دردی حزین (۲)...


پدر و دایی ها که نَه، حتی دکتر خِضری و شیخِ اعظم مسیح مهاجری هم که هر از گاهی در کلاس ها دم از سیاست و تاریخ می زدن؛ چیزی نگفتن. خودم خواندم. در کتاب های تاریخ و اطلس گیتاشناسی. راست و دروغش با خود نویسنده هایشان. نوشته بودند: در 22 نوامبر 1943 از زیر چکمه استعمار فرانسه رها شدند و اعلام استقلال شان را جشن گرفتند. به تاریخ شمسی خودمان می شود: 30 آبان 1322 . دقیقاً دو سال بعدش مصطفی پایش را گذاشت داخل دبیرستان « دارالفنون ». یعنی در 12 سالگی. اگر درست حساب کنیم 17 سال بعدش، شاگردش مغنیه در روستای «طیردبا» از نواحی شهر صور، دیده به جهان گشود. آن موقع سید حسن نصرالله 2 سال بیشتر نداشت!
داشتم برایتان از تاریخش می گفتم. اصلا به ما چه دخلی دارد که مصطفی کیست و مغنیه در کجا به دنیا آمد و نصرالله چند سال داشته. مهم این است که در این 56 سال که از تاریخ استقلال شان می گذرد؛ آنقدر دستخوش حوادث تاریخی و سیاسی و اقتصادی این جور چیزها شده اند که حوادث شان طعنه میزند به کُل حوادثی که در قاره های اروپا و استرالیا از اول پیدایششان تا کنون اتفاق افتاده. اتفاق هایی که حتی اَبَررایانه ایی هم که با کاسپاروف شطرنج بازی کرد؛ نمی تواند هضمش کند؛ چه برسد به بانکی مون که الان امین العام لِلاُمَمِ المُتَحده هست و خودش را شخص اول سیاست جهان می داند.
به زبان سامی می شود: سرزمینِ سپید با کوهستان های پوشیده از برف. همان جایی که تا کنون به جز فنیقی ها، هر قومی چند سالی بَرش حکومت راندند. از یونیانیان و کنعانیان و ایرانیان گرفته تا سلوکیان و رومیان. همین الانش هم معلوم نیست چه کسی و چه قومی برش حکومت می کنند. به قول خداداد عزیزی: شده مثل شاهنامه.
آره می گفتم. مصطفی بعد از اتمام دروسش در رشته الکترومکانیک دانشکده فنی تهران، به علت ممتاز بودن با بورسیه شدن در دانشگاه تگزاس آمریکا، تحصیلات فوق لیسانسش را ادامه داد. شاید به مُخیّله پدرش هم خطور نمی کرد که پسرش در 29 سالگی وارد دانشگاه برکلی شود و شروع کند به خواندن دکترا در رشته فیزیک پلاسما. با وجود قطع بورسیه تحصیلی از طرف دولت پهلوی آن هم به علت مبارزات سیاسی در آمریکا بر ضد شاه؛ به هر زوری بود در سال 1342 موفق به اخذ مدرک دکترا شد. آن موقع تازه امام خمینی مبارزه اش را شروع کرده بود و مغنیه هم تازه به دنیا آمده بود و سید حسن نصرالله هم دوسال بیشتر نداشت.
ای بابا. دوباره که بحث به حاشیه کشیده شد. آره می گفتم. نه. می نوشتم... . زبان مادری شان از همان اولی که به دنیا می آیند عربی است. البته نه همه شان. بعضی ها فرانسوی هم بلدند. کُردی و ارمنی هم هِی. خلاصه اینکه در کشوری که مساحتش به اندازه قُم خودمان هم نیست، همه جور آدمی می توانی پیدا کنی. نمی دانم چطور توافق کرده اند که واحد پول شان یکی باشد؟ آن هم : لیره.
البته از آن موقع که مصطفی خانواده اش را در آمریکا رها کرد و وارد این کشور شد؛ از این توافق ها در کار نبود. خودش به کمک آقا موسی مجبور شد به تنهایی دستی برایشان بالا کند و برای شیعیان و محرومینش برنامه هایی بریزد. آقا موسی خوب می دانست مشکل این کشور چیست. پس مصطفی را که حالا دیگر برای خودش چریکی شده بود و دستی بر آتش داشت و صد تا چگورا را درستی قورت می داد، به عنوان یارش برگزید و فرماندهی نظامی سازمان « اَمَل» را بر عهده او گذارد. دقیقاً 6 سال بعدش مصطفی در ایران شده بود وزیر دفاع و مغنیه هم 16 سال داشت و آقا موسی هم معلوم نبود که لیبی و قذافی یک سالی چه بلایی به سرش آورده بودند و سید حسن نصرالله هم 18 سالی از عمرش می گذشت.
اصلا خودم هم قاطی کردم. کجاش بودیم؟ آهان تو خودش بودیم. می گویند 6 استان اصلی دارد. استان بیروت. استان جبل. استان شمالی. استان بقاع. استان نبطیه. استان جنوبی. هر کدام از این محافظات برای خودشان عالمی دارند. بی خود نیست که همه کشورهای منطقه و غیر منطقه؛ برایش دست و پا می شکنند. احتمالا خبرهایی هست. مگر چی داره دیگه؟ چند تا شهر مهم و عجیب. بیروت. زحله. صور. صیدا. نبطیه. جونیه. طرابلس و بعلبک. که از همه قشنگ ترشان همان «ستِ الدنیا» ی خودمان یعنی بیروت است. همان جایی که عده ایی حتی برای رسیدن به ساحلش سر و دست می شکنند. البته بگذریم از جونیه و ساحلش و... . استغفرالله.
مصطفی دیگر بی خیال کشور رنگ ها شده بود. صد البته که به عنوان یک مسلمان دغدغه دار و درد شناس، وظیفه اش را در قبال این کشور انجام داده بود و حالا می خواست با تجاربی که کسب کرده، وظیفه اش را در غالب فرمانده جنگ های نامنظم در جنوب کشور انجام دهد. جنوب کشور ایران. کشوری که حالا شده بود مثل جنوب کشور رنگ ها.
داشتم می گفتم از کشور رنگ ها. کشوری که می گویند الان در حدود 4 میلیون و 300 هزار جمعیت دارد که چیزی حدود 65 درصدشان مسلمان هستند و بقیه هم مسیحی و دروزی و... . یعنی می شود گفت: کشور ادیان. ادیانی که هر کدام ساز خودشان را می زنند. از مسلمانش گرفته تا مسیحی و یهودی. واقعا کشور عجیبی ست. مثل کشور خودمان. مثل مصطفی خودمان که الان 28 سال از شهادتش در دهلاویه می گذرد و یک سال و نیم از شهادت شاگردش. خداوند طول عمر دهد به سیدمان سید حسن نصرالله.
|
+| نوشته شده توسط
رضوان در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388
|