<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نماینده</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/</link>
<description>مغنیه گر نیست صدها مغنیه برجایش نشست  صاعقه شد بر سر صهیونی سرکش نشست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 08 Aug 2009 15:36:10 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نخستین مجری</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;نخستین مجری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;   &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 155px; HEIGHT: 208px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://img.tebyan.net/big/1387/05/18733974730182161631777892324415233223.jpg&quot; width=168 height=210&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 146px; HEIGHT: 209px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://i38.tinypic.com/s5jx8k.jpg&quot; width=234 height=262&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 142px; HEIGHT: 210px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://footflyer.com/Articles/Political/2007-06-23-Rushdie-Balance/Salman_Rushdie_by_Kyle_Kassidy.jpg&quot; width=161 height=181&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;«&lt;/FONT&gt; ... السلامُ علیکَ ایها النَبیُ و رحمةُ الله و برکاته. السلامُ علینا و علی عباد اللهِ الصالحین. السلامُ علیکم و رحمه الله و برکاته... &lt;FONT color=#ff0000&gt;» &lt;/FONT&gt;به سجده رفت و با متانت خاصّی شروع به زمزمه کرد. با اینکه پنجره اتاق، نور شکسته و کور کننده آفتاب را منعکس می نمود امّا همچنان هوای اتاق به حال سابق خود مانده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرم و دَم کرده. از سجده بلند شد و باز شروع کرد به سلام دادن:&lt;FONT color=#ff0000&gt; «&lt;/FONT&gt; السلام علیکم یا انبیاءَ الله. السلام علیک یا رسول الله. السلام علیک یا... &lt;FONT color=#ff0000&gt;»&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همان دیروز که هُتل را کرایه کرده بود هوا همین طور بود. یادش نمی آمد تا حالا در «کوناکری»، ساحل عاج یا حتی بیروت هم گرما اینقدر اذیتش کرده باشد. حس می کرد از کولر اتاق هم باد گرم بیرون می زند. دستِ چپش را بالا آورد و نیم نگاهی به ساعتی که کمتر از دو هفته پیش نامزدش برایش خریده بود، انداخت. عقریه های ساعت حرکت می کردند، ولی حرکت شان آنفدر کُند بود که انگار گیر کرده بودند. پیراهن تابستانی سفید رنگی را که پوشیده بود آرام آرام از تنش بیرون آورد و ماده انفجاریِ «سی – چهار» را با مهارت خاصی به دور کمرش بست. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناخودآگاه نگاهش سُر خورد روی قاب عکسی که بالای تخت خواب چسبانده بودند. قابِ زمینه سفیدی  که جمله &lt;FONT color=#ff0000&gt;«&lt;/FONT&gt; دوستت دارم &lt;FONT color=#ff0000&gt;»&lt;/FONT&gt; را با رنگ قرمز بر روی آن نگاشته بودند. یاد قاب اتاقش افتاد که با خط خودش جمله ای از مرجع محبوب القلبش را در آن نوشته بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;«&lt;/FONT&gt; ... و به یاری خداوند تعالی از قطرات پراکنده پیروان اسلام؛ و توان معنوی امّت محمّد ( صلی الله علیه و آله و سلم ) و امکانات کشورهای اسلامی باید استفاده کرد و با تشکیل هسته های مقاومت حزب الله در سراسر جهان، اسرائیل را از گذشته جنایات بارِ خود پشیمان و سرزمین های غصب شده مسلمانان را از چنگال آنان خارج کرد...&lt;FONT color=#ff0000&gt;»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روی تخت بلند شد و گرمکن سبز ورزشی را که صبح دیروز از یک پیرمرد در مغازه روبروی هتل خریده بود، پوشید. به سمت آیینه بزرگِ پشتِ سرش گردن کشید و خواست برای آخرین بار تمام قیافه اش را برانداز کند طوری که انگار می خواهد برای خودش کت و شلواری اندازه بگیرد. به اطراف و اکناف نگاهی انداخت و خوب که از جمع کردن وسایلش مطمئن شد، به سمت دربِ اتاق به راه افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سنگینیِ بیش از حدِّ مواد منفجره همراهش و گرمای غیر قابل تحمّل فضای سالن، کلافه اش کرده بود. به هیچ نحو این مشکل را پیشبینی نکرده بود. مجبور شد قید بالا رفتن از پلّه هایی که به طبقه سوم منتهی می شدند را بزند و از آسانسور استفاده کند. عرق مثل قطرات باران از دو سمت شقیقه هایش به سمت پایین جاری شدند. عرصه برایش کاملا تنگ شده بود. نگاهش را به سقف آسانسور سوق داد و کلامی را در دهانش مضمضه کرد امّا نتوانست بر زبان جاری اش کند. چون دیگر گرما کار خودش را کرده بود و موجب زود عمل کردن مواد منفجره شده بود و مصطفی را... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شخص مورد هدف یعنی &lt;FONT color=#ff0000&gt;«&lt;/FONT&gt; نویسنده کتاب آیات شیطانی &lt;FONT color=#ff0000&gt;»&lt;/FONT&gt; فکرش را هم نمی کرد کسی براي اولين بار به هتل محل اقامتش، آن هم در لندن، نفوذ کرده باشد و...  . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 15:36:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دردی حزین 3</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;دردی حزین ۳&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 133px; HEIGHT: 102px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://edu.tebyan.net/textbooks/0162/0140.jpg&quot; width=154 height=584&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 66px; HEIGHT: 102px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://sharemychart.com/farzadim/charts/-LrnCBKEAie.jpg&quot; width=120 height=100&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 122px; HEIGHT: 102px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2004/12/112133_orig.jpg&quot; width=175 height=99&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 70px; HEIGHT: 102px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://www.almalafpress.net/archive/news/news1182178616.jpg&quot; width=148 height=98&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;از همان بچگی این موضوع را درک می کردم. نامردم اگر دروغ بگویم. از همان موقع که کنار منبر نشسته بودم و به صحبت هایِ آتشین حاج آقا که سلمان رشدی را سیبل انتقادهایش کرده بود و برایمان حکم تاریخی امام را می خواند. شاید در آن موقع همه به دنبال آن بودند که بِاَیِّ نحوِ کان، رُشدی را در مکانی گیر بیاندازند و پدرش را درآورند؛ اما یادم می آید به موضوع دیگری فکر می کردم. به اینکه این مردک که در آن موقع چهل و چند سال بیشتر نداشت؛ از چه رو سر از بَلدِ کفری مثل «انگلستان» در آورد؟ اصلاً یک هندیِ مسلمان را چه به انگلیس؟ آن هم کشوری که پدرِ هند و مردمانش را یک جا با هم درآورد. هر چه بیشتر فکر می کردم، از بازیهای کودکانه ام بیشتر عقب می ماندم. یادم می آید با حاج آقا بعد از منبَرَش صحبتی هم داشتم. یادم نمی آید چه گفت و چه شنیدم.آخر از آن موقع تا حالا... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;آخر از آن موقع تا حالا  27 سال می گذرد. گمان کنم آفتاب هنوز داشته بالای آسمان می رقصیده که اتومبیل شان به ایستگاه بازرسی «بَرباره» می رسد. اواسطِ پنجم ژولای. یا به قول خودشان: چهارم تمّوز.همان چهارده تیرِ خودمان.   اَخوان سعی می کند یک بار دیگر و این بار از زاویه ایی بهتر، از نیروهای فالانژ عکسی بیاندازد. گرچه بالا و پایین آمدن های مداومِ ماشین، دستانش را می لرزاند امّا تا حدودی از عکسی که گرفته راضی به نظر می رسد. سید محسن  که از موقعِ سوار شدن تا کنون مُدام به این ور و آن ور نگاه می کرده، حالا مثل مجسمه خیره شده به نیروهایی که با اشاره دست حکم بر توقف شان را می دهند. تَقی هم که از خونسردیِ فرمانده احمد خنده اش گرفته، دستی به صورتش می کشد و خنده اش را قورت می دهد و به آرامی پایش را بر روی پدال ترمز فشار می دهد. تصمیم گرفتند با هم از اتومبیل خارج شوند. هر کدام از طرفی. انگار فتنه ایی... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;فتنه؟ راستش را بخواهید از فتنه گذرانده اند. به زعمِ بنده حقیر؛ هر پدر سوخته بازی ای که در این گیتیِ پهناور در این چند قرن به وقوع پیوسته؛ یک سرش همین انگلستان یا به قول خودمان روباه مکّار است. حیوانی که لبنانی ها ابوحصین صدایش می کنند. عجب لَقبِ برازنده ای. حالا که با خود می اندیشم میبینم بیخود نبوده که بازی های کودکانه ام را رها می کردم و... . کم کم دیگر دَرکش برایم عادی شده. این که چرا همیشه در اکثر مرزهایِ کشورهای جهان به نحوی دعواست. از ایران خودمان گرفته که علی الدوام می شنویم: کُرد ایران و کرد عراق. عرب ایران و عرب خوزستان. تُرک ایران و ترک آذربایجان و ترکیه. ترکمن ایران و ترکمن ترکمنستان. بلوچ ایران و بلوچ پاکستان. تا مرز های هند و عراق پاکستان و ایرلند و سایر بلاد. این که چگونه فلسطینیان، ناجوانمردانه از کشورشان خارج شده اند و هنوز هم بعد از گذشت شصت و یک سال با سرود «حقُّ العُوده» حسین الاَکرَف، به خواب می روند. این که چه بلایی بر سر وحدت تشیع و تسنن افغانستان و عراق و پاکستان آمده. این که چرا روز و شبِ سودانی ها یکی شده و آرامش گویی برای همیشه از کشورشان رخت بربسته. این که چرا تایلند را تا عمر داریم باید کشور کودتا ها بنامیم و صدها چرایِ دیگر. هنوز هم باورم نمی شود آن روبَهی که قالبِ پنیرِ زاغکِ بیچاره را رُبود؛ همان روبَهَکِ بی دست و پایی است که در کتب درسیِ چند سال بعدش خواندیم یا نه؟... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;***&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;استغفرالله... . مگر می گذارند مثل یک بچه خوب  به بحث قبلی خودمان بپردازیم. همان دردِ حزین. در اصل درد که به نقطه حزینش می رسد اینگونه می شود. آدم نمی داند از کجایش بنویسد. از اینکه سرمنشاءِ این درد کجاست و به چه کَس یا کسانی برمی گردد؟ از اینکه برای مداوای این زخم چه مَرحمی در حال حاضر مناسب تر است؟ و یا از اینکه در کُل آیا درد چیز خوبیست یا نه؟. به هر حال به خوبی می دانم که آنچه من به قَهر می نویسم و تو به لُطف می خوانی زخمی کهنه هست و دردی حزین. به قولِ شاعر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;صحبت از دشنه های شبگرد است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;صحبت از امتداد یک درد است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;فصل، فصل کُشنده یک زخم است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;خنده گر هست، خنده زخم است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 17:58:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دردی حزین (2)...</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>دردی حزین (۲)...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=170 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ngdir.ir/Data_SD/GeoportalInfo/Subjects/Pics/24126_2.jpg&quot; width=150 align=baseline border=0&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.onedeux.com/images/cards/medium/4243.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 151px; HEIGHT: 171px&quot; height=227 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://mylovegod.webphoto.ir/photos/my656860.jpg&quot; width=151 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;پدر و دایی ها  که نَه، حتی دکتر خِضری و شیخِ اعظم مسیح مهاجری هم که هر از گاهی در کلاس ها دم از سیاست و تاریخ می زدن؛ چیزی نگفتن. خودم خواندم. در کتاب های تاریخ و اطلس گیتاشناسی. راست و دروغش با خود نویسنده هایشان. نوشته بودند: در 22 نوامبر 1943  از زیر چکمه استعمار فرانسه رها شدند و اعلام استقلال شان را جشن گرفتند. به تاریخ شمسی خودمان می شود: 30 آبان 1322 . دقیقاً دو سال بعدش مصطفی پایش  را گذاشت داخل دبیرستان « دارالفنون ». یعنی در 12 سالگی. اگر درست حساب کنیم 17 سال بعدش، شاگردش مغنیه در روستای «طیردبا» از نواحی شهر صور، دیده به جهان گشود. آن موقع سید حسن نصرالله 2 سال بیشتر نداشت!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;داشتم برایتان از تاریخش می گفتم. اصلا به ما چه دخلی دارد که مصطفی کیست و مغنیه در کجا به دنیا آمد و نصرالله چند سال داشته. مهم این است که در این 56 سال که از تاریخ استقلال شان می گذرد؛ آنقدر دستخوش حوادث تاریخی و سیاسی و اقتصادی این جور چیزها شده اند که حوادث شان طعنه میزند به کُل حوادثی که در قاره  های اروپا و استرالیا از اول پیدایششان تا کنون اتفاق افتاده. اتفاق هایی که حتی اَبَررایانه ایی هم که با کاسپاروف شطرنج بازی کرد؛ نمی تواند هضمش کند؛ چه برسد به بانکی مون که الان امین العام لِلاُمَمِ المُتَحده هست و خودش را شخص اول سیاست جهان می داند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;به زبان سامی می شود: سرزمینِ سپید با کوهستان های پوشیده از برف. همان جایی که تا کنون به جز فنیقی ها، هر قومی چند سالی بَرش حکومت راندند. از یونیانیان و کنعانیان و ایرانیان گرفته تا سلوکیان و رومیان. همین الانش هم معلوم نیست چه کسی و چه قومی برش حکومت می کنند. به قول خداداد عزیزی: شده مثل شاهنامه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;آره می گفتم. مصطفی بعد از اتمام دروسش در رشته الکترومکانیک دانشکده فنی تهران، به علت ممتاز بودن با بورسیه شدن در دانشگاه تگزاس آمریکا، تحصیلات فوق لیسانسش را ادامه داد. شاید به مُخیّله پدرش هم خطور نمی کرد که پسرش در 29 سالگی وارد دانشگاه برکلی شود و شروع کند به خواندن دکترا در رشته فیزیک پلاسما. با وجود قطع بورسیه تحصیلی از طرف دولت پهلوی آن هم به علت مبارزات سیاسی در آمریکا بر ضد شاه؛ به هر زوری بود در سال 1342 موفق به اخذ مدرک دکترا شد. آن موقع تازه امام خمینی مبارزه اش را شروع کرده بود و مغنیه هم تازه به دنیا آمده بود و سید حسن نصرالله هم دوسال بیشتر نداشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;ای بابا. دوباره که بحث به حاشیه کشیده شد. آره می گفتم. نه. می نوشتم... . زبان مادری شان از همان اولی که به دنیا می آیند عربی است. البته نه همه شان. بعضی ها فرانسوی هم بلدند. کُردی و ارمنی هم هِی. خلاصه اینکه در کشوری که مساحتش به اندازه قُم خودمان هم نیست، همه جور آدمی می توانی پیدا کنی. نمی دانم چطور توافق کرده اند که واحد پول شان یکی باشد؟ آن هم : لیره.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;البته از آن موقع که مصطفی خانواده اش را در آمریکا رها کرد و وارد این کشور شد؛ از این توافق ها در کار نبود. خودش به کمک آقا موسی مجبور شد به تنهایی دستی برایشان بالا کند و برای شیعیان و محرومینش برنامه هایی بریزد. آقا موسی خوب می دانست مشکل این کشور چیست. پس مصطفی را که حالا دیگر برای خودش چریکی شده بود و دستی بر آتش داشت و صد تا چگورا را درستی قورت می داد، به عنوان یارش  برگزید و فرماندهی  نظامی  سازمان « اَمَل» را بر عهده او گذارد. دقیقاً 6 سال بعدش مصطفی در ایران شده بود وزیر دفاع و مغنیه هم 16 سال داشت و آقا موسی هم معلوم نبود که لیبی و قذافی یک سالی چه بلایی به سرش آورده بودند و سید حسن نصرالله هم 18 سالی از عمرش می گذشت. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;اصلا خودم هم قاطی کردم. کجاش بودیم؟ آهان تو خودش بودیم. می گویند 6 استان اصلی دارد. استان بیروت. استان جبل. استان شمالی. استان بقاع. استان نبطیه. استان جنوبی. هر کدام از این محافظات برای خودشان عالمی دارند. بی خود نیست که همه کشورهای منطقه و غیر منطقه؛ برایش دست و پا می شکنند. احتمالا خبرهایی هست. مگر چی داره دیگه؟ چند تا شهر مهم و عجیب. بیروت. زحله. صور. صیدا. نبطیه. جونیه. طرابلس و بعلبک. که از همه قشنگ ترشان همان «ستِ الدنیا» ی خودمان یعنی بیروت است. همان جایی که عده ایی حتی برای رسیدن به ساحلش سر و دست می شکنند. البته بگذریم از جونیه و ساحلش و... . استغفرالله. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;مصطفی دیگر بی خیال کشور رنگ ها شده بود. صد البته که به عنوان یک مسلمان دغدغه دار و درد شناس، وظیفه اش را در قبال این کشور انجام داده بود و حالا می خواست با تجاربی که کسب کرده، وظیفه اش را در غالب فرمانده جنگ های نامنظم در جنوب کشور انجام دهد. جنوب کشور ایران. کشوری که حالا شده بود مثل جنوب کشور رنگ ها. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;داشتم می گفتم از کشور رنگ ها. کشوری که می گویند الان در حدود 4 میلیون و 300 هزار جمعیت دارد که چیزی حدود 65 درصدشان مسلمان هستند و بقیه هم مسیحی و دروزی و... . یعنی می شود گفت: کشور ادیان.  ادیانی که هر کدام ساز خودشان را می زنند. از مسلمانش گرفته تا مسیحی و یهودی. واقعا کشور عجیبی ست. مثل کشور خودمان. مثل مصطفی خودمان که الان 28 سال از شهادتش در دهلاویه می گذرد و یک سال و نیم از شهادت شاگردش. خداوند طول عمر دهد به سیدمان سید حسن نصرالله.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 07:47:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دردی حزین</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;دردی حزین&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 134px; HEIGHT: 90px&quot; height=46 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://adamohavva.persiangig.ir/image/nagde%20_ketab/bivatan2.JPG&quot; width=173 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 148px; HEIGHT: 91px&quot; height=87 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sajed.ir/pe/images/gallery/img_pictures/originals/20061207_1108143002_008.jpg&quot; width=116 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 116px; HEIGHT: 91px&quot; height=89 alt=بیروت hspace=0 src=&quot;http://rsrc6.bubbleshare.com/media/00/6b/0e/25/12cb9ae7adc6444b4810734278dd8406d2f90874/580x435/3_580x435.jpg&quot; width=143 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;من یکی که از نزدیک ندیده ام امّا خودشان می گویند: « &lt;FONT color=#ff0000&gt;سِتّ الدُنیا&lt;/FONT&gt; » ست. به زبان مادری ما یعنی: « &lt;FONT color=#ff0000&gt;عروس دنیا&lt;/FONT&gt; ». بعید می دانم از رامسر و محلات و گلستان ما قشنگ تر باشد. خودشان می گویند دیگر. در کُل اگر بخواهی حساب کنی، هر کسی وطن و شهر خودش را از هر جایی بیشتر دوست دارد؛ حتی اگر در کویر زندگی کند. شاید اگر من هم جای نلسون ماندلا بودم، دیگر مثل ماجده الرّومی نمی  خواندم:« سِتِ الدُّنیا یا بیروت » &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;خوانده است دیگر. من چه کار کنم؟. « فیروز » شان هم خوانده که: « &lt;FONT color=#ff0000&gt;بِحُبِّکَ یا لبنان&lt;/FONT&gt; » . دوستش دارند دیگه. چه می شود کرد؟ تازه کسانِ دیگری هم خوانده اند که فعلا بماند!. به قول رضا امیر خانی: بگذریم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;نمی دانم مشکلات جهان  تا چه اندازه برای شما دغدغه ایجاد کرده و شما را تا چه حدی به خود مشغول ساخته؛ اصلا نمی دانم آیا برای شما کشورهای دیگر جهان  هم محلی از اعراب دارند یا نه؟ امّا خب! برای من یکی که محلی از اعراب دارند. البته نه از روی احساسات و جوگیری. باید دغدغه داشته باشی تا بدانی چه می گویم. این احساسات و جوگیری هم مشکلی شده برای ما ایرانی ها. یک روز توی بَم زلزله می آید و آنچنان احساساتی میشویم که همه داری هایمان را با پُست سفارشی حواله می کنیم به سمت کرمان؛ دوسه هفته بعدش هم انگار نه انگار که زلزله ایی در کار بوده و مردمی دهنشان صاف شده؛ دیگر عین خیالمان هم نیست. روز دیگر سونامی و تسونامی و از این واژه های خارجی می آید و جو گیر می شویم و کمک های امدادیمان را شوت می کنیم طرف بچه های جنوب شرق آسیا و خوشحالیم از اینکه پیرزن ها و پیرمردهای چشم بادامی اُمیدشان تنها به ماست و دعایمان می کنند و فارغ از اینکه بنده خداها خبر هم ندارند که الان در ایران هیچ کس، دیگر از آنها حتی در خواب هم یادی نمی کند. فردایش اسرائیل بی پدر ( به عبارت اَصحُ و اَدَق: حرامزاده ) در کشاکش جام جهانی، از خواب جهانیِ جهانیان سوء استفاده می کند و با جِت و آپاچی و مرکاوا و هر کوفت و زهرمار دیگری که دارد حمله می کند به لبنان و سی سه روز می کوباندش و ما هم که انگار تازه در خواب خوش گل های تیری هانری و کرسپو و رونالدینهو و دیگر دوستان غرق شده ایم؛ کمی بهمان برمی خورد و شروع می کنیم به تجمع و راهپیمایی و از این جور قرتی بازی ها و سوسول بازی ها که دو ریال هم دخلی به حال روستاییان زیر آوار رفته قانا و ضاحیه ندارد و فریاد وا اسلامایمان گوش جهانیان را کر می کند و بعد از چند روز دوباره هیچی به هیچی و همه چیز از یادمان میرود و انگار نه انگار که کودکی یتیم شده و دست و پایی قطع شده و ... منتظریم تا ببینیم جای برانکو ایوانکویچ را چه کسی پر خواهد کرد. قضیه غزه هم که التماس دعا برادر. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;همه این جو گیری های مقطعی  و احساساتی شدن ما ایرانی ها را که میبینم دلم می خواهد کاری کنم که لااقل دو روز دیگر نسل های بعدی... . باز هم به قول رضا امیر خانی: بگذریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;می گویند کشور رنگ هاست. نه مثل ایران که یک دفعه عده ایی در عرض دو هفته سبز شوند و عده ایی فیروزه ایی. واقعا کشور رنگ هاست. آبیِ آسمانی مخصوص جریان المستقبل هست و سبز برای حزب امل. کمونیست ها قرمز پَرست هستند و جریان الوطنُ الحُر نارنجی می پوشند. این وسط زرد هم رنگ مورد علاقه بچه های حزب الله ست. از پرچم گرفته تا آرم تلویزیون شان را هم رنگی می کنند. هیچ کدامشان هم در پی انقلابات مخملی نیستند. رنگی بودن در میانشان جا افتاده است دیگر؛ چه می شود کرد؟! پرچمشان هم مثل ما سه رنگ است.  ترکیبی از سبز و سفید و قرمز. کافیست یکسری به سایت هایشان بزنی تا همه چیز دستت بیاید. البته نه همه چیزِ همه چیز. در کل همین را بدان که دو جریان فکری دارند. به قول خودشان:« طیار 8 مارس و طیار 14 مارس » تقربا مثل خود ما که دو جریان فکری سیاسی داریم: اصول گرا و اصلاح طلب. این را من نمی گویم. « بَشار » لبنانی ای که مقیم کانادا بود می گفت. می گفت:« 8 مارسِ ما مثل اصولگرای شماست و 14 مارس مثل اصلاح طلب». با اینکه در کانادا بود و فرسنگ ها از ما و لبنان دورتر؛ پی گیر بود و به خوبی تحلیل می کرد. می خواهم بگویم دغدغه داشت. دغدغه انتخابات ایران، انتخابات خودشان، حکومت و مردم مصر، و... . اینبار هم به قول رضا امیر خانی : بگذریم... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;برویم سر اصل مطلب. راستی اصل مطلب کجاست. اصلا مگر اصل مطلب هم داریم. به نظر من یکی؛ تا دغدغه نداشته باشی نمی توانی بروی سر اصل مطلب. دغدغه هم همین جوری نمی آید. اگر میبینی دختر آمریکایی « راشل کوری » به نشانه اعتراض، می آید این سر دنیا در فلسطین و در مقابل بولدزر اسرائییلی می خوابد و بولدزر هم به راحتی آب خوردن از رویش رد می شود؛ پس بدان که دغدغه ایی وجود داشته که دخترک جوان را از آن سر دنیا کشانده و آورده وسط کارزار و نرفته وسط نی زار. چرا نرفته است همان « ست الدنیا» توی کنسرت های نانسی عجرم  و هیفا وهبی و ... . اصلا چرا همان امریکا نمانده در کنار مدونا و دیگر دوستان لس آنجلسی؟. چرا... . دلم نمی آید برای بار دیگر بگویم:  به قول رضا امیر خانی: بگذریم... .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;خلاصه اینکه آقا درد زیاد است. نمی دانم از کجایش شروع کنم. از جهان اسلام و دغدغه هایش؟ از فرصت های  موجود در جهان تشیع که مفت مفت داریم از دست می دهیم؟ یا از همان « ست الدنیا »؟... . به قول &lt;A href=&quot;http://www.mbmofidikia.blogfa.com/&quot;&gt;دوستی&lt;/A&gt;:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;می خواستم برایت شعری حزین بگویم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;  از ابتدای دردم تا واپسین بگویم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;بیتی نگفته خواندی دیوان دردم از حفظ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;ماندم تو را برانم یا آفرین بگویم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Jun 2009 14:56:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش قبل از طوفان</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آرامش قبل از طوفان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 145px; HEIGHT: 204px&quot; height=201 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.farhangnews.ir/site/DeskTopModules/Contents/assets/hezbolah5.jpg&quot; width=262 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 145px; HEIGHT: 204px&quot; height=240 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i1.tinypic.com/1zwddti.jpg&quot; width=145 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 180px; HEIGHT: 204px&quot; height=200 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.aviny.com/News/84/02/01/shahadat_hamayesh_02.jpg&quot; width=180 align=baseline border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;به صد متری مجتمع که رسید لحظه ایی ایستاد و به پشت سرش نگاهی انداخت. تا جایی که امکان داشت جوانب احتیاط را رعایت کرده بود تا به سرنوشت برادرش « بِکر » که در حین انجام عملیات شهادت طلبانه دستگیر شده بود، دچار نشود. حتی نفسِ تفکّر در مورد این موضوع هم موجب غم و اضطرابِ تحمل ناپذیری برایش می شد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;عرق از دو سمت شقیقه هایش به پایین سرازیر شد و کمی اذیتش می کرد. تصمیم گرفت با پُشت مُچ دستِ راست، پسشانی سرد و مرطوب خود را پاک کند و تا موقع رسیدن به محل مورد نظر، به خورشید که کم کم شعاع نوری اش داشت از پهنۀ آسمان رخت برمی بست، نگاهی نیاندازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;تصمیمش را از خیلی وقت پیش گرفته بود امّا اضطراب ناشی از لو رفتن عملیات، همچنان آزارش می داد و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;پاهایش را کمی سست کرده بود. چشمانش را به آرامی بست و شروع کرد به خواندن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;«  &lt;FONT color=#ff0000&gt;بسم الله الرحمن الرحیم. وَجَعَلْنَا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; آرامش، چون موج آرامی در تنش دوید. هوای اضطراب آلود توی ریه هایش را با یک نفس عمیق خالی کرد و همزمان با گشودن پلک هایش آهسته آهسته به سمت ورودیِ شرقیِ مجتمع تجاری « هکعیم » به راه افتاد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;نگهبان مجتمع برای چندمین بار از روی صندلیِ قهوه ایی رنگی که داخل اُتاقک ورودی قرار داشت، بلند شد و با چِک کردن کارت افرادی که اجازه ورود می خواستند، زنجیر مقابل درب را بالا و پایین آورد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;- : « فکر کنم برای اولین بار است که به اینجا می آیی نه؟ با کسی کاری داری؟ از قبل با کسی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;هماهنگ کردی ؟.... متاسفانه به هیچ وجه اجازه ورود ندارید. »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;اثرات عصبانیت دوباره بر چهره دختر نمایان گشت و سعی کرد با مالاندن کفِ دست های عرق کرده اش بر هم، کمی از خشم خود را فرو خورد. برای بار چندم تقاضایش را برای ورود مطرح کرد امّا انگار فایده ایی نداشت. حالا دیگر علاوه بر نگهبان، چند نفر دیگری هم که در آن اطراف شاهد ماجرا بودند به او مظنون شدند. برای چند ثانیه ایی همه نگاه ها سُر خورد روی دست دختر جوان. صدای حاصل از انفجار کمربند انفجاری برای لحظاتی شهر « عفوله » را لرزاند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;ساعتی بعد اهالی منطقه « جِنین » از دختر دانشجوی نوزده ساله ایی صحبت می کردند که موجب هلاکت چهار صهیونیست و زخمی کردن هفتاد نفر دیگر شده بود. این دختر روستایی کسی نبود جز: « &lt;FONT color=#ff0000&gt;هِبه عازم دراغمه&lt;/FONT&gt; ».&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 07:45:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خنده خورشید بر مرد عملیات های سخت</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;خنده خورشید بر مرد عملیات های سخت&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=115 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://gallery.hizbollah.tv/albums/userpics/10001/thumb_salaheddin_mahmod_gandor95.jpg&quot; width=110 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 155px; HEIGHT: 114px&quot; height=19 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.iribnews.ir/News/Photo/32969_da2a38e1-32b4-4023-8583-547da32219f7.jpg&quot; width=155 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 158px; HEIGHT: 114px&quot; height=14 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.sajed.ir/pe/images/stories/NEWS86/salah.jpg&quot; width=158 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل شب های قبل گِرد هم جمع شده بودند تا مادرِ خانه با لیوانِ داغِ چای خستگی را از تن شان بیرون کند. «صلاح» به گوشه ایی از اتاق پناه برده بود و برخلاف همیشه ساکت و آرام نشسته بود. تا کنون پدر را اینقدر ناراحت ندیده بود. از زیر چشم نگاهی به او که حالا دو زانو در مقابل همسرش نشسته بود، انداخت. چشم های پدر دودو می زد و طرّه ایی مو بر پیشانی اش خم شده بود. انگار مادر از همه چیز خبر داشت که حتّی کلمه ایی هم صحبت نمی کرد. قطره های باران آنقدر درشت بودند که وقتی می خوردند به شیشه های خانه محقّرشان، سکوت حاکم بر اتاق را کاملاً محو می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;« بیا نزدیک. می خوام چیزی بگم... »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر بود که با این جمله اش، صلاح را هم به جمع چند نفره شان دعوت می کرد. صلاح از گوشه اتاق بلند شد و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. آب باران مانند ورقه های یکدست فرو می ریخت. نگاهش را به سمت مادر سوق داد و جسم نحیف و لاغرش را پهن کرد روی زانوان او و چشم دوخت به دهان پدر. جمله اوّل از دهان پدر بیرون نیامده بود که اشک در چشمان صلاح حلقه زد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;« فردا می ریم امارات. با دوستاتون خداحافظی کنید. غُصه نخورید. دوباره برمی گردیم... »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طوفان به اوج رسیده بود. آب می غریّد و با امواجی شبیه هزاران هزار حُباب، توی ناودان ها قُل قُل می کرد. سرش را زیر پتو بُرد و دعا کرد خروس اهلیِ منزل شان، طلوع صبح را هیچ گاه بر فراز شرق روستای کفَرمِلکی جنوب، اعلام نکند... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                     ***                   ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمی از خاک مقابل پوتین هایش را داخل مشتانش گرفت و استشمام کرد. به آرامی دعایی خواند و با چالاکی موزون غزال دوباره به عقب چرخید. همرزمانش در واحد شناسایی کاملاً یکّه خوردند. هیثم به آرامی کنارش خزید و علّت را جویا شد. صلاح که حالا دیگر از نام مستعار «بلال» استفاده می کرد به صورت هیثم خنده ایی زد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;« مثل کف دستم اینجا را می شناسم. خاکش را بو کن. بوی لبنان را نمی دهد. نفهمیدی بدون مجوّز وارد خاک فلسطین شدیم؟... »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این را گفت و با اشاره دست به دونفر دیگری که با فاصله 300 متری از پشت بوته های بلند سرسبز نظاره شان می کردند، فرمان بازگشت داد. برای چندمین بار با قلم کوچکی که در جیب سمت چپ شلوارش گذاشته بود، بر روی کاغذ خطوطی را ترسیم کرد. هیثم می دانست نوشته های نامفهوم و خطوط عجیب و غریبی که صلاح می کشد، دوباره نوید عملیاتی بزرگ را می دهد. چند باری می شد که به تنهایی با صلاح به شناسایی می آمد. از او آموخته بود که هر آنچه را می بیند کاملاً در ذهن بسپارد و تا جایی که می تواند سوالی هم نپرسد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا بازگشت به مَقَر هیچ کلمه ایی بین شان ردّ و بدل نشد... .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                     ***                    ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;« باید مطمئن شویم گلوله ایی که شلیک می کنیم به هدف مورد نظر می خورد، آن وقت ماشه را فشار می دهیم. »&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جمله ایی بود که بارها و بارها از زبانش شنیده می شد. دوست نداشت با وجود این همه سختی در تهیّه سلاح، حتّی گلوله فشنگی هم بی جهت مصرف شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از وقتی با اصرار فراوان به واحد رزمی _ عملیاتی پیوسته بود، تلاشش هم دوچندان شده بود. می خواست یک تنه جای خالی دوستانش به خصوص غسّان را پُر کند. هرچه تلاشش را بیشتر می کرد، رای فرماندهان برای نفرستادنش به عملیات شهادت طلبانه را هم افزایش می داد. برگه مرخصیِ سه ماهه ایی برایش تنظیم کردند تا شاید به گُمانشان عشق به همسر و فرزندان منصرفش سازد!. حزب الله واقعا به او نیاز داشت. امّا دل غندور جای دیگری بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                    ***                       ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دود مثل ابری از بخش فوقانی حیاط خانه تَنوره می کشید. زیر تابلوی « واَعدوا لهم ما استطعتم من قوه » نشست و چند جمله ایی زمزمه کرد. محمّد حسین که تا آن لحظه از پشت شیشه پدرش را نظاره می کرد، به سرعت از پلّه ها پایین آمد و خود را در بغل او انداخت. زینب که چهار ماه بیشتر نداشت همچنان در آغوش مادر خواب بود. دوربینی را که ساعاتی پیش خریده بود بر گردنش آویزان کرد. در مقابل آفتاب دستانش را سایبان خودش ساخته بود تا فاطمه که تازه دو سالش تمام شده بود را بهتر ببیند. بوسه ایی بر صورتش زد و بعد از خداحافظی از خانه خارج شد. همزمان پرنده های داخل حیاط با احساس فرارسیدن سرمای شب در پهنه آسمان، به سوی کاشانه های خود پرواز می کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                     ***                    ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به رَغم حرارت ذوب کننده خورشید، مرسدس بنز سفید رنگ با 450 کیلوگرم مواد منفجره جاسازی شده، به سمت پادگان به راه افتاد. از ایست و بازرسی اوّل به راحتی عبور کرد. آنقدر راحت که حتّی سربازان لَحدی به عروسکی که به شکل زن درست شده بود و صلاح آن را در کنارش گذاشته بود، شک هم نکردند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از داخل آیینه ماشین نگاهی به صورت تازه تراشیده اش انداخت و خنده اش گرفت. اوّلین بار بود که خود را در این هیبت می دید. از سرعتِ ماشین تازه تعمیر کمی کاست تا کاروان نظامیان صهیونیست هم به پادگان نزدیک شود. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مثل همیشه شروع کرد به ذکر گفتن تا با آرامش بیشتری کارش را انجام دهد. نفرین مودبانه ایی هم نثار دشمنان مرجع محبوب القلوبشان که همیشه «سید القائد» می خواندش کرد و برایش از عمق جان دعا کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند متری تا کاروان و پادگان بیشتر نبود. شهادتین بر زبانش جاری شد. با فریاد «الله اکبر» چاشنی انفجار را هم زد. گویی آفتاب بالای سرش و کامیون ها یکباره با هم منفجر شدند و آتش گرفتند. آتشی که می غریّد و می خندید و می نالید و جیغ می زد و سوت می کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 07:33:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جهنّمی از آتش در رَب الثلاثین</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;جهنّمی از آتش در رَب الثلاثین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 178px; HEIGHT: 127px&quot; height=129 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/hamnews/1385/850505/world/001920.jpg&quot; width=178 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 127px; HEIGHT: 126px&quot; height=129 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.hamvatansalam.com/images/news/khomeynib.jpg&quot; width=150 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 141px; HEIGHT: 126px&quot; height=107 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.ravyan.com/fa/images/stories/akhbar/dakheli/lebanon/Ali-monaif1.jpg&quot; width=141 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غُرّش ناگهانی کِشتی رود پیمای، که از آبراه بندر کویت می گذشت، نوزادِ تازه متولّد شده را دوباره از خواب عمیق پراند. مادر با آن حالِ خراب و با وجود دردی که کشیده بود، برای بار چندم تلاش کرد نوزاد را آرام کُند. سعی کرد پرستار را صدا زند امّا باز از خاطرش گذشت، همین چند ساعت پیش بود که خواهر و همسرش با چه تشریفات عظیمی به خانه آورده بودندش. قبل از اینکه خواهر را صدا بزند کودک را ساکت و آرام در دستان او مشاهده نمود. چشم هایش را تنگ کرد و از پنجره اتاق، به نوکِ برگ های انبوهِ درخت نارنج که در زیر آفتاب برق می زدند، خیره شد و پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;پدرِ بچّه کجاست؟&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و قبل از اینکه جوابش را بشنود، خودش پاسخ داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;شاید هم رفته مسجد... برای شکرگزاری... برای...&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صحبتش تمام نشده بود که زنگ خانه به صدا درآمد. صدایی از داخل حیاط بلند شد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;یا الله... یا الله... نمی خواد بیایید پایین... خودم با کلید در را باز کردم... جعبه شیرینی توی ماشین جا ماند... اشکال ندارد بعداً می آورمش... علیِ من بیدار شد؟...!یا الله... یا الله...&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر با زحمت به روی تخت نشست و کودک را از آغوش خواهرش بازپس گرفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;سلام. کجا بودی؟ گمان بردم مسجد بودی یا اینکه برای حسابرسی رفته بودی بیمارستان. امّا انگار از سر شوق شیرینی فروشی را بر هر دو ترجیح دادی. نه؟&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پدر، دانه های ریز عرق که بر روی پیشانی اش برق می زدند را با دستمال کوچکی پاک کرد و در حالی که نوزاد را از دستان مادرش می ربود گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;همان طور که از قبل شرط کرده بودیم. پسر است. پس اسمش« علی »ست. علی منیف اشمر&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این را گفت و به تابلویی که بالای تختِ همسرش خورده بود خیره شد. داخل تابلو با نقشی زیبا حک کرده بودند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;اَلحَمدُ لِلّه الذی جعلنا من المُتَمَسِکین بوِلایَه علی ابن ابی طالب علیه السلام&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                           ***                               ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;تسلیت عرض می کنم علی آقا. انشالله سایه پدرت تا سال های سال بالای سرت باشد&lt;/FONT&gt;. »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این آخرین جمله ایی بود که در مسجد محل، به علی گفته شد. از مسجد که بیرون آمد با شتاب به سمت خاله دوید و خاله هم با گرمی، در حالی که سعی می کرد اشکانش را از او پنهان سازد، علی را در آغوش گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;خاله جان! پدر قول داده به عُدیسه برمی گردیم. الان یک سالی میشه که به لبنان اومدیم و هنوز هم به عُدیسه نرفتیم. پدر میگه اونجا خیلی سرسبزه. میگه انشالله با بیرون کردن صهیونیست ها، دوباره برمی گردیم جنوب. خیلی دلم می خواست مادر هم با ما بود! امّا... امّا...&lt;/FONT&gt; . »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                          ***                                ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آنقدر خوشحال بود که نفهمید فاصله پایگاه تا خانه را چگونه طی کرده. حتّی دوستانش که در کوچه دیده بودنش گمان کردند علی دیوانه شده. پلّه های خانه را با سرعت برق بالا آمد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;مُژده خاله جان. مُژده... پدر کجایی؟ نمی خوایی مژده بدی؟... نمی خواید بدونید چی شده که من اینقدر خوشحالم؟... مژده...&lt;/FONT&gt; . »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اشک از چشمان خاله جاری شد. از شنیدن خبر آنقدر خوشحال شده بود که بی اختیار دستانش را بر روی دهانش می گذاشت و مثل مادری که فرزندش را روانه خانه بخت کرده، فریاد شوق بر سر می آورد. پدرش از مسجد که برمی گشت اوّلین جمله ایی که شنید این بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;پدر جان. بالاخره موافقت کردند. در گردان ثامن الحُجج علی بن موسی الرضا ( علیه السلام ) ثبت نام شدم. زیر نظر بچّه های مقاومتِ جنوب.&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                        ***                                 ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;بلند شو علی . بلند شو. کاروان رفت. جا میمونی ها. یک رُبعِ که کاروان فقط منتظر توست. بلند شو دیگه. بسّه علی جان...&lt;/FONT&gt; .»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلش نمی آمد بعد از سال ها انتظار، به همین راحتی اِمامش را رها کند. برای چندمین بار زیر لب زمزمه کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;اللهم الرزقنا توفیق الزیاره مشهد قائدنا الخمینی بمره اُخری. اللهم الرزقنا توفیق شهاده تحت رایه امام العصر عج الله. اللهم الرزقنا شفاعه قائدنا الخمینی فی یوم القیامه&lt;/FONT&gt;. »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                         ***                                 ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبل از به تن کردن یونیفرمِ کماندوییِ میلیشیایی، که مخصوص سربازان خائن لَحدی بود، قرآن و وصیت نامه اش را خواند. اسلحه ام 16 را روی دوشش حمایل کرد و به کمک دوستانش از کمربند امنیتی صهیونیست ها گذشت. از همرزمانش جدا شد و قرار کردند با بی سیم در ارتباط باشند. طرح و برنامه از قبل مشخص بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;منهدم ساختن کاروان نظامی نیروهای صهیونیست، بوسیله یک شهادت طلب&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی آرام در میان درختان سر به فلک کشیده، موضع گرفت و سجّاده اش را بر روی برگ های نازک پهن کرد. ساعت از چهار می گذشت و کاروان خیلی عادّی از مقابل چشمان علی و دوستانش که از دور شاهد ماجرا بودند، گُذر کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;چی شد؟ پس چرا کاری نکردی؟ نکنه بی خیال شدی؟ کاروان که رفت. علی جان! صدای ما رو داری؟&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدای بی سیم را تا آخرین درجه ممکن کم کرده بود. گوشیِ بی سیم را برداشت و شروع به صحبت کرد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;نترسید! داشتم نماز می خوندم. کاروان برمی گرده. مُطمئنم که بر می گرده&lt;/FONT&gt;. »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این را گفت و ذهنش مشغول دو دختر بچّه ایی شد که برای بازی به جنگل آمده بودند و با دیدن علی و لباسِ لحدی اش، ترس وجودشان را گرفته بود. خیلی آرام فراخواندشان و از هویت شان پرسید. بعد از دلداری و مطمئن شدن از خودی بودن علی، به گرمی پاسخ گفتند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;اهلِ عدیسه هستیم. روستایی در همین اطراف.... نمی آیی با ما بازی کنی؟!&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از رویِ شانه دو دختر، نگاهی به انتهای کوهستان انداخت و با لبخندی ملایم پاسخ داد:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;نه. الآن وقت ندارم. فقط خواهش می کنم هرچه سریع تر به روستایتان بازگردید. اینجا بازی کردن خطرناکه. سلام من را هم به خانواده اتان برسانید. آفرین. هرچه سریع تر...&lt;/FONT&gt; . »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                                ***                             ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاروان نظامی سَلّانه سَلّانه به مکان مورد نظر نزدیک می شد. پیش بینیِ علی کاملاً درست از آب درآمده بود. با خونسردی کامل به سمت کاروان رفت و از آنها خواست برای لحظه ایی توقّف کنند. لباس چریکیِ لحدی اش، گُمان های موجود را در مورد او برطرف می نمود. به جیپ که رسید، سلامِ نظامی داد و از سروانِ داخل آن خواست که شیشه را پایین بکشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همرزمانش از دور همه چیز را مشاهده کرده بودند. فریادِ «الله اکبرِ» علی و برپا شدن جهنّمی از آتش در «رَبّ الثلاثین» بر این گواهی می داد که او تنها یک سال پس از درد و دل کردن با حضرت روح الله در ایران، به آرزویش رسیده است. شهیدِ تازه دامادی که در وصیت نامه اش گفته بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« &lt;FONT color=#ff0000&gt;دستی که با وُضوست و می جنگد، ممکن نیست شکست بخورد.&lt;/FONT&gt; »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 12:49:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسطورهِ طیردبا</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>                                                     &lt;FONT color=#ff0000&gt; اسطورهِ طیردبا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=160 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bintjbeil.org/media/pics/1231937308.jpg&quot; width=132 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 114px; HEIGHT: 160px&quot; height=103 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://roghayeh.jahanpayam.net/modpub/FCKeditor/065.jpg&quot; width=138 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 127px; HEIGHT: 160px&quot; height=907 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://homepages.wmich.edu/~korista/ss-images/moon-jove-beehive_02sept4.jpg&quot; width=863 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 109px; HEIGHT: 160px&quot; height=120 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com/Media/8611/Images/jpg/A0387/A0387520.jpg&quot; width=139 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با اضطراب از جا کنده شد. قطرات اشک آرام آرام از گونه هایش پایین می آمدند. بالشتِ زیر سرش کاملا خیس شده بود. خیلی وقت می شد که خوابِ برادرانش را ندیده بود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« فواد و جهاد در میان انبوه درختان میوه نشسته بودند و بلند بلند صدایش می زدند. خیلِ دوستان قدیمی اش هم بودند. دسته هایی از ملائکه هم با گل های سرخ لاله به استقبالش آمده بودند. طنین زیبایی هم در گوش هایش می پیچید که: هنیاً لک، هنیاً لک. به پشتش که نگاه کرد، خانواده اش را دید که پیشاپیش آنها مادر در حالی که کاسه ایی از آب را در دست گرفته بود، ایستاده بود و اشک می ریخت. مدّت ها بود که مادرش را اینچنین گریان ندیده بود. بی اختیار گریه اش گرفت. جهاد و مصطفی هم زیر شانه های پدر بزرگشان را گرفته بودند. مادر که کاسه آب را پشت سرش پاشاند، همگی با هم صلوات فرستادند: اللّهم صلی علی محمّد و آل محمّد...»&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عقربه های ساعت، چهار و سی دقیقه بامداد را نشان می داد. از روی تخت بلند شد و دیگر نخوابید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                                   ***                              ***                                       ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از چهره بشّاشِ پیرمردِ مغازه دار دانست که فروشنده از اهالیِ « حُمص » است. چند سکّه روی کفّه ترازو گذاشت و انگشتِ سبّابه اش کلوچه کوچکی را نشانه رفت. پیرمرد خنده ایی کرد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« آقا ماشالله با این هیکلی که شما داری، فکر نکنم یه کلوچه کافی باشه؟! »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاسخِ شوخیِ پیرمرد را تنها با لبخندی ملایم داد. مغازه دار باز پرسید:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« فضولی نباشه آقا. می خواستم بدونم شما تازه ساکن این محل شدید؟ »&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند ثانیه ایی به عکس قاب بالای مغازه که تصویر حافظ اسد را در کنار پسرش بشّار نشان می داد، نگاه کرد و باز هم همان لبخند ملیح را تحویل پیرمرد داد. برای بارِ چندم از فروشنده تشکّر کرد و از مغازه خارج شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند روز بعد  پیرمردِ مغازه دار تازه متوجه شده بود که مشتریِ هیکلی اش، نزدیک به بیست و پنج سال بود که ساکن هیچ مکانی نشده بود!. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                                 ***                                ***                                      ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با وجودِ سختی ها و مشکلات امنیتی، باز هم برای زیارت به سمت حرم حرکت کرد. سرش را رو به بالا گرفت. انتهای آسمان قرمز شده بود و هوا داشت تاریک می شد. هنوز هم به خواب دیشب می اندیشید. پرچم مشکیِ بالای گنبد، خبر از سالروز شهادت صاحب حرم را می داد. بعد از خواندن نماز و زیارت، برای همه کسانی که در خواب دیده بودشان دعا کرد. باز هم چشمانش خیس شده بود. دلش نمی آمد حرم را ترک کند. حس می کرد این آخرین باریست که گنبدِ طلایی حرم حضرت رقیّه را می بیند. از حرم که بیرون آمد تازه یادش افتاده بود که به یک مهمانی دعوت شده. با احتیاط کامل به سمت ماشین به راه افتاد. دوباره به سمت آسمان نگاهی انداخت. ماه عظیم و مسی رنگی را دید که بر فراز اُفق قد افراشته بود. ماشین را روشن کرد و به سمت کفر سوسه حرکت کرد... . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;***                                 ***                                     ***                                ***&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت از ده گذشته بود. قرصِ ماه به وسطِ آسمان رسیده بود و انگار دنیا در مایعی خضرایی غوطه می خورد. حتّی مهمانی امشب هم نتوانسته بود خاطره خواب دیشب را از ذهنش محو کند. یک لحظه تمام حوادث زندگی پیش رویش نقش بازی کردند. بغضِ عجیبی گلویش را می فشرد. با هر قدمی که به سوی ماشین برمی داشت احساسِ آرامش بیشتری می کرد. بیست و چند سال بود که به چنین آرامشی دست پیدا نکرده بود. به ماشین که نزدیک شد بویِ خاصّی مشامش را آزرد. بر خلاف همیشه، اینبار چندان توجّهی نکرد. نمی خواست آرامشی را که بعد از سالها زندگیِ مخفیانه بدست آورده بود را به همین راحتی از دست دهد. به آرامی داخل ماشین شد. استارت را که زد همه جا سبز شد... . &lt;FONT color=#ff0000&gt;حالا دیگر فرزندِ روستای طیردبا، اسطوره شده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Feb 2009 07:53:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو را به جان همه شاعران</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول بخوانید شعر قزوه را و بعد هم درخواست بنده از قزوه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این شعر قزوه است:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای پپسی کولا !&lt;BR&gt;کاری کنید که غزه در محاصره کامل است&lt;BR&gt;آقای فانتا !&lt;BR&gt;تو کاری کن&lt;BR&gt;که زمزم الحرمین&lt;BR&gt;کاری نمی کند&lt;BR&gt;اهرام مصر!&lt;BR&gt;خدای معبد آمون!&lt;BR&gt;خوابگزاران اعظم&lt;BR&gt;کاری کنید&lt;BR&gt;که من خواب سه مار سیاه دیده ام&lt;BR&gt;که مغز سیصد و شصت و پنج روز را&lt;BR&gt;در سینی ماه&lt;BR&gt;می بردند بر سر&lt;BR&gt;خواب سیصد و شصت و پنج ستاره خونی&lt;BR&gt;و خواب نیل&lt;BR&gt;که با ساطور&lt;BR&gt;سیصد و شصت و پنج تکه شد&lt;BR&gt;من خواب یوسف را دیدم&lt;BR&gt;در چاه نفت&lt;BR&gt;افتاده بود&lt;BR&gt;و تاجران دلار بر سر چاه&lt;BR&gt;فریاد می زدند:&lt;BR&gt;- هفتاد سنت بالا!&lt;BR&gt;- دو دلار کم!&lt;BR&gt;من خواب ناوها و شمشیرها و باران ها دیده ام&lt;BR&gt;دیدم&lt;BR&gt;که جمال عبدالناصر&lt;BR&gt;با اسب&lt;BR&gt;از دروازه رفح گذشت&lt;BR&gt;و عزالدین قسام&lt;BR&gt;و صلاح الدین&lt;BR&gt;دروازه های غزه را&lt;BR&gt;گشوده بودند&lt;BR&gt;خواب سه مار سیاه&lt;BR&gt;بر شانه های حسنی مبارک و&lt;BR&gt;شاه چموش اردن و امیر پرفسورالریش!&lt;BR&gt;دیدم که پادشاهان عرب&lt;BR&gt;خوراک مغز جوانان غزه را&lt;BR&gt;در سه دیس کنفرانس&lt;BR&gt;به پادشاه کشور یأجوج&lt;BR&gt;تقدیم می کنند&lt;BR&gt;آقای بی بی سی!&lt;BR&gt;گویا نیوز!&lt;BR&gt;بالاترین!&lt;BR&gt;شما کاری کنید!&lt;BR&gt;چرا کسی کاری نمی کند برای غزه&lt;BR&gt;تعبیری برای خواب من زخمی&lt;BR&gt;مارادونای عزیز پرتقالی!&lt;BR&gt;تو کاری کن!&lt;BR&gt;شیخ بدون چشم !&lt;BR&gt;صاحب فتوای زمین نمی چرخد&lt;BR&gt;و عکس حرام...&lt;BR&gt;امیر نفت!&lt;BR&gt;که با برادر ناتنی ات&lt;BR&gt;عربی رقصیدی&lt;BR&gt;یک غلطی کن!&lt;BR&gt;خوانندگان رپ و راگ!&lt;BR&gt;شما کاری کنید!&lt;BR&gt;که غزه در دهان گرگ است&lt;BR&gt;به پاپ ژان پل چندم مربوط نیست&lt;BR&gt;به صاحبان کلیسا نه&lt;BR&gt;به خادم الحرمین&lt;BR&gt;به الازهر&lt;BR&gt;به کبارالعلما&lt;BR&gt;هرگز!&lt;BR&gt;آنان برای فتوا بر علیه نماز&lt;BR&gt;با دست باز&lt;BR&gt;آنان فقط&lt;BR&gt;برای مصرف صابون و ادکلون&lt;BR&gt;مُحرم شدن&lt;BR&gt;و انتخاب حلق و تقصیر&lt;BR&gt;و حرمت صید حرم&lt;BR&gt;آفریده شده اند&lt;BR&gt;آقای اسکولاری!&lt;BR&gt;تو کاری کن!&lt;BR&gt;آقای چلسی!&lt;BR&gt;خانم هالیوود!&lt;BR&gt;شما کاری کنید!&lt;BR&gt;خانم آیشواریا!&lt;BR&gt;عروس آمیتاباجان عزیز!&lt;BR&gt;شما کاری کنید!&lt;BR&gt;و شما&lt;BR&gt;ای اسب های اصیل عرب!&lt;BR&gt;نه از نژاد ذوالجناح اید&lt;BR&gt;نه از نژاد براق&lt;BR&gt;از نژاد اینترنت اید و چت روم و آزمایشگاه&lt;BR&gt;از نژاد یورو و جکوزی&lt;BR&gt;سوارانتان را کشتند&lt;BR&gt;و پادشاهانتان را اخته کردند&lt;BR&gt;مردانگی تان را کشیدند&lt;BR&gt;تا در مسابقات پرش&lt;BR&gt;همچنان سواری بدهید و&lt;BR&gt;رستگار شوید&lt;BR&gt;که شیوخ عرب&lt;BR&gt;بزغاله و وزغ را&lt;BR&gt;بر شما مسلط کرد&lt;BR&gt;با این همه هنوز شما&lt;BR&gt;مردترید از آن سه مار&lt;BR&gt;شما کاری کنید&lt;BR&gt;که سازمان ملل تعطیل است!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..............................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام آقای شاعر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای عشق (علیه السلام)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای غزه... ببخشید...قزوه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما برایم کاری کنید آقای قزوه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من هم مثل شما خوابی دیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابی که یوزارسیفِ فرج الله سلحشور هم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید از تعبیرش عاجز باشد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خواب غزه را دیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در هیبت مردی سبزپوش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر روی تختی بزرگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایستاده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چند سیّد فاطمی در کنارش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شمشیر به دست!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و پنجاه و چند برادر ناتنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سجده کنان در مقابلش...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خوابِ سه کاهن بزرگ را دیده ام!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کدام آویزان بر طناب دار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که از کف پاهایشان نفت می چکید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر روی طناب نوشته شده بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«آهِ خانواده هفت نفره ابوعشاء»...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شما برایم تعبیر کنید... آقای قزوه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیدم که سلاح های ذخیره شده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در حرمین شریفین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چگونه می پوسیدند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خواب یک چفیۀ قرمز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که در مقابل چند مفتی سعودی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر بالای میله ایی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می رقصید!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای شاعر! تو را به جان همه شاعران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جان محمد کاظم کاظمی...که هیچ گاه به امیّد این شیوخ نخفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابم را تعبیر کن!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جان علی معلّم...که مرگِ محتومِ یهود را نوشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جان اسرافیلی...که کلماتش هنوز هم تل آویو را می لرزاند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را به جان «اُمّ احمدِ» زمانی اصل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آیا نمی خواهی خوابم را تعبیر کنی و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غبار رنج را از رخسارۀ تیمور ترنج بستانی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را به جان محمدی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که این بار خبرهایش از غزه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکسان نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و دیگر عیسای او ... پلک نمی زند در زیر بمباران ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را به جان درویش و سمیح و طوغان و جبران فلسطینی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوابم را تعبیر کن آقای قزوه!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صابر امامی راست می گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن چند سیّدِ فاطمی خواب من هم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به جای عقّال عربی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمامّۀ محمّدی داشتند!!!.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 08:22:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جیگر مبارزه</title>
<link>http://namayandh.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;جیگر مبارزه&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 64px; HEIGHT: 112px&quot; height=75 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i15.tinypic.com/2wpqqlz.jpg&quot; width=97 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 64px; HEIGHT: 112px&quot; height=77 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://partisan.persiangig.ir/image/%d8%ae%d8%a7%d9%84%d8%af9.jpg&quot; width=5 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 83px; HEIGHT: 112px&quot; height=52 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.alhadid.com/weblog/images/malek-abdullah.jpg&quot; width=99 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 66px; HEIGHT: 112px&quot; height=63 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.egyptwindow.net/image2/tantawybadman.jpg&quot; width=66 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 59px; HEIGHT: 112px&quot; height=90 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.irannewsagency.com/files/Shimon-Peres2.jpg&quot; width=59 align=baseline border=0&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 91px; HEIGHT: 112px&quot; height=108 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.alhadid.com/weblog/images/Yigal-Amir.jpg&quot; width=111 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;حاج سعید می گفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;« باید جیگر مبارزه داشت. بعضی ها می خواهند با دشمن لاس بزنند چون جیگر مبارزه ندارند. برادر جیگر مبارزه نداری پایت را از معرکه بیرون بکش و حداقل کاری به کار ما نداشته باش.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;ناخداگاه یاد صحبت های سید المقاومین سید حسن نصرالله در ایّام حرب تموز افتادم که خطاب به کشورهای عرب می گفت:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;« ما از شما نه حمایت مالی و سیاسی می خواهیم نه چیز دیگه. ما می خواهیم فقط کاری به کار ما نداشته باشید. همین».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;***                             &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;نمی دانم باید به سان کبکِ بیابان سرم را در برف فرو ببرم و مثل خیلی های دیگر فقط به فکر سجده در مقابل دلار باشم و بی خیال اتفاقات جهان امروز، یا اینکه به ندای هل من مبارز آمریکا و این تازگی ها گزافه گویی ها و حرکات ناموزون سران شکم گنده و روحانیون درباری عرب پاسخ دهم؟ امّا این را خوب می دانم که اگر بخواهم به هیچ کدام از دو گزینه بالا عمل نکنم، به قول سعید قاسمی سیبلی خواهم شد سوراخ سوراخ.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;در آن روز که خالد حسینی و یارانش به یاد میرزا رضای کرمانی، فرعونِ مصر را به گلوله بستند، شاید به ذهن شان هم خطور نمی کرد که چندین سال بعد، طنطاوی_ رئیس پُر مدعای جامعه الازهر کشورشان-در پنهانی، چنان با رئیس رژیم صهیونیستی گرم بگیرد و به آنان برای فشار بیشتر به مظلومان چراغ سبز نشان دهد، که دیگر نیازی به دیدار فرعون نامبارک کشورشان_ حُسنی مبارک_ برای عرض ارادت به صهاینه، نباشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید اسلامبولی می خواست به هم زبانانش در مملکت سعودی نیز بگوید: « من آن کبک و شترمرغ بیابانی نیستم که با دیدن تصاویر مشروب خوردن پادشاه کشورم با دشمنان، سرم را در انبوهی برف فرو ببرم و به امید معجزه باشم!!!».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خوب که به صفحات تاریخ نگاه می کنم اسلامبولی های دیگری را هم کشف می کنم. میرزا رضا کرمانی، میرزا کوچک خان جنگلی، نواب صفوی و مبارزان گمنام دیگری که به قول حضرت روح الله، خداوند آنان را برای اقدام آفریده بود. افرادی که نطفه اشان از صُُلبِ مقتدای شان حسین (علیه السلام) بود و به مانند رهبرشان هیچ گاه ظلم فرعون های زمان را برنمی تابیدند. مجاهدانی که الآن جهان اسلام به چندین و چندتایشان نیاز مُبرم دارد. کم کم به این نتیجه رسیده ام که نه ما باید در بستر خود بمیریم نه برخی از این حاکمان ستمگر کشورهای اسلامی که دودستی کشورشان را تقدیم سران آمریکا و رژیم صهیونیستی کرده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اگر بخواهیم به همین راحتی به اُمید کشورهای عرب باشیم و دست روی دست بگذاریم و چشمان مان را بمالیم و منتظر مسیحا نفسی باشیم تا مشکلاتمان را حل کند که دَخلِمان آمده. تا کی باید از صفحات تلویزیون هایمان کودکانی از غزّه را مشاهده کنیم که حتی نان خشک هم برای خوردن ندارند؟ تا کی مگر می شود شنید از ظلم حاکمان وهابیِ مملکت سعودی علیه شیعیان مظلوم کشورشان؟ آیا می شود ساکت بمانیم و شاهد قتل هم مذهبی هایمان در پاکستان و عراق باشیم؟!.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گویی همگی سخنان مهجور حضرت روح الله مبنی بر قیام علیه کفر و طاغوت زمان را فراموش کرده ایم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;سالها پیش که در عهدِ صغر بودم، یادم هست که جوانی صهیونیست با کمک حضرت قابض الارواح (ازرائیل) چنان به راحتی دخل اسحاق رابین را درآورد که تا چند روز سازمان موساد و اطلاعات رژیم صهیونیستی از نوع کارش در حیرت فرو مانده بودند. با خود که می اندیشم می بینم «ايگال عمير (יגאל עמיר)»نه شیعه بود و نه اهل نماز و روزه. او فقط یک چیز داشت: «جیگر مبارزه».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 06:31:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=namayandh&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>namayandh</dc:creator>
<guid>http://namayandh.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
