دردی حزین ۳




از همان بچگی این موضوع را درک می کردم. نامردم اگر دروغ بگویم. از همان موقع که کنار منبر نشسته بودم و به صحبت هایِ آتشین حاج آقا که سلمان رشدی را سیبل انتقادهایش کرده بود و برایمان حکم تاریخی امام را می خواند. شاید در آن موقع همه به دنبال آن بودند که بِاَیِّ نحوِ کان، رُشدی را در مکانی گیر بیاندازند و پدرش را درآورند؛ اما یادم می آید به موضوع دیگری فکر می کردم. به اینکه این مردک که در آن موقع چهل و چند سال بیشتر نداشت؛ از چه رو سر از بَلدِ کفری مثل «انگلستان» در آورد؟ اصلاً یک هندیِ مسلمان را چه به انگلیس؟ آن هم کشوری که پدرِ هند و مردمانش را یک جا با هم درآورد. هر چه بیشتر فکر می کردم، از بازیهای کودکانه ام بیشتر عقب می ماندم. یادم می آید با حاج آقا بعد از منبَرَش صحبتی هم داشتم. یادم نمی آید چه گفت و چه شنیدم.آخر از آن موقع تا حالا... .
***
آخر از آن موقع تا حالا 27 سال می گذرد. گمان کنم آفتاب هنوز داشته بالای آسمان می رقصیده که اتومبیل شان به ایستگاه بازرسی «بَرباره» می رسد. اواسطِ پنجم ژولای. یا به قول خودشان: چهارم تمّوز.همان چهارده تیرِ خودمان. اَخوان سعی می کند یک بار دیگر و این بار از زاویه ایی بهتر، از نیروهای فالانژ عکسی بیاندازد. گرچه بالا و پایین آمدن های مداومِ ماشین، دستانش را می لرزاند امّا تا حدودی از عکسی که گرفته راضی به نظر می رسد. سید محسن که از موقعِ سوار شدن تا کنون مُدام به این ور و آن ور نگاه می کرده، حالا مثل مجسمه خیره شده به نیروهایی که با اشاره دست حکم بر توقف شان را می دهند. تَقی هم که از خونسردیِ فرمانده احمد خنده اش گرفته، دستی به صورتش می کشد و خنده اش را قورت می دهد و به آرامی پایش را بر روی پدال ترمز فشار می دهد. تصمیم گرفتند با هم از اتومبیل خارج شوند. هر کدام از طرفی. انگار فتنه ایی... .
***
فتنه؟ راستش را بخواهید از فتنه گذرانده اند. به زعمِ بنده حقیر؛ هر پدر سوخته بازی ای که در این گیتیِ پهناور در این چند قرن به وقوع پیوسته؛ یک سرش همین انگلستان یا به قول خودمان روباه مکّار است. حیوانی که لبنانی ها ابوحصین صدایش می کنند. عجب لَقبِ برازنده ای. حالا که با خود می اندیشم میبینم بیخود نبوده که بازی های کودکانه ام را رها می کردم و... . کم کم دیگر دَرکش برایم عادی شده. این که چرا همیشه در اکثر مرزهایِ کشورهای جهان به نحوی دعواست. از ایران خودمان گرفته که علی الدوام می شنویم: کُرد ایران و کرد عراق. عرب ایران و عرب خوزستان. تُرک ایران و ترک آذربایجان و ترکیه. ترکمن ایران و ترکمن ترکمنستان. بلوچ ایران و بلوچ پاکستان. تا مرز های هند و عراق پاکستان و ایرلند و سایر بلاد. این که چگونه فلسطینیان، ناجوانمردانه از کشورشان خارج شده اند و هنوز هم بعد از گذشت شصت و یک سال با سرود «حقُّ العُوده» حسین الاَکرَف، به خواب می روند. این که چه بلایی بر سر وحدت تشیع و تسنن افغانستان و عراق و پاکستان آمده. این که چرا روز و شبِ سودانی ها یکی شده و آرامش گویی برای همیشه از کشورشان رخت بربسته. این که چرا تایلند را تا عمر داریم باید کشور کودتا ها بنامیم و صدها چرایِ دیگر. هنوز هم باورم نمی شود آن روبَهی که قالبِ پنیرِ زاغکِ بیچاره را رُبود؛ همان روبَهَکِ بی دست و پایی است که در کتب درسیِ چند سال بعدش خواندیم یا نه؟... .
***
استغفرالله... . مگر می گذارند مثل یک بچه خوب به بحث قبلی خودمان بپردازیم. همان دردِ حزین. در اصل درد که به نقطه حزینش می رسد اینگونه می شود. آدم نمی داند از کجایش بنویسد. از اینکه سرمنشاءِ این درد کجاست و به چه کَس یا کسانی برمی گردد؟ از اینکه برای مداوای این زخم چه مَرحمی در حال حاضر مناسب تر است؟ و یا از اینکه در کُل آیا درد چیز خوبیست یا نه؟. به هر حال به خوبی می دانم که آنچه من به قَهر می نویسم و تو به لُطف می خوانی زخمی کهنه هست و دردی حزین. به قولِ شاعر
صحبت از دشنه های شبگرد است
صحبت از امتداد یک درد است
فصل، فصل کُشنده یک زخم است
خنده گر هست، خنده زخم است
|
+| نوشته شده توسط
رضوان در شنبه سیزدهم تیر 1388
|