جهنّمی از آتش در رَب الثلاثین



غُرّش ناگهانی کِشتی رود پیمای، که از آبراه بندر کویت می گذشت، نوزادِ تازه متولّد شده را دوباره از خواب عمیق پراند. مادر با آن حالِ خراب و با وجود دردی که کشیده بود، برای بار چندم تلاش کرد نوزاد را آرام کُند. سعی کرد پرستار را صدا زند امّا باز از خاطرش گذشت، همین چند ساعت پیش بود که خواهر و همسرش با چه تشریفات عظیمی به خانه آورده بودندش. قبل از اینکه خواهر را صدا بزند کودک را ساکت و آرام در دستان او مشاهده نمود. چشم هایش را تنگ کرد و از پنجره اتاق، به نوکِ برگ های انبوهِ درخت نارنج که در زیر آفتاب برق می زدند، خیره شد و پرسید:
« پدرِ بچّه کجاست؟ »
و قبل از اینکه جوابش را بشنود، خودش پاسخ داد:
« شاید هم رفته مسجد... برای شکرگزاری... برای... »
صحبتش تمام نشده بود که زنگ خانه به صدا درآمد. صدایی از داخل حیاط بلند شد:
« یا الله... یا الله... نمی خواد بیایید پایین... خودم با کلید در را باز کردم... جعبه شیرینی توی ماشین جا ماند... اشکال ندارد بعداً می آورمش... علیِ من بیدار شد؟...!یا الله... یا الله... »
مادر با زحمت به روی تخت نشست و کودک را از آغوش خواهرش بازپس گرفت:
« سلام. کجا بودی؟ گمان بردم مسجد بودی یا اینکه برای حسابرسی رفته بودی بیمارستان. امّا انگار از سر شوق شیرینی فروشی را بر هر دو ترجیح دادی. نه؟ »
پدر، دانه های ریز عرق که بر روی پیشانی اش برق می زدند را با دستمال کوچکی پاک کرد و در حالی که نوزاد را از دستان مادرش می ربود گفت:
« همان طور که از قبل شرط کرده بودیم. پسر است. پس اسمش« علی »ست. علی منیف اشمر »
این را گفت و به تابلویی که بالای تختِ همسرش خورده بود خیره شد. داخل تابلو با نقشی زیبا حک کرده بودند:
« اَلحَمدُ لِلّه الذی جعلنا من المُتَمَسِکین بوِلایَه علی ابن ابی طالب علیه السلام »
*** *** ***
« تسلیت عرض می کنم علی آقا. انشالله سایه پدرت تا سال های سال بالای سرت باشد. »
این آخرین جمله ایی بود که در مسجد محل، به علی گفته شد. از مسجد که بیرون آمد با شتاب به سمت خاله دوید و خاله هم با گرمی، در حالی که سعی می کرد اشکانش را از او پنهان سازد، علی را در آغوش گرفت.
« خاله جان! پدر قول داده به عُدیسه برمی گردیم. الان یک سالی میشه که به لبنان اومدیم و هنوز هم به عُدیسه نرفتیم. پدر میگه اونجا خیلی سرسبزه. میگه انشالله با بیرون کردن صهیونیست ها، دوباره برمی گردیم جنوب. خیلی دلم می خواست مادر هم با ما بود! امّا... امّا... . »
*** *** ***
آنقدر خوشحال بود که نفهمید فاصله پایگاه تا خانه را چگونه طی کرده. حتّی دوستانش که در کوچه دیده بودنش گمان کردند علی دیوانه شده. پلّه های خانه را با سرعت برق بالا آمد:
« مُژده خاله جان. مُژده... پدر کجایی؟ نمی خوایی مژده بدی؟... نمی خواید بدونید چی شده که من اینقدر خوشحالم؟... مژده... . »
اشک از چشمان خاله جاری شد. از شنیدن خبر آنقدر خوشحال شده بود که بی اختیار دستانش را بر روی دهانش می گذاشت و مثل مادری که فرزندش را روانه خانه بخت کرده، فریاد شوق بر سر می آورد. پدرش از مسجد که برمی گشت اوّلین جمله ایی که شنید این بود:
« پدر جان. بالاخره موافقت کردند. در گردان ثامن الحُجج علی بن موسی الرضا ( علیه السلام ) ثبت نام شدم. زیر نظر بچّه های مقاومتِ جنوب. »
*** *** ***
« بلند شو علی . بلند شو. کاروان رفت. جا میمونی ها. یک رُبعِ که کاروان فقط منتظر توست. بلند شو دیگه. بسّه علی جان... .»
دلش نمی آمد بعد از سال ها انتظار، به همین راحتی اِمامش را رها کند. برای چندمین بار زیر لب زمزمه کرد:
« اللهم الرزقنا توفیق الزیاره مشهد قائدنا الخمینی بمره اُخری. اللهم الرزقنا توفیق شهاده تحت رایه امام العصر عج الله. اللهم الرزقنا شفاعه قائدنا الخمینی فی یوم القیامه. »
*** *** ***
قبل از به تن کردن یونیفرمِ کماندوییِ میلیشیایی، که مخصوص سربازان خائن لَحدی بود، قرآن و وصیت نامه اش را خواند. اسلحه ام 16 را روی دوشش حمایل کرد و به کمک دوستانش از کمربند امنیتی صهیونیست ها گذشت. از همرزمانش جدا شد و قرار کردند با بی سیم در ارتباط باشند. طرح و برنامه از قبل مشخص بود.
« منهدم ساختن کاروان نظامی نیروهای صهیونیست، بوسیله یک شهادت طلب »
خیلی آرام در میان درختان سر به فلک کشیده، موضع گرفت و سجّاده اش را بر روی برگ های نازک پهن کرد. ساعت از چهار می گذشت و کاروان خیلی عادّی از مقابل چشمان علی و دوستانش که از دور شاهد ماجرا بودند، گُذر کرد.
« چی شد؟ پس چرا کاری نکردی؟ نکنه بی خیال شدی؟ کاروان که رفت. علی جان! صدای ما رو داری؟ »
صدای بی سیم را تا آخرین درجه ممکن کم کرده بود. گوشیِ بی سیم را برداشت و شروع به صحبت کرد:
« نترسید! داشتم نماز می خوندم. کاروان برمی گرده. مُطمئنم که بر می گرده. »
این را گفت و ذهنش مشغول دو دختر بچّه ایی شد که برای بازی به جنگل آمده بودند و با دیدن علی و لباسِ لحدی اش، ترس وجودشان را گرفته بود. خیلی آرام فراخواندشان و از هویت شان پرسید. بعد از دلداری و مطمئن شدن از خودی بودن علی، به گرمی پاسخ گفتند:
« اهلِ عدیسه هستیم. روستایی در همین اطراف.... نمی آیی با ما بازی کنی؟! »
از رویِ شانه دو دختر، نگاهی به انتهای کوهستان انداخت و با لبخندی ملایم پاسخ داد:
« نه. الآن وقت ندارم. فقط خواهش می کنم هرچه سریع تر به روستایتان بازگردید. اینجا بازی کردن خطرناکه. سلام من را هم به خانواده اتان برسانید. آفرین. هرچه سریع تر... . »
*** *** ***
کاروان نظامی سَلّانه سَلّانه به مکان مورد نظر نزدیک می شد. پیش بینیِ علی کاملاً درست از آب درآمده بود. با خونسردی کامل به سمت کاروان رفت و از آنها خواست برای لحظه ایی توقّف کنند. لباس چریکیِ لحدی اش، گُمان های موجود را در مورد او برطرف می نمود. به جیپ که رسید، سلامِ نظامی داد و از سروانِ داخل آن خواست که شیشه را پایین بکشد.
همرزمانش از دور همه چیز را مشاهده کرده بودند. فریادِ «الله اکبرِ» علی و برپا شدن جهنّمی از آتش در «رَبّ الثلاثین» بر این گواهی می داد که او تنها یک سال پس از درد و دل کردن با حضرت روح الله در ایران، به آرزویش رسیده است. شهیدِ تازه دامادی که در وصیت نامه اش گفته بود:
« دستی که با وُضوست و می جنگد، ممکن نیست شکست بخورد. »
|
+| نوشته شده توسط
رضوان در جمعه سی ام اسفند 1387
|