تبليغاتX
مغنیه گر نیست صدها مغنیه برجایش نشست صاعقه شد بر سر صهیونی سرکش نشست
 آرامش قبل از طوفان

آرامش قبل از طوفان

 

 

به صد متری مجتمع که رسید لحظه ایی ایستاد و به پشت سرش نگاهی انداخت. تا جایی که امکان داشت جوانب احتیاط را رعایت کرده بود تا به سرنوشت برادرش « بِکر » که در حین انجام عملیات شهادت طلبانه دستگیر شده بود، دچار نشود. حتی نفسِ تفکّر در مورد این موضوع هم موجب غم و اضطرابِ تحمل ناپذیری برایش می شد.

عرق از دو سمت شقیقه هایش به پایین سرازیر شد و کمی اذیتش می کرد. تصمیم گرفت با پُشت مُچ دستِ راست، پسشانی سرد و مرطوب خود را پاک کند و تا موقع رسیدن به محل مورد نظر، به خورشید که کم کم شعاع نوری اش داشت از پهنۀ آسمان رخت برمی بست، نگاهی نیاندازد.

تصمیمش را از خیلی وقت پیش گرفته بود امّا اضطراب ناشی از لو رفتن عملیات، همچنان آزارش می داد و

پاهایش را کمی سست کرده بود. چشمانش را به آرامی بست و شروع کرد به خواندن:

 

«  بسم الله الرحمن الرحیم. وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ »

 آرامش، چون موج آرامی در تنش دوید. هوای اضطراب آلود توی ریه هایش را با یک نفس عمیق خالی کرد و همزمان با گشودن پلک هایش آهسته آهسته به سمت ورودیِ شرقیِ مجتمع تجاری « هکعیم » به راه افتاد.

نگهبان مجتمع برای چندمین بار از روی صندلیِ قهوه ایی رنگی که داخل اُتاقک ورودی قرار داشت، بلند شد و با چِک کردن کارت افرادی که اجازه ورود می خواستند، زنجیر مقابل درب را بالا و پایین آورد.

- : « فکر کنم برای اولین بار است که به اینجا می آیی نه؟ با کسی کاری داری؟ از قبل با کسی هماهنگ کردی ؟.... متاسفانه به هیچ وجه اجازه ورود ندارید. »

اثرات عصبانیت دوباره بر چهره دختر نمایان گشت و سعی کرد با مالاندن کفِ دست های عرق کرده اش بر هم، کمی از خشم خود را فرو خورد. برای بار چندم تقاضایش را برای ورود مطرح کرد امّا انگار فایده ایی نداشت. حالا دیگر علاوه بر نگهبان، چند نفر دیگری هم که در آن اطراف شاهد ماجرا بودند به او مظنون شدند. برای چند ثانیه ایی همه نگاه ها سُر خورد روی دست دختر جوان. صدای حاصل از انفجار کمربند انفجاری برای لحظاتی شهر « عفوله » را لرزاند.

ساعتی بعد اهالی منطقه « جِنین » از دختر دانشجوی نوزده ساله ایی صحبت می کردند که موجب هلاکت چهار صهیونیست و زخمی کردن هفتاد نفر دیگر شده بود. این دختر روستایی کسی نبود جز: « هِبه عازم دراغمه ».

|+| نوشته شده توسط رضوان در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388  |
 خنده خورشید بر مرد عملیات های سخت

خنده خورشید بر مرد عملیات های سخت

 

 

مثل شب های قبل گِرد هم جمع شده بودند تا مادرِ خانه با لیوانِ داغِ چای خستگی را از تن شان بیرون کند. «صلاح» به گوشه ایی از اتاق پناه برده بود و برخلاف همیشه ساکت و آرام نشسته بود. تا کنون پدر را اینقدر ناراحت ندیده بود. از زیر چشم نگاهی به او که حالا دو زانو در مقابل همسرش نشسته بود، انداخت. چشم های پدر دودو می زد و طرّه ایی مو بر پیشانی اش خم شده بود. انگار مادر از همه چیز خبر داشت که حتّی کلمه ایی هم صحبت نمی کرد. قطره های باران آنقدر درشت بودند که وقتی می خوردند به شیشه های خانه محقّرشان، سکوت حاکم بر اتاق را کاملاً محو می کردند.

« بیا نزدیک. می خوام چیزی بگم... »

پدر بود که با این جمله اش، صلاح را هم به جمع چند نفره شان دعوت می کرد. صلاح از گوشه اتاق بلند شد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. آب باران مانند ورقه های یکدست فرو می ریخت. نگاهش را به سمت مادر سوق داد و جسم نحیف و لاغرش را پهن کرد روی زانوان او و چشم دوخت به دهان پدر. جمله اوّل از دهان پدر بیرون نیامده بود که اشک در چشمان صلاح حلقه زد:

« فردا می ریم امارات. با دوستاتون خداحافظی کنید. غُصه نخورید. دوباره برمی گردیم... »

طوفان به اوج رسیده بود. آب می غریّد و با امواجی شبیه هزاران هزار حُباب، توی ناودان ها قُل قُل می کرد. سرش را زیر پتو بُرد و دعا کرد خروس اهلیِ منزل شان، طلوع صبح را هیچ گاه بر فراز شرق روستای کفَرمِلکی جنوب، اعلام نکند... .

