟ تازه کسانِ دیگری هم خوانده اند که فعلا بماند!. به قول رضا امیر خانی: بگذریم

... .

نمی دانم مشکلات جهان  تا چه اندازه برای شما دغدغه ایجاد کرده و شما را تا چه حدی به خود مشغول ساخته؛ اصلا نمی دانم آیا برای شما کشورهای دیگر جهان  هم محلی از اعراب دارند یا نه؟ امّا خب! برای من یکی که محلی از اعراب دارند. البته نه از روی احساسات و جوگیری. باید دغدغه داشته باشی تا بدانی چه می گویم. این احساسات و جوگیری هم مشکلی شده برای ما ایرانی ها. یک روز توی بَم زلزله می آید و آنچنان احساساتی میشویم که همه داری هایمان را با پُست سفارشی حواله می کنیم به سمت کرمان؛ دوسه هفته بعدش هم انگار نه انگار که زلزله ایی در کار بوده و مردمی دهنشان صاف شده؛ دیگر عین خیالمان هم نیست. روز دیگر سونامی و تسونامی و از این واژه های خارجی می آید و جو گیر می شویم و کمک های امدادیمان را شوت می کنیم طرف بچه های جنوب شرق آسیا و خوشحالیم از اینکه پیرزن ها و پیرمردهای چشم بادامی اُمیدشان تنها به ماست و دعایمان می کنند و فارغ از اینکه بنده خداها خبر هم ندارند که الان در ایران هیچ کس، دیگر از آنها حتی در خواب هم یادی نمی کند. فردایش اسرائیل بی پدر ( به عبارت اَصحُ و اَدَق: حرامزاده ) در کشاکش جام جهانی، از خواب جهانیِ جهانیان سوء استفاده می کند و با جِت و آپاچی و مرکاوا و هر کوفت و زهرمار دیگری که دارد حمله می کند به لبنان و سی سه روز می کوباندش و ما هم که انگار تازه در خواب خوش گل های تیری هانری و کرسپو و رونالدینهو و دیگر دوستان غرق شده ایم؛ کمی بهمان برمی خورد و شروع می کنیم به تجمع و راهپیمایی و از این جور قرتی بازی ها و سوسول بازی ها که دو ریال هم دخلی به حال روستاییان زیر آوار رفته قانا و ضاحیه ندارد و فریاد وا اسلامایمان گوش جهانیان را کر می کند و بعد از چند روز دوباره هیچی به هیچی و همه چیز از یادمان میرود و انگار نه انگار که کودکی یتیم شده و دست و پایی قطع شده و ... منتظریم تا ببینیم جای برانکو ایوانکویچ را چه کسی پر خواهد کرد. قضیه غزه هم که التماس دعا برادر.

همه این جو گیری های مقطعی  و احساساتی شدن ما ایرانی ها را که میبینم دلم می خواهد کاری کنم که لااقل دو روز دیگر نسل های بعدی... . باز هم به قول رضا امیر خانی: بگذریم.

می گویند کشور رنگ هاست. نه مثل ایران که یک دفعه عده ایی در عرض دو هفته سبز شوند و عده ایی فیروزه ایی. واقعا کشور رنگ هاست. آبیِ آسمانی مخصوص جریان المستقبل هست و سبز برای حزب امل. کمونیست ها قرمز پَرست هستند و جریان الوطنُ الحُر نارنجی می پوشند. این وسط زرد هم رنگ مورد علاقه بچه های حزب الله ست. از پرچم گرفته تا آرم تلویزیون شان را هم رنگی می کنند. هیچ کدامشان هم در پی انقلابات مخملی نیستند. رنگی بودن در میانشان جا افتاده است دیگر؛ چه می شود کرد؟! پرچمشان هم مثل ما سه رنگ است.  ترکیبی از سبز و سفید و قرمز. کافیست یکسری به سایت هایشان بزنی تا همه چیز دستت بیاید. البته نه همه چیزِ همه چیز. در کل همین را بدان که دو جریان فکری دارند. به قول خودشان:« طیار 8 مارس و طیار 14 مارس » تقربا مثل خود ما که دو جریان فکری سیاسی داریم: اصول گرا و اصلاح طلب. این را من نمی گویم. « بَشار » لبنانی ای که مقیم کانادا بود می گفت. می گفت:« 8 مارسِ ما مثل اصولگرای شماست و 14 مارس مثل اصلاح طلب». با اینکه در کانادا بود و فرسنگ ها از ما و لبنان دورتر؛ پی گیر بود و به خوبی تحلیل می کرد. می خواهم بگویم دغدغه داشت. دغدغه انتخابات ایران، انتخابات خودشان، حکومت و مردم مصر، و... . اینبار هم به قول رضا امیر خانی : بگذریم... .

برویم سر اصل مطلب. راستی اصل مطلب کجاست. اصلا مگر اصل مطلب هم داریم. به نظر من یکی؛ تا دغدغه نداشته باشی نمی توانی بروی سر اصل مطلب. دغدغه هم همین جوری نمی آید. اگر میبینی دختر آمریکایی « راشل کوری » به نشانه اعتراض، می آید این سر دنیا در فلسطین و در مقابل بولدزر اسرائییلی می خوابد و بولدزر هم به راحتی آب خوردن از رویش رد می شود؛ پس بدان که دغدغه ایی وجود داشته که دخترک جوان را از آن سر دنیا کشانده و آورده وسط کارزار و نرفته وسط نی زار. چرا نرفته است همان « ست الدنیا» توی کنسرت های نانسی عجرم  و هیفا وهبی و ... . اصلا چرا همان امریکا نمانده در کنار مدونا و دیگر دوستان لس آنجلسی؟. چرا... . دلم نمی آید برای بار دیگر بگویم:  به قول رضا امیر خانی: بگذریم... .

خلاصه اینکه آقا درد زیاد است. نمی دانم از کجایش شروع کنم. از جهان اسلام و دغدغه هایش؟ از فرصت های  موجود در جهان تشیع که مفت مفت داریم از دست می دهیم؟ یا از همان « ست الدنیا »؟... . به قول دوستی:

می خواستم برایت شعری حزین بگویم

  از ابتدای دردم تا واپسین بگویم

بیتی نگفته خواندی دیوان دردم از حفظ

ماندم تو را برانم یا آفرین بگویم

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط رضوان در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388  |
 آرامش قبل از طوفان

آرامش قبل از طوفان

 

 

به صد متری مجتمع که رسید لحظه ایی ایستاد و به پشت سرش نگاهی انداخت. تا جایی که امکان داشت جوانب احتیاط را رعایت کرده بود تا به سرنوشت برادرش « بِکر » که در حین انجام عملیات شهادت طلبانه دستگیر شده بود، دچار نشود. حتی نفسِ تفکّر در مورد این موضوع هم موجب غم و اضطرابِ تحمل ناپذیری برایش می شد.

عرق از دو سمت شقیقه هایش به پایین سرازیر شد و کمی اذیتش می کرد. تصمیم گرفت با پُشت مُچ دستِ راست، پسشانی سرد و مرطوب خود را پاک کند و تا موقع رسیدن به محل مورد نظر، به خورشید که کم کم شعاع نوری اش داشت از پهنۀ آسمان رخت برمی بست، نگاهی نیاندازد.

تصمیمش را از خیلی وقت پیش گرفته بود امّا اضطراب ناشی از لو رفتن عملیات، همچنان آزارش می داد و

پاهایش را کمی سست کرده بود. چشمانش را به آرامی بست و شروع کرد به خواندن:

 

«  بسم الله الرحمن الرحیم. وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ »

 آرامش، چون موج آرامی در تنش دوید. هوای اضطراب آلود توی ریه هایش را با یک نفس عمیق خالی کرد و همزمان با گشودن پلک هایش آهسته آهسته به سمت ورودیِ شرقیِ مجتمع تجاری « هکعیم » به راه افتاد.

نگهبان مجتمع برای چندمین بار از روی صندلیِ قهوه ایی رنگی که داخل اُتاقک ورودی قرار داشت، بلند شد و با چِک کردن کارت افرادی که اجازه ورود می خواستند، زنجیر مقابل درب را بالا و پایین آورد.

- : « فکر کنم برای اولین بار است که به اینجا می آیی نه؟ با کسی کاری داری؟ از قبل با کسی هماهنگ کردی ؟.... متاسفانه به هیچ وجه اجازه ورود ندارید. »

اثرات عصبانیت دوباره بر چهره دختر نمایان گشت و سعی کرد با مالاندن کفِ دست های عرق کرده اش بر هم، کمی از خشم خود را فرو خورد. برای بار چندم تقاضایش را برای ورود مطرح کرد امّا انگار فایده ایی نداشت. حالا دیگر علاوه بر نگهبان، چند نفر دیگری هم که در آن اطراف شاهد ماجرا بودند به او مظنون شدند. برای چند ثانیه ایی همه نگاه ها سُر خورد روی دست دختر جوان. صدای حاصل از انفجار کمربند انفجاری برای لحظاتی شهر « عفوله » را لرزاند.

ساعتی بعد اهالی منطقه « جِنین » از دختر دانشجوی نوزده ساله ایی صحبت می کردند که موجب هلاکت چهار صهیونیست و زخمی کردن هفتاد نفر دیگر شده بود. این دختر روستایی کسی نبود جز: « هِبه عازم دراغمه ».

|+| نوشته شده توسط رضوان در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 خنده خورشید بر مرد عملیات های سخت

خنده خورشید بر مرد عملیات های سخت

 

 

مثل شب های قبل گِرد هم جمع شده بودند تا مادرِ خانه با لیوانِ داغِ چای خستگی را از تن شان بیرون کند. «صلاح» به گوشه ایی از اتاق پناه برده بود و برخلاف همیشه ساکت و آرام نشسته بود. تا کنون پدر را اینقدر ناراحت ندیده بود. از زیر چشم نگاهی به او که حالا دو زانو در مقابل همسرش نشسته بود، انداخت. چشم های پدر دودو می زد و طرّه ایی مو بر پیشانی اش خم شده بود. انگار مادر از همه چیز خبر داشت که حتّی کلمه ایی هم صحبت نمی کرد. قطره های باران آنقدر درشت بودند که وقتی می خوردند به شیشه های خانه محقّرشان، سکوت حاکم بر اتاق را کاملاً محو می کردند.

« بیا نزدیک. می خوام چیزی بگم... »

پدر بود که با این جمله اش، صلاح را هم به جمع چند نفره شان دعوت می کرد. صلاح از گوشه اتاق بلند شد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. آب باران مانند ورقه های یکدست فرو می ریخت. نگاهش را به سمت مادر سوق داد و جسم نحیف و لاغرش را پهن کرد روی زانوان او و چشم دوخت به دهان پدر. جمله اوّل از دهان پدر بیرون نیامده بود که اشک در چشمان صلاح حلقه زد:

« فردا می ریم امارات. با دوستاتون خداحافظی کنید. غُصه نخورید. دوباره برمی گردیم... »

طوفان به اوج رسیده بود. آب می غریّد و با امواجی شبیه هزاران هزار حُباب، توی ناودان ها قُل قُل می کرد. سرش را زیر پتو بُرد و دعا کرد خروس اهلیِ منزل شان، طلوع صبح را هیچ گاه بر فراز شرق روستای کفَرمِلکی جنوب، اعلام نکند... .

***                     ***                   ***

کمی از خاک مقابل پوتین هایش را داخل مشتانش گرفت و استشمام کرد. به آرامی دعایی خواند و با چالاکی موزون غزال دوباره به عقب چرخید. همرزمانش در واحد شناسایی کاملاً یکّه خوردند. هیثم به آرامی کنارش خزید و علّت را جویا شد. صلاح که حالا دیگر از نام مستعار «بلال» استفاده می کرد به صورت هیثم خنده ایی زد و گفت:

« مثل کف دستم اینجا را می شناسم. خاکش را بو کن. بوی لبنان را نمی دهد. نفهمیدی بدون مجوّز وارد خاک فلسطین شدیم؟... »

این را گفت و با اشاره دست به دونفر دیگری که با فاصله 300 متری از پشت بوته های بلند سرسبز نظاره شان می کردند، فرمان بازگشت داد. برای چندمین بار با قلم کوچکی که در جیب سمت چپ شلوارش گذاشته بود، بر روی کاغذ خطوطی را ترسیم کرد. هیثم می دانست نوشته های نامفهوم و خطوط عجیب و غریبی که صلاح می کشد، دوباره نوید عملیاتی بزرگ را می دهد. چند باری می شد که به تنهایی با صلاح به شناسایی می آمد. از او آموخته بود که هر آنچه را می بیند کاملاً در ذهن بسپارد و تا جایی که می تواند سوالی هم نپرسد.

تا بازگشت به مَقَر هیچ کلمه ایی بین شان ردّ و بدل نشد... .

***                     ***                    ***

« باید مطمئن شویم گلوله ایی که شلیک می کنیم به هدف مورد نظر می خورد، آن وقت ماشه را فشار می دهیم. »

این جمله ایی بود که بارها و بارها از زبانش شنیده می شد. دوست نداشت با وجود این همه سختی در تهیّه سلاح، حتّی گلوله فشنگی هم بی جهت مصرف شود.

از وقتی با اصرار فراوان به واحد رزمی _ عملیاتی پیوسته بود، تلاشش هم دوچندان شده بود. می خواست یک تنه جای خالی دوستانش به خصوص غسّان را پُر کند. هرچه تلاشش را بیشتر می کرد، رای فرماندهان برای نفرستادنش به عملیات شهادت طلبانه را هم افزایش می داد. برگه مرخصیِ سه ماهه ایی برایش تنظیم کردند تا شاید به گُمانشان عشق به همسر و فرزندان منصرفش سازد!. حزب الله واقعا به او نیاز داشت. امّا دل غندور جای دیگری بود.

***                    ***                       ***

دود مثل ابری از بخش فوقانی حیاط خانه تَنوره می کشید. زیر تابلوی « واَعدوا لهم ما استطعتم من قوه » نشست و چند جمله ایی زمزمه کرد. محمّد حسین که تا آن لحظه از پشت شیشه پدرش را نظاره می کرد، به سرعت از پلّه ها پایین آمد و خود را در بغل او انداخت. زینب که چهار ماه بیشتر نداشت همچنان در آغوش مادر خواب بود. دوربینی را که ساعاتی پیش خریده بود بر گردنش آویزان کرد. در مقابل آفتاب دستانش را سایبان خودش ساخته بود تا فاطمه که تازه دو سالش تمام شده بود را بهتر ببیند. بوسه ایی بر صورتش زد و بعد از خداحافظی از خانه خارج شد. همزمان پرنده های داخل حیاط با احساس فرارسیدن سرمای شب در پهنه آسمان، به سوی کاشانه های خود پرواز می کردند.

***                     ***                    ***

به رَغم حرارت ذوب کننده خورشید، مرسدس بنز سفید رنگ با 450 کیلوگرم مواد منفجره جاسازی شده، به سمت پادگان به راه افتاد. از ایست و بازرسی اوّل به راحتی عبور کرد. آنقدر راحت که حتّی سربازان لَحدی به عروسکی که به شکل زن درست شده بود و صلاح آن را در کنارش گذاشته بود، شک هم نکردند.

از داخل آیینه ماشین نگاهی به صورت تازه تراشیده اش انداخت و خنده اش گرفت. اوّلین بار بود که خود را در این هیبت می دید. از سرعتِ ماشین تازه تعمیر کمی کاست تا کاروان نظامیان صهیونیست هم به پادگان نزدیک شود.

مثل همیشه شروع کرد به ذکر گفتن تا با آرامش بیشتری کارش را انجام دهد. نفرین مودبانه ایی هم نثار دشمنان مرجع محبوب القلوبشان که همیشه «سید القائد» می خواندش کرد و برایش از عمق جان دعا کرد.

چند متری تا کاروان و پادگان بیشتر نبود. شهادتین بر زبانش جاری شد. با فریاد «الله اکبر» چاشنی انفجار را هم زد. گویی آفتاب بالای سرش و کامیون ها یکباره با هم منفجر شدند و آتش گرفتند. آتشی که می غریّد و می خندید و می نالید و جیغ می زد و سوت می کشید.

 

 

|+| نوشته شده توسط رضوان در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا