تبليغاتX
مغنیه گر نیست صدها مغنیه برجایش نشست صاعقه شد بر سر صهیونی سرکش نشست
 عروسک چینی برای کودکان قانا

عروسک چینی برای کودکان قانا

 

 

 

« سکوت » مثل خمپاره 60 خورده بود وسطِ کلاس محاضره عربی. حتی از اَحدی از بچّه هایِ آخرِ کلاس هم کلمه ایی بیرون نمی زد. انگار که تمامی منافذِ بچّه های کلاس کاملاً بسته شده بود الّا گوش هایشان. تازه از بحث « الثوره الاسلامیّه فی ایران فی سنه الف و ثلاثمئه و سبعه و خمسین و اثراته فی العالم » فارغ شده بودیم و منتظر بودیم تا ببینیم از دهان مبارک استاد چه موضوعی برای اسبوع قادم بیرون می آید.

چندان حال خوشی نداشتم. چند روزی می شد که که یک خواب خوش از گلوم پایین نرفته بود. یک سری از کارهای اردو جهادی و یه خروار تحقیقات دانشگاه و جلساتِ پراکنده این ور اون ور و شلوغی علی الدوام خوابگاه، همگی دست روی دست داده بودند و تا اینکه سلول های مغزم رو توی این بعدازظهر گرم، ویلچرهای مخصوص جانبازان، به حرکت درآورند. شکر خدا جناب استاد هم، اسمم را برای محاضره نخواند و این هم به برکت ذکرهایی بود که تا اون موقع داشتم تندتند قرقره می کردم وگرنه با این حال و روزی که داشتم خدا می دانست در مورد « الثوره الاسلامیّه ... » چه چیزهایی می خواستم بلغور کنم. همه اینها یه طرف شهادت جانسوز دو هفته پیش حاج عماد هم یه طرف، که حسابی دستگاه فکری ام را قَرم قات ساخته بود.

می خواستم به آدم و عالم و آمریکا و حکومت سعودی و اردن و اسرائیل فحش بکشم. یک لحظه خودم رو کنار خلیج تا ابد فارس تصور کردم که دارم سعی می کنم تُفی داخل آب بیاندازم تا جریان آب های آزاد خلیج الی الابد فارس آن را مستقیم به مجسمه به اصطلاح آزادی آمریکا بچسباند. لحظه ایی بعد سرم رو روی صندلی گذاشتم و به یاد درختِ سیبِ لبنانیِ باغ پدربزرگ مرحومم افتادم که بعد از حربِ 33 روزه، به جای اینکه بهتر رشد کند، خشک خشک شده بود... توی همین افکارِ عجیب و غریب غرق بودم که یکدفعه استاد پابرهنه پرید وسط تصاویر رنگی ذهنم و گفت :

« السید بهرامی! چیه؟ کلاس که جای خواب یومیه نیست؟!»

با وجود گاوگیجه درونی گفتم : « عفواً یا استاذ! عفواً. احس المً شدید فی راسی » گفت :

« لا باس علیک. ایها الطلاب اسمعوا و اکتبوا موضوع لِاُسبوع القادم ».

تازه یادم افتاده بود که سر کلاس نشستم. خودکارِ آبی ام رو که هنوز هم بوی گیاه خشخاش می داد، از جیبم بیرون آوردم و تشعشعات گوشم رو هدایت کردم به سمت لسان استاد. استاد که حالا دیگه لقب « محلّل سیاسی شبکه العالم » رو هم به دوش می کشید، یه تکونی به خودش داد و روی صندلی جابجا شد و همون طور که داشت از پشت عینکش بچّه های کلاس رو دید می زد گفت :

« الطاقه النوویه السلمیّه حقّنا و مواجهه ایران مع الدّول اروبیّه »

تمام سلول های خاکستری مغزم درجا خشک زد. بچّه های کلاس هم هاج و واج به همدیگر نگاه می کردند و زیر لب استاد رو به باد انتقاد گرفته بودند. یکی از بچّه ها آروم گفت:

« این تقاص کدامین کبیره است که ما داریم پس می دهیم! تلویزیون رو روشن می کنیم، اخبار از انرژی هسته ایی خبر می ده. فوتبال که نگاه می کنیم، مانیتور ها با خط درشت وسط  دایره ورزشگاه آزادی می نویسند که ملّت ایران از حقّ هسته ای خود هرگز کوتاه نمی آید. توی داروخانه می ریم ، کنار دیوارش چسبانده اند که: کشور های دنیا، دیگر باید ایران هسته ای را باور کنند. راهپیمایی می ریم، مردم تندتند شعار می دن که: انرژی هسته ای حقّ مسلّم ماست. حالا هم که جناب استاد محترم ول کن نیست. یکی نیست به استاد بگه بابا جان! ما دو کلام فارسی هم بلد نیستیم در مورد انرژی هسته ای و کشورهای اروپایی بلغور کنیم، چه برسه به عربی. تازه ( السلمیّه و مواجهه ) اش بماند. »

یکی دیگه از بچّه های عرب زبان جنوبی کلاس هم شروع کرد به مزّه پرانی که :

« اولاً ورزشگاه نه و ملعب، ثانیاً داروخانه نه و صیدلی، ثالثاً راهپیمایی نه و مسیرات، رابعاً شما که هنوز معانی ( السلمیّه و مواجهه ) رو نمی دونید، چطور می خوایید بعد از 4 سال مشکلات جهان اسلام رو به دوش بکشید و ناجی دول اسلامی بشید؟! ها؟!.» بعد هم نگاهش رو کرد طرف من و به طنز گفت:

« آقای حزب الله نظر شما چیه؟! اینبار که نمی خوای انرژی هسته ای رو یه جوری به لبنان و حزب الله ربطش بدی؟! نه؟. »

تا اومدیم به استاد اعتراض کنیم، استاد از کلاس بیرون رفته بود... .

...

الان که یه پنج ماهی هست که از اون روز می گذره، هر چه بیشتر به مغزم فشار می آورم باز هم به این نتیجه می رسم که چقدر خوب شده که حزب الله هنوز به انرژی هسته ای دست پیدا نکرده، وگرنه می بایست یسیاری از آرمان های اصیل خودش رو کنار بگذاره و به چندین و چند کشور درپیت باج و رشوه بده و مثل ایران که حتی صدا و سیمایش هم در 14 تیر، دیپلمات های اسیر شده در « برابره » لبنان، رو فراموش کرده و دریغ از یک خبر کوتاه از سالگرد اسارتشان، در جریان تبادل اسرا حرفی از دیپلمات ها نزنه و بی خیال « سمیر قنطار » کمونیست بشود و خیلی محترمانه صورت های مبارک سنیوره و ولید جنبلاط و سمیر جعجع رو به باد بوس بگیرد و برای البرادعی به جای فلافل لبنانی، کباب برگ در کنار سواحل مدیترانه سفارش دهد و از همه مهمتر، برای راضی نگه داشتن دل کودکان یتیم قانا، عروسک چینی وارد کند!.

برادران حزب الله لبنان!!! بالفرض هم که به انرژی هسته ای دست پیدا کردید! امّا شما را به خدا مثل ما ایرانی ها نباشید که این جمله زیبای یکّه سوارِ شرف شهید « سید مرتضی آوینی » را از یاد برده ایم که :

« ما به انرژی هسته ای می رسیم و برازنده ما هم هست. امّا قدرت در جایی دیگر رقم خواهد خورد. قدرت در ایمان و در پنجه بچّه بسیجی هاست. »

شما را به خدا کار خودتان را بکنید. بی خیالِ اصلِ بازدارندگی.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در دوشنبه هفدهم تیر 1387  |
 پایان اسرائیل بود، امّا حزب الله به اون چیزی که می خواست رسید

« پایان اسرائیل » بود، امّا« حزب الله به اون چیزی که می خواست رسید»

 

 

 

به تجربه دریافته بودم که هر جلسه ایی رو که این جنبش عدالتخواه دانشجویی یا به قول عرب ها « حرکة عدالة لطلاّب الجامعی » ترتیب می ده خالی از لطف نیست. خاصتاً این که بسیج دانشجویی هم پشتیبانش باشه.

راستش رو بخواید از زیر بزرگترین پنجاه تومنی ایران تا حالا چندین و چند بار رد شده بودم به دلایل المختلفة.

از جلسه حسن عباّسی در مورد کوبا گرفته تا سخنرانی حسن رحیم پور در حضور رئیس جمهور نیکاراگوئه و نماز خوندن پشت سر روحانی محبوب ایران حجت الاسلام قرائتی. امّا این بار با همه دفعه ها فرق می کرد... .

بچّه های جنبش تموم زور خودشون رو زده بودند تا یه کلکسیون جورواجور از قارّه های این کره خاکی رو دور هم جمع کنند و در مورد «پایان اسرائیل» ازشون حرف بکشند. مراکش، شیلی، ونزوئلا، اندونزی، هند، هلند، عربستان، مصر، تونس، فرانسه ،آمریکا، عراق و لبنان کشور هایی بودند که هر کدام در سالن شهید چمران دانشکده فنّی دانشگاه تهران نمایندگانی رو جهت خالی نبودن از عریضه فرستاده بودند. البته بماند که همه این افراد در شهر مقدّس قم، سالها بود که دود چراغ خورده بودند و ... .

بگذریم...

با سه چهار تا از بروبچ مخلص دانشگاه که کلّه هاشون همیشه بوی قرمه سبزی می ده راه افتادیم به طرف جامعة طهران. برخلاف همیشه از حراست بعثی دانشگاه خبری نبود. امّا عوضش حراست دانشکده چمران حسابی دق دلی خودش رو رو سرمون خالی کرد و سنگ تموم گذاشت. از گیت های بازرسی گرفته تا گشتن کیف ها و ... .

تازه یادمان افتاده بود که ای دل غافل ؛ همه این ادا و اطوارها به خاطر حضور« رئیس دفتر سیاسی جنبش حماس برادر خالد مشعل» است.

داخل سالن جای سوزن انداختن نبود. هر کسی رو که دید می زدی یه کاغذ دستش گرفته بود و خودش رو باد می زد. ما هم به سان کسی که روی هیکلش یه پارچ آب خالی کرده باشن، از تموم منافظ بدنمون عرق سرازیر شده بود. به زور خودمون رو یه گوشه ای از سالن جا زدیم و خیره شدیم به خالد مشعل. بنده خدا مشعل که فکر کنم تا حالا این همه هوادار تو عمرش ندیده بود کف کرده بود و با چنان شور و حالی سخنرانی می کرد که گویی در زیر گنبد خضراء مسجد الاقصی برای حواریون حضرت مسیح (علیه السلام) صحبت می کنه.

از همه چیز داشت می گفت. حمایت ایران از فلسطین و قدرت حماس در سرزمین های اشغالی و عملیات های شهادت طلبانه و گرمای سالن که ربطش داد به حرارت ایمان بچّه ها!!! و کودکان شهید فلسطین و مشروعیت ندادن به صهیونیست ها تحت هر شرایطی و ... .

بالاخره آقا خالد که از دور همچون مشعل فروزانی می درخشید تحت شدید ترین تدابیر امنیتی از سالن خارج شد و می شد گفت که مراسم اصلی که همون « پایان اسرائیل» بود شروع شد.

با رفتن مشعل،اکثر جوون هایی که تا اون موقع از سر شوق شرغ شرغ کف دست هاشون رو به هم می کوبیدن هم سالن رو ترک کردند. حالا دیگه من مونده بودم و بیست سی تا دانشجوی همیشه بیکار و یه تعداد خانوم که همیشه پایه ثابت اینجور مراسمات هستن و ده دوازده تا مهمون خارجی که همگی منتظر بودیم تا ببینیم آخرش چه جوری میشه پدر این اسرائیل بی پدر رو درآورد.؟!!! .

خداییش مراسم یه کمی خسته کننده شده بود و سخنرانی های پی در پی منجر به این شده بود که حضّار محترم یکی یکی حبّ جیم رو بالا بیاندازند و مراسم رو دودره کنن.

کم کم حوصله من هم داشت سر می رفت که یهو مجری با لحنی محترمانه گفت : « هم اینک در خدمت سخنران بعدی جناب آقای( ابوحسن مسئول دفتر حزب الله لبنان )در ایران هستیم . از ایشان درخواست می کنم برای ایراد سخنرانی به جایگاه تشریف بیاورند».

ابو حسن رو قبلا هم دیده بودم. از شما چه پنهون برای دعوت کردن از عبدالله صفی الدین_نماینده حزب الله در ایران_ به دانشگاه، رفته بودم دفتر حزب الله و باهاش صحبت کرده بودم.

اوضاع دیگه فرق می کرد. همه مراسم از اوّل تا حالا یه طرف این تیکه اش یه طرف. آنقدر مجذوب چهره حاجی شده بودم که نفهمیدم در مورد چی سخنرانی کرد. هر جور بود باید می رفتم باهاش صحبت می کردم. سخنرانیش که تموم شد سریع رفتم پیشش و شروع کردم به خودشیرینی و سوال پرسیدن:

_ ببخشید می تونم یه سوال بپرسم؟

_ بله بفرمایید.

_ به نظر شما تو این شرایط اگر سنیوره از نخست وزیری کنار گذاشته بشه گزینه بعدی برای نخست وزیری کیه؟

_ فعلا معلوم نیست امّا ...

_ شما فکر نمی کنید اگر سعدالدین حریری نخست وزیر بشه باز هم اوضاع خراب میشه؟

_ البته سعد هم با سنیوره خیلی از نظر موضع فرق ندارن امّا مطمئن باش که حزب الله به اون چیزی که می خواست رسید.

با این جمله اش در حد تیم ملّی حال کردم. خداحافظی کردم و هر کدوممون روی یه صندلی ولو شدیم. صندلی هایی که تا ده دقیقه بعدش هر دوشون به یه علّت مشترک خالی شده بود.

آره. ابوحسن می خواست سریع بره و سخنرانی سیّد حسن نصرالله که به مناسبت هشتمین سالگرد پیروزی حزب الله انجام می شد رو، از شبکه المنار گوش کنه و من هم میخواستم یه بار دیگه گل روی سیّد حسن رو از شبکه خبر روئیت کنم.

تنها فرق من با ابوحسن این بود که شبکه المنار همه چیز رو مثل آیینه جلوی چشم ابوحسن گذاشت و تلویزیون پوکیده خوابگاه ما هم مثل همیشه سیگنال نمی داد و شبکه خبر رو عین کشور جنگ زده سودان پخش کرد.

من الله توفیق

|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 عاقبت همه مرکاواها مال ماست

«عاقبت همه مرکاواها مال ماست»

یه چند وقتیه که اوضاع لبنان حسابی قمر در عقرب. همه منتظرند تا ببینند این مادر جوان ،آبستن چه حوادث تازه دیگریست و از شکمش چه موجودی بیرون می آید.عدّه ای هم این وسط منتظرند تا از آب گل آلود ماهی بگیرن. سید عزیز ما هم طی یک سخنرانی حساب شده همه مواضع حزب الله رو بیان کرده. به کوری چشم دشمنان بیروت هم الان دست ماست . البته بیروت که سهله ، جهان رو هم تصرف خواهیم کرد. تو این میون اسرائیلی های بی پدر که هنوز هم با وجود شهید کردن افسانه مقاومت لبنان ، از شکسته شدن هیمنه شان در حرب تموز ، تا اون هم فیها خالدونشون می سوزه ، دارن یه نقشه هایی برا حزب الله و لبنان می کشن که صد البته به گور اجدادو آباءشان تبسّم نموده اند...

بگذریم...

داشتم از خوابگاه به سمت دانشگاه می رفتم که تو راه به سرم زد یه نظر برم انتشارات سروش و کتاب «از خیبر جنوب» که یه چند وقتی بود تو نخش بودم رو بخرم .کتابی که آثار بیش از یک صد شاعر مقاومت از بیست کشور جهان در اون توسط علیرضا قزوه گردآوری شده. اگر کتاب رو باز کنی یه مقدّمه بسیار زیبا از نویسنده مکتبی کشورمون ، صاحب ارمیا ، من او ، ناصر ارمنی ، از به ، سفر سیستان و این دست آخر بیوتن ؛رو می بینی که با یه نثر قشنگ از سفر چند روزه اش به لبنان نوشته. من یکی که حیفم اومد همه اون رو اینجا نیارم . مطمئن باشید خوندنش برا شما هم خالی از لطف نیست :

.

.

...« گفتند باید بروید جنوب بیروت،ضاحیه،بعد هم مُربع الامن . دفتر کارش آنجاست. ضاحیه را خوب می شناختیم. هر بار که با بچّه های حزب الله جایی می رفتیم، حتا شمالی ترین نقاط لبنان، برای ناهار برمان می گرداندند ضاحیه. گاهی یکی دو ساعت توی راه بودیم تا برسیم به یک مطعم در ضاحیه . می گفتند اینجا مطمئن تر است برای مهمانان! روز قبلش خواستیم بپرسیم مربع الامن کجاست. رفتیم سراغ پیرمردی که نشسته بود در یک کافه خیابانی و کوکتیل فواکه می خورد. مخلوطی از میوه ها را پالوده کرده بودند داخل یک لیوان بزرگ و پیرمردآرام آرام با قاشق و نی با پالوده بازی می کرد. با عربی دست و پا شکسته ای پرسیدیمش که: اسمحنی! اَینَ مُربعُ الاَرکان؟

نگاه عاقل اندر سفیهی به قیافه های چپ اندر قیچی ما کرد و دمپایی های راحتی اش را پا کرد. همان جور نشسته. بعد با پایش یک خط کشید جلوی صندلی. گفت این ضلع اول! بعد خودش را کج کرد و با پا خط دوم را کشید طرف چپ صندلی که این هم ضلع دوم. خلاصه چهار ضلع را کشید و گفت مربع امن یعنی همین جا! هم مربع است هم با امنیت!

خندیدیم. فهمیدیم که از مردم نمی شود اطّلاعات گرفت. حزب الله به مردم آموخته بود که کَتوم باشند. فردا هم که عاقبت رفتیم به مربع امن و دفتر کار سیّد حسن، همین را دیدیم. حتا کلید آپارتمان و خودکار و قلم مان را نیز گرفتند. بگذریم که بالا برای پذیرایی کارد و چنگال جلویمان گذاشتند که حُکماً بسی خطرناک تر بود از کلید و خودکار!

سیّد حسن نصرالله خودش تا دم در به پیشباز ما آمد. دورادورش نشستیم و گرم شروع کرد به صحبت. یکی_دو ساعتی در خدمتش بودیم و از او می پرسیدیم و به  گرمی جواب مان می داد. یکی دو دیپلمات هم همراه مان بودند که البته آنها نیز خیال می کردند که ما همراه ایشانیم! یکی اشان پروتکلی صُمٌ بُکم نشسته بود که عاقبت سیّد حسن درآمد و به او گفت:

_چیزی که نمی گویید، اقلاً از میوه ها میل کنید!

دیپلمات جواب داد که صحبت های شما شیرین تر است و سیّد حسن فی الفور جواب داد:

_جمع میان این دو البته اَحوط است!

فهمیدیم که با آدم سریعُ الانتقال و با هوشی طرف صحبت هستیم و حسابی کار دستمان آمد. برایمان از حمله کور اسرائیل در جنوب گفت و شهادت اتّفاقی یکی از سربازان حزب الله و درگیری های مرزی آن روزها که برای مقابله  به مثل بود. سیّد حسن نصرالله تعریف می کرد:

_همین چند ساعت پیش بچّه ها تماس گرفتند که روی خط مرزی می توانیم یک مرکاوا را (که آن روزها بسیار جدید بود) منهدم کنیم. دو سرنشین دارد. به آنها گفتم که صبر کنند تا دو ساعت دیگر که جیپ سه نفره گشت مرزی از آنجا عبور می کند. گفتند چرا؟ تانک چند صد هزار دلاری دست کم دهه ها برابر جیپ قراضه قیمت دارد!

سیّد حسن مکثی کرد و لبخندی زد. ادامه داد:

_به آنها گفتم اگر مرکاوا را بزنیم، آمریکا بلافاصله یکی بهترش را به ایشان هدیه خواهد داد. امّا یک نفر سرنشین اضافی جیپ را آمریکا نمی تواند به آنها هدیه بدهد! تازه از همه اینها گذشته عاقبت همه مرکاوا ها مال ماست، برای چه نابودشان کنیم؟

به مفهوم دقیق کلمه خفقان گرفته بودیم. صدای نفس همدیگر را می شنیدیم. پیشتر نوشتم، جلسه دو _ سه ساعت بود و من فقط همین خاطره را دارم. دلیل اصلی اش را بعد از نقل این خاطره سید حسن به او گفتم.

اتاق سید حسن دو پنجره داشت، بری و بحری. یکی به سمت جنوب یکی به سمت دریا. من تمام مدت گرفتار آن بودم که موشک اسرائیلی از دریا به سمت ما خواهد آمد یا از جنوب و من به کدام سمت بایستی خیز بروم. طبیعی بود که هیچ نمی شنیدم از صحبت های او. آن وقت روبروی من مردی نشسته بود که از اسرائیل و آمریکا جوری حرف می زد که پنداری ایمان خمینی در جانش حلول کرده است...

علیرضا خان قزوه عزیز! این بنده تمام بضاعتش در مقدمه همین بود و سوادش اگرچه در حدّ جامع المقدمات بود اما مانع مقدمه، حرمتی است که برای آن شیرمرد بیشه خمینی قائلم!

علیرضا خان قزوه عزیز! می دانم که این روزها خرده بر تو خواهند گرفت، که ادبیات برای ادبیات، پس شعر عاشقانه ات کجاست، لبنان و فلسطین چه دخلی به ما دارد، شعر وسیله نیست، حتا شاید بم را نیز بهانه کنند...امّا بدان که تنها نیستی. کافه نشینان به نزار قبانی و احمد مطر و البیاتی و سمیح و دیگران نیز بارها چنین خرده گرفته اند... پابلو نرودا نیز روحش زخمی این طعنه ها بود. و می دانم و می دانی که کافه نشینان ما اگر ارث خور همینگوی باشند و کافه نشینی شان ترجمانی باشد از کافه نشینی او، از اصل یاد می گرفتند که همینگوی راننده آمبولانس بود در جنگ های داخلی اسپانیا و وداع با اسلحه می نوشت و نزار بهترین عاشقانه سرای معاصر بود و در خشم خوشه ها می سرود و تو نیز هم... بگذریم.

و امروز که به قول احمد مطر، شاعر نامبردار عراقی، هر چهار جهت جنوب است، برای اهل قبله، و لبنان و فلسطین محراب عاشقان حقیقت است، گرداوری سریع و صحیح چنین مجموعه ای از اشعار شاعران بیست کشور جهان کاری است بایسته و شایسته که یادمان می اندازد هماره چیزهایی هست که ادبیات مدیون آنهاست!»

 

رضا امیر خانی

...این شعر زیبا رو هم از همین کتاب انتخاب کردم. شعری از «سید حبیب حبیب پور » به نام «جنوب»...

بگو بیایند

تا باز هم آتش بازی کنند

این جوان های چفیه به سر.

 

بگو بیایند

تا باز هم

دود

چشم اصحاب حیفا را آزار دهد

 

بگو بیایند

تا باز هم

مادر ها کل بزنند

و کودکان پای کوبی کنند

 

بگو بیایند

زره پوش ها، تانک ها، نفربرها _

این جا جنوب لبنان است.

 

بگو بیایند

تا صورت جلسه رسوایی شورای امنیت را

امضا کنند

این جوان های چفیه به سر.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 

برگزاری جام شهید عماد مغنیه به مناسبت چهلمین روز شهادت ایشان در یکی از محرومترین روستاها ی جنوب کرمان

به پیشنهاد یکی از بچه های حرکت جهادی تصمیم گرفتیم یه دوره مسابقه فوتبال بین جوانان روستا برگزار کنیم . حسابی که برنامه هارو راس و ریس کردیم و برا مسابقات زمان تعیین کردیم،تازه به فکرمون افتاد که اسم مسابقات رو چی بذاریم؟ هر کی یه چیزی می گفت. یکی گفت جام ولایت . یکی دیگه گفت چون میلاد پیامبر نزدیکه جام پیامبر اعظم (ص) و…با این که از قبل میدونستن تو ذهنم چی میگذره ولی بازم نظرمُ جویا شدن. منم با کلی مقدمه چینی که چون مسابقات در روز سوم عید برگزار میشه و سوم هم چهلم حاج رضوانِ

،بی برو برگرد گفتم:جام شهید عماد مغنیه .

اولش یه کمی بهم خندیدن و گفتن:نمی خوای از این کارات دست برداری ؟بابا جان تو تهرانش مغنیه رو تازگی شناختن اونم به زور صدا و سیما ،حالا تو می خوای تو جنوب کرمان ،تو یه روستای دور افتاده که نه گاز داره نه آب داره نه بهداشت درست حسابی نه… جام عماد مغنیه برگزار کنی ؟!!!

برای اینکه کم نیارم گفتم: اونش با من. ظرف این چند روزه_قبل از مسابقات _ همه بچه ها رو با حاج رضوان آشنا می کنم.

بچه های گروه جهادی که می دونستن ،از شما چه پنهون سه چهار تا از پوستر های حاج عماد رو از تهران همراه خودم آورده بودم برای چسبوندن به شیشه های اتوبوس و نصب در فضای محل اسکان . دیدم بهترین راه اینه که به وسیله همین چند تا پوستر کار خودم رو آغاز کنم .

چون مسابقات بین 4 تا روستا برگزار می شد ،مجبور بودم طی یک زمان کم اسطوره مقاومت لبنان رو به بچه ها بشناسونم. راستش رو بخواید اولش خودم هم هنگ کرده بودم چی بگم . از مغنیه برای یه دانشجو صحبت کردن هم مشکله چه بخوای برا جوونایی که تا حالا اسم لبنان و حزب الله رو تو عمرشون هم نشنیدن ،فک بزنی .

جاتون خالی شروع کردیم . یه کم از امام خمینی و یه کم از مقام معظم رهبری و شهدا و شهید چمران و روحیه مقاومت ایرانی ها تو جنگ تحمیلی و …گفتم تا رسیدم به بحث اصلی . اینجای بحث سخت ترین قسمت کار بود . این سوال که چه جور به هم پیوندشون بدم ؟مثل پتک داشت می خورد تو سرم . خدا کمک کرد و در یک آن اومد تو ذهنم که از شیعیان ایران پل بزنم به شیعیان لبنان که آره بچه ها:…

«لبنان هم مثل ایران کلی شیعه داره. مخصوصا جنوبش . اونا هم مثل ما که عراق بهمون حمله کرده بود ،اسرائیل بهشون حمله کرد . اونا هم مثل ما که یه رهبر خوب مثل امام خمینی و بعدش یه رهبر دیگه همچون مقام معظم رهبری داشتیم و داریم، یکی مثل سید عباس موسوی و سید حسن نصرالله رو داشتن و دارن . اونا هم مثل ما که چند سال مقاومت کردیم جلوی عراق و جهان وایسادیم ،هنوز هم مقاومت می کنندو جلوی اسرائیل و جهان وایسادن. اونا هم مثل ما که چند تا فرمانده با حال و مقتدر داشتیم ،چند تا فرمانده زرنگ و قوی داشتن …» دیگه داشت قلبم وایمیستاد . بچه های روستا دو تا چشم داشتند دو تای دیگه هم قرض کرده بودن و چهار چشمی به من نگاه میکردن و تمام قدرت شنوایشون رو به سمت دهان من هدایت می کردن . درست شده بودن عین لحظه هایی که خودِ من برایه اولین بار از حزب الله برام می گفتن.

بگذریم…

همه چیز آماده بود تا به قول بچّه های اردو زهر خودم رو تو روستا بریزم ،که خدا رو شکر با کمک خداوند و توسل گرفتن از همه ائمه معصومین و 124 هزار پیامبر و هر چی آدم پاک تو دنیاست،با کلّی دنگ و فنگ موفق شدم…

فکر کنم برای اوّلین بار بود که حتی لفظ «عماد»رو می شنیدن. بماند که فامیلیه «مغنیه» چقدر براشون عجیب و غریب بود.

اون اوّل فکر کردن حاج رضوان هم یه نفره مثل مالک ریگی و ایدوک و دیگر اشرار جنوب کشور . اما کم کم براشون جا افتاد که صد تا عین مالک ریگی هم حتی یه عملیات نمی تونن علیه نیرو های مارینز انگلیسی تو افغانستان انجام بدن چه برسه تو لبنان که به قول سید حسن نصرالله «حاله فریده »ست.

همه حرفام که تموم شد متوجه شدم که عرق داره از تموم سوراخ های بدنم میزنه بیرون . تازه فهمیده بودم که معلم های کلاس اوّل چه می کشن. جلسه که تموم شد انگار که 3_4 تا ترم تحصیلی رو تموم کرده باشم. همه سختی های کنفرانس های که تو دانشگاه می دادم یه طرف،این سخنرانی یه طرف!!!!

خوشبختانه همه چیز طبق برنامه هایه از قبل تعیین شده پیش میرفت.از 4تا روستا فقط یه روستا با حاج عماد آشنا شدن.چون حتی وقت رفتن به روستا های دیگه رو هم پیدا نکردم…

مسابقات دقیقا در روز 3/1/1387 (سال نوآوری و شکوفایی) روز 40ام آذرخش مقاوم لبنانی،با سوت مسئول تربیت بدنی ما رسما آغاز شد. الحق والانصاف دو سه تا اعجوبه داشتن که ما تو عمرمون هم ندیده بودیم. یکیشون که تو نوجوانان پرسپولیس بازی میکرد و اصلا به قیافش نمی خورد یه بچه روستایی باشه.یکی دیگه هم با اینکه پشت پیرهنش اسم «مسی»بازیکن جوان بارسلونای اسپانیا رو هک کرده بود ولی هم قیافش هم

بازیش  شبیه ساموئل اتوئوِ آفرقایی بود و...

اگر تو زمین خاکی فوتبال بازی کرده باشید میدونید که مهمترین چیز براتون سلامتیه بدنتان هست تا پیروزی در بازی . اما اونجا همه چیز بر عکس بود. ما که داور بودیم فقط به دست و پا ها شون نگاه می کردیم که یهو نزنن خدایی نکرده همدیگه رو نفله کنن. اگه می خواستی کارت بدی حداقل می بایست 7 الی 8 کارت رنگارنگی رو که نداشتی از جیبت بیاری بیرون.

راین قلعه، کورچکان، نم گاز و درکلات 4 روستای بودن که همگی تا آخرین توان در جام شهید عماد مغنیه شرکت کرده بودن. کورچکان 7 بر0 درکلات رو در هم کوبید و راین قلعه با وجود امتیاز میزبانی و در مقابل دیدگان 200 تماشاگر مشتاق نتیجه رو در ضربات پنالتی به نم گاز  واگذار کرد و از رفتن به فینال محروم شد...

درکلات با اینکه 7تا گل خورده بود ولی باز هم شکایت داشت و می گفت ما بازیکن های اصلی رو نیورده بودیم.

یکی از عجیب ترین اتفاقاتی که رخ داد این بود که شب قبل از فینال چند تا از بچه های درکلات رو دیدم که با یه خرگوش اومده بودن محلّ اسکان ما . بهشون گفتم این خرگوش زبون بسته رو برا چی آوردید اینجا ؟خوب که تجسس کردیم دوزاریمون افتاد که واسه مسئول تربیت بدنی ما رشوه آوردن تا بازیشون رو یه بار دیگه برگزار کنیم. اما همه خوب میدونستن که هیچ کس حتی فواد سینیوره هم حق اعتراض به نتیجه بازی رو نداره و واسه ما همون یه بازی هم از سرمون زیادی بود. رشوه دهندگان بنده خدا دست ازپا درازتر برگشتن روستای خودشون ...

اگر بخوام خیلی خلاصه بگم باید بگم که فینال بین دو تیم کورچکان و نم گاز با شعار عجیب یا عماد مغنیه برگزار شد و تیم کورچکان با بازی خوبه لطف الله(اتوئو خودمان)تونست جام قهرمانی رو به روستا ببره.بهتره از جایزه ها نگم که با این جایزه ها روح حاج رضوان رو از خودمون رنجوندیم...!

آره. میشه گفت:شاید این اولین و آخرین جامی بود که به مناسبت چهلم اسطوره مقاومت لبنان ،علمدار جنگ 33 روزه _شهید عماد مغنیه_برگزار می شد.

  

 

|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 سخنرانی دبیرکل حزب‌الله در چهلمین روز شهادت اسطوره مقاومت لبنان

سید حسن نصرالله دبیرکل حزب‌الله در مراسم چهلم شهید عماد مغنیه که در حسینیه سیدالشهدا در حومه جنوبی بیروت برگزار شد گفت: «انتقام خون عماد مغنیه به طور حتم گرفته خواهد شد».

به گزارش پرس.تی.وی ـ بیروت، متن کامل سخنرانی دبیرکل حزب‌الله به شرح زیر است:

بار دیگر در مناسبتی در ارتباط با حاج عماد مغنیه دور یکدیگر جمع شده‌ایم. او ما را به دور یکدیگر جمع کرده و خواهد کرد. در چهلمین روز با وی وداع نمی‌کنیم؛ بلکه حضور قدرتمند او را بیش از هر زمان دیگری احساس می‌کنیم. او همیشه با عقل، هوش، مدرسه، اراده، عزم، برنامه‌ریزی، رهبری، اخلاق والا، برادری، بندگی خدا و پیشرو بودن در حمل پرچم؛ در درون ما حاضر خواهد بود.

چهل روز گذشت و ما در خانواده او مانند دیگر خانواده‌های شهدا چیزی جز صبر ندیدیم. در برادران او جز تصمیم و عزم بیشتر در پیشروی در راه او و فعالیت برای موفقیت و تحقق اهداف او چیزی ندیدیم. در امت خود به جز حضوری قدرتمند در وجدان‌شان چیز دیگری ندیدیم. در دشمن خود نیز جز نگرانی و ترس از روح و خون و انتقام و راه و وعده او ندیدیم. بله ... شهدای بزرگ اینگونه هستند. انتقام‌گیران بزرگ و فرماندهان بزرگ اینگونه خواهند بود.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387  |
 إيران تخصص جائزة كبرى للاقتصاص من قادة "إسرائيل"

بعد از سلمان رشدی نوبت این سه نفره ...

 

خوب به این تیتر سایت عربی نگاه کنید:

إيران تخصص جائزة كبرى للاقتصاص من قادة "إسرائيل

 

در ادامه مطلب آورده:

 

«قررت ايران منح جائزة كبرى لمن يقتص من القادة “الاسرائيليين” الثلاثة الذين تم تشخيصهم بأنهم وراء عمليات الابادة للشعب الفلسطيني.

واقيمت في طهران أمس مراسم لتعيين جائزة للاقتصاص من مصممي ومخططي هذه الجرائم من قادة الكيان الصهيوني تحت عنوان “قصاص جالوت”، وذلك برعاية حركة طلاب العدالة، وبالتعاون مع عدد من التنظيمات واشير إلى ثلاثة من القادة العسكريين والاستخباراتيين للكيان الصهيوني، و....»

فکر کنم تا حالا فهمیدید قضیه از چه خبره.

آره. یک شنبه دوستان جنبش عدالتخواه اقدام به برگزاری مراسم "قصاص جالوت" و تعیین جایزه برای قتل سه نفر از سران اسرائیل توسط اهدای کلیه کردند.

اول یه نظری به جوایز داشته باشیم:

«جايزه تعيين شده براي اعدام انقلابي ايهود باراک (وزير جنگ اسراييل) 400هزار دلار،

 آموس يادلين (فرمانده اطلاعات ارتش) 300هزار دلار

مئير داگان (رييس سازمان موساد) 300 هزار دلار،

در مجموع 1ميليون دلار به عنوان حداقل جايزه»

حالا ببینید این مراسم چه زلزله ایی تو وزارت خارجه اسراییل به راه انداخته که این طور در سایت رسمی خود به آن اعتراض کردند:

 

9مارس 2008
  
    « در  خبرها آمده است که قرار است (یکشنبه 9 مارس 2008 ) در تالار اسوة در تهران نشستی با عنوان "قصاص جالوت" برگزار می شود که در آن "جنبش عدالتخواه دانشجوئی" رسما اعلام می کند که برای قصاص (ترور) سه تن از رهبران اسرائیل جایزه های چند میلیون دلاری تعیین کرده است.
علت این امر نیزظاهرا آن است که رهبران اسرائیل مسؤول قتل شماری زن و کودک فلسطینی بوده اند و باید قصاص شوند و چون "جنبش عدالتخوه دانشجوئی" یک نهاد کم بضاعت است، برای تهیه پول کلان این جایزه قرار است داوطلبان یک کلیه از بدن خود را بفروشند.
بی تردید چنین اقدام نمایشی به دستور حکومت و با اجازه و اطلاع کامل مقامات برگزار می شود، زیرا چگونه ممکن است در ایران حتی یک پشه بتواند بدون اجازه و موافقت قبلی رژیم از جای خود تکان بخورد؟
پیرامون این خبر که روز گذشته (شنبه) در خبرگزاری فارس انتشار یافت، می توان به چند نکته اشاره کرد:
*  اگر این نهاد "دانشجوئی" است، با ترور و قتل و قصاص و خونریزی چه ارتباطی دارد؟
*  اگر "جنبش" است، اساسنامه و مرامنامه آن چیست؟ چه هدفهائی دارد، چه خدماتی تا کنون انجام داده و چند دانشجو عضو آن هستند و از کجا بودجه فعالیت خود را تامین می کند؟ آیا به وجود آمده اند که به ترور دست بزنند و یا هدفهای دیگری نیز دارند؟
*  اگر "عدالتخواه" است، پس چرا به دنبال عدالت واقعی نمی رود و آنانی را مجازات نمی کند که مسؤول فریب دادن مردم خود و کشاندن انها به ترور و خونریزی هستند؟ اگر آنان راه ترور را برنمی گزیدند، کسی کشته نمی شد و خونی ریخته نمی شد و آن "دانشجویان" محترم هم به جای پرداختن به این تبهکاریهای تروریستی، سر کلاس درس می رفتند و دانش می آموختند و در راه رفاه و سربلندی وطن خویش می کوشیدند. قتل زنان و کودکان فلسطینی به این دلیل ساده است که سازمانهای ترور فلسطینی آنها را در رویاروئی جنگی با سربازان اسرائیلی، سپر بلای خود قرار می دهند
*  نگران شدیم که برای تامین جایزه کلان به منظور قتل سران اسرائیل، آن "دانشجویان" گرامی قصد دارند به فروش کلیه دست بزنند که خدای ناکرده ممکن است به جان عزیز آنان آسیب برساند. چرا چنین کنند؟ جمهوری اسلامی ایران در یک سال اخیر 70 میلیارد دلار درآمد نفتی داشته، یک کلیه ازبدن یک انسان مگر چقدر در ایران ارزش دارد؟ 200 هزار تومان؟ یک میلیون تومان؟ هرچه باشد از حول و حوش هزار دلار چندان فراتر نمی رود!
*  حکومت ایران در یک سال اخیر بیش از 300 میلیون دلار به گروه حماس بابت خرید اسلحه و پرداخت حقوق ماموران تروریستی خود پول پرداخته است. مبلغی که رژیم ایران در دو – سه سال اخیر در اختیار حزب الله لبنان قرار داده بر یک میلیارد دلار بالغ می شود. پولی که حکومت در اختیار جهاد اسلامی آزادی فلسطین و دیگر سازمانهای تروریست می گذارد، هر سال دهها و شاید صدها میلیون دلار است، بنابراین یک جایزه چند میلیون دلاری که این "دانشجویان" دلسوز تعیین می کنند، چه قابلی دارد که آنها برای تامین آن ناچار شوند کلیه فروشی کنند؟
* اگر قتل سران اسرائیل کارخیر است و ثواب و صواب دارد و قاتل رهسپار بهشت می شود، پس، جایزه تعیین کردن نمی خواهد! چه جایزه ای برای "شهید راه اسلام" بالاترین از راهیابی به بهشت و همدمی با آن 72 حوری باریک اندام و زیبارو خواهد بود؟ (راستی اگر به جای شهید، یک شهیدة به بهشت برسد تکلیف چه خواهد شد؟).
*  اگر دست اندرکاران آن "جنبش عدالتخواه دانشجوئی" واقعا دلسوز ملت مظلوم فلسطین هستند، شایسته آن است که این جایزه نقدی را برای سر رهبران ترور فلسطینی، از حماس و عزالدین قسام تا جهاد و عبدالله رمضان شلاح جایزه تعیین کنند- زیرا از فردای روزی که آنها نابود شوند، ترور هم ریشه کن خواهد شد و از آن پس زن و کودک فلسطینی آسیبی نخواهند دید و زن و کودک اسرائیلی نیز از امنیت برخوردار خواهند گردید.
بروند درسشان را بخوانند و از این رفتارهای کودکانه دست بردارند! ایران به فرزندان خویش در راه سازندگی و نیک بختی نیاز دارد!»

....

....

....

اشکال نداره . بذار بگن درس نخون ،تروریست،حکومتی،و... همین که تا آخرین نقطه بدنشان سر این قضیه سوخته بسه... .

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 از قزوه برای غزه

بکیت ...حتی انتهت الدموع

صلیت...حتی ذابت الشموع

رکعت...حتی ملنی الرکوع...

                                       ...(نزار قبانی و...)

ما که بیشتر به فکر انتخاب سرمربی تیم ملی و قطعنامه انرژی هسته ای و انتخابات هستیم تا جنایات غزه!!!

از علیرضا قزوه برای غزه:

تمام مشکلات فلسطین حل خواهد شد
کافی ست ما نباشیم و
شاعران خفقان بگیرند
کافی ست چشم ها را ببندیم و کشتی کچ نگاه کنیم
یا سرگرم انتخاب دختران شایسته سارکوزی شویم
کافی ست افغان ها
تنها یک زلمای ذلیل زاد داشته باشند
ایرانی ها
یک نوری زاده
تا خلیج فارس الخلیج شود
کافی ست محمد حرب ترور شود
کافی ست یحیی عیاش ها منفجر شوند و
تهران سکوت کند
چه فرق می کند اسماعیل هنیه باشد یا محمود عباس
خالد مشعل باشد یا سلام فیاض
360 کیلومتر نوار غزه باشد یا یک آپارتمان 36 متری
با پرچم سفید
نگاه کن و لذت ببر
از خادم الحرمینی که العربی می رقصد
از پادشاه کوچک امانی
که با فرشته های یهودی تزویج شد
نگاه کن که پادشاه رشید طرابلس
چگونه یک روبات شد
نه از میان این همه اعراب
کسی کاری نمی کند
رجال شان دست بوس رایس اند
نساء شان دست بوس بوش
مگر بازشکاری ولیعهد دوبی
کاری کند
و دست بوش را گاز بگیرد
به اشتباه!

|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386  |
 ناگفته هایی از زندگی شخصی "عماد مغنیه"

ناگفته هایی از زندگی شخصی "عماد مغنیه"

"أنیس نقاش" روزنامه نگار سرشناس لبنانی که خود را یکی از نزدیکترین دوستان شهید "عماد مغنیه" معرفی می کند، اکنون زبان گشوده و برخی از ناگفته ها از زندگی شخصی این فرمانده دلیر را بیان می کند.

به گزارش شیعه آنلاین، شهید "عماد مغنیه" که تیغی بود در گلوی رژیم صهیونیستی از سوی برخی رسانه های غربی با لقب "روباه" و "بن لادن شیعه" معرفی می شد.

 "أنیس نقاش" روزنامه نگار سرشناس لبنانی پس از متهم شدن به تلاش برای ترور "شاپور بختیار" نخست وزیر رژیم پهلوی از سوی نیروهای امنیتی فرانسه بازداشت شد و حدود ده سال در زندان به سر برد و در سال 1990 میلادی آزاد شد. وي در مورد "عماد مغنیه" می گوید: می گویند وی در سال 1975 میلادی با فردی به نام "کارلوس" که اکنون یکی از کارکنان "موسسه پژوهش اسلامي الأمان" است، در گروگان گیری وزرای نفت در وین شرکت کرد اما من در مورد صحت اين عملیات اطلاعاتی ندارم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 سمیتک الجنوب
نزار قبانی را خوب می شناسید                     

مخصوصا با این شعر زیبایش.بخوانید و بعد قضاوت کنید :

سمیتک الجنوب

یا لابسً عبائه الحسین

و شمس کربلا

یا ایها الولی و المهدی و الامام

سمیتک الثورة و الدهشه و التغییر

یا ایها الکبیر

یا ایها القدیس و الشاعر و الشهید

اسمح بنا بان نبوس السیف فی یدیک


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386  |
 متن کامل سخنرانی سید حسن نصرالله دبیرکل حزب‌الله به مناسبت هفتمین روز شهادت عماد مغنیه

در روز هفتم شهادت تو ای عماد مغنیه فقط یک جمله می‌گویم:

ای حاج عماد! به خدا قسم می‌خورم که خون تو به هدر نخواهد رفت

سید حسن نصرالله دبیرکل حزب‌الله به مناسبت هفتمین روز شهادت عماد مغنیه در حسینیه سیدالشهدا بیروت سخنانی ایراد کرد. متن کامل این سخنرانی به شرح زیر است:
در ابتدا از طرف خود و خانواده شهید عماد مغنیه و رهبری حزب‌الله و تمامی برادران و خواهران عضو حزب‌الله و مجاهدان مقاومت اسلامی از همه کسانی که به ما تسلیت گفته و ابراز همدردی کردند تشکر می‌کنم. از مراجع عظام و تمامی رهبران اسلامی و مسیحی و روسای جمهور، وزرا و نمایندگان کنونی و سابق و رهبران سیاسی و حزبی و نظامی و امنیتی و شخصیت‌های رسانه‌ای، اجتماعی و ... در لبنان و جهان اسلام و عرب و تمامی جهان تشکر می‌کنم. از تمامی کسانی که مجالس عزاداری در لبنان و دیگر نقاط جهان برپا کردند تشکر می‌کنم.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در شنبه چهارم اسفند 1386  |
 جزئيات تازه از پشت صحنه ترور عماد مغنيه
جزئيات تازه از پشت صحنه ترور عماد مغنيه

يك منبع آگاه از مشاركت يك دستگاه اطلاعاتي عربي در ترور «مغنيه» خبر داد و گفت: انتشار اطلاعات به دست آمده درباره اين ترور، در منطقه زلزله اي را ايجاد مي كند كه به مراتب از خود ترور شديدتر است.
اين منبع آگاه كه به هويت وي اشاره اي نشده است، به روزنامه لبناني «البلد» گفت: اطلاعات و نتايج به دست آمده از تحقيقات درباره ترور عماد مغنيه، فرمانده نظامي و امنيتي حزب الله، اگر منتشر شود، زلزله اي را ايجاد مي كند كه به مراتب از خود خبر ترور شديدتر است.
وي افزود: تحقيقات دستگاه هاي امنيتي سوريه كه با همكاري ايران و جنبش حزب الله لبنان جريان دارد، بسيار پيشرفت داشته است.

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی بهرامی در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  |
 تاثير شهادت عماد مغنيه بر تحولات آتي منطقه

تاثير شهادت عماد مغنيه بر تحولات آتي منطقه

به گزارش خبرگزاري فارس ، رژيم صهيونيستي