***                     ***                   ***

کمی از خاک مقابل پوتین هایش را داخل مشتانش گرفت و استشمام کرد. به آرامی دعایی خواند و با چالاکی موزون غزال دوباره به عقب چرخید. همرزمانش در واحد شناسایی کاملاً یکّه خوردند. هیثم به آرامی کنارش خزید و علّت را جویا شد. صلاح که حالا دیگر از نام مستعار «بلال» استفاده می کرد به صورت هیثم خنده ایی زد و گفت:

« مثل کف دستم اینجا را می شناسم. خاکش را بو کن. بوی لبنان را نمی دهد. نفهمیدی بدون مجوّز وارد خاک فلسطین شدیم؟... »

این را گفت و با اشاره دست به دونفر دیگری که با فاصله 300 متری از پشت بوته های بلند سرسبز نظاره شان می کردند، فرمان بازگشت داد. برای چندمین بار با قلم کوچکی که در جیب سمت چپ شلوارش گذاشته بود، بر روی کاغذ خطوطی را ترسیم کرد. هیثم می دانست نوشته های نامفهوم و خطوط عجیب و غریبی که صلاح می کشد، دوباره نوید عملیاتی بزرگ را می دهد. چند باری می شد که به تنهایی با صلاح به شناسایی می آمد. از او آموخته بود که هر آنچه را می بیند کاملاً در ذهن بسپارد و تا جایی که می تواند سوالی هم نپرسد.

تا بازگشت به مَقَر هیچ کلمه ایی بین شان ردّ و بدل نشد... .

***                     ***                    ***

« باید مطمئن شویم گلوله ایی که شلیک می کنیم به هدف مورد نظر می خورد، آن وقت ماشه را فشار می دهیم. »

این جمله ایی بود که بارها و بارها از زبانش شنیده می شد. دوست نداشت با وجود این همه سختی در تهیّه سلاح، حتّی گلوله فشنگی هم بی جهت مصرف شود.

از وقتی با اصرار فراوان به واحد رزمی _ عملیاتی پیوسته بود، تلاشش هم دوچندان شده بود. می خواست یک تنه جای خالی دوستانش به خصوص غسّان را پُر کند. هرچه تلاشش را بیشتر می کرد، رای فرماندهان برای نفرستادنش به عملیات شهادت طلبانه را هم افزایش می داد. برگه مرخصیِ سه ماهه ایی برایش تنظیم کردند تا شاید به گُمانشان عشق به همسر و فرزندان منصرفش سازد!. حزب الله واقعا به او نیاز داشت. امّا دل غندور جای دیگری بود.

***                    ***                       ***

دود مثل ابری از بخش فوقانی حیاط خانه تَنوره می کشید. زیر تابلوی « واَعدوا لهم ما استطعتم من قوه » نشست و چند جمله ایی زمزمه کرد. محمّد حسین که تا آن لحظه از پشت شیشه پدرش را نظاره می کرد، به سرعت از پلّه ها پایین آمد و خود را در بغل او انداخت. زینب که چهار ماه بیشتر نداشت همچنان در آغوش مادر خواب بود. دوربینی را که ساعاتی پیش خریده بود بر گردنش آویزان کرد. در مقابل آفتاب دستانش را سایبان خودش ساخته بود تا فاطمه که تازه دو سالش تمام شده بود را بهتر ببیند. بوسه ایی بر صورتش زد و بعد از خداحافظی از خانه خارج شد. همزمان پرنده های داخل حیاط با احساس فرارسیدن سرمای شب در پهنه آسمان، به سوی کاشانه های خود پرواز می کردند.

***                     ***                    ***

به رَغم حرارت ذوب کننده خورشید، مرسدس بنز سفید رنگ با 450 کیلوگرم مواد منفجره جاسازی شده، به سمت پادگان به راه افتاد. از ایست و بازرسی اوّل به راحتی عبور کرد. آنقدر راحت که حتّی سربازان لَحدی به عروسکی که به شکل زن درست شده بود و صلاح آن را در کنارش گذاشته بود، شک هم نکردند.

از داخل آیینه ماشین نگاهی به صورت تازه تراشیده اش انداخت و خنده اش گرفت. اوّلین بار بود که خود را در این هیبت می دید. از سرعتِ ماشین تازه تعمیر کمی کاست تا کاروان نظامیان صهیونیست هم به پادگان نزدیک شود.

مثل همیشه شروع کرد به ذکر گفتن تا با آرامش بیشتری کارش را انجام دهد. نفرین مودبانه ایی هم نثار دشمنان مرجع محبوب القلوبشان که همیشه «سید القائد» می خواندش کرد و برایش از عمق جان دعا کرد.

چند متری تا کاروان و پادگان بیشتر نبود. شهادتین بر زبانش جاری شد. با فریاد «الله اکبر» چاشنی انفجار را هم زد. گویی آفتاب بالای سرش و کامیون ها یکباره با هم منفجر شدند و آتش گرفتند. آتشی که می غریّد و می خندید و می نالید و جیغ می زد و سوت می کشید.

 

 

|+| نوشته شده توسط رضوان در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